گنجور

 
سنایی

دل قوی کند ز زحمت و بیم

جز شراب مفرّح تسلیم

ایمن آنگه شوی ز محنت و تاب

که خوری شربتی ز بادهٔ ناب

تا نخوردی شراب دین مستی

چون بخوردی ز هر بلا رستی

وان مفرّح که اولیا سازند

در شفاخانهٔ رضا سازند

خورِ اینجا گِلست ازو برگرد

کانکه گِل خورد روش باشد زرد

تا بدینجا ز گِل نپرهیزی

کی ز گل سرخ‌روی برخیزی

مرد گِل‌خواره را چو یاد دهد

آخرالامر جان به باد دهد

نان و جامهٔ سپید این منزل

نفزاید مگر سیاهی دل

دل کند سخت جامهٔ نرمت

خورش خوش برد ز سر شرمت

تو مشو غرّه بر نکویی پوست

که خَلق‌پوش مرد خُلق نکوست

ناخوشی خوب و نغز و زیبا نیست

خوی خوش با کلاه و دیبا نیست

نفس حسی به خوردن ارزانیست

غذی جان ز خوان بی‌نانیست

غافلان فربه از بطر زانند

که غم جان و جامه کم دانند

هر دلی را که غم بُوَد مسکون

نه دلست آنکه هست خانهٔ خون

مرد نبود که گرد خود پوید

مرد راه نجات خود جوید

تا کی از کنج خانه بیرون آی

از چنین خانه‌ای سوی صحرا

من غلام گزیده مردانم

باد دایم فدایشان جانم

 
 
 
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]