گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۲

 

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نورقل هو الله احد چشم بد از روی تو دور
آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان دادبلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور
حور فردا که چنین روی بهشتی بیندگرش انصاف بود معترف آید به قصور
شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تواز شبستان به درآیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷

 

دوری از ما مکن ای چشم بد از روی تو دورزانکه جانی تو و از جان نتوان بود صبور
بی ترنج تو بود میوهٔ جنت همه نارلیک با طلعت تو نار جهنم همه نور
بنده یاقوت ترا از بن دندان لؤلؤدر خط از سنبل مشکین سیاهت کافور
چشمت از دیدهٔ ما خون جگر می‌طلبدروشنست این که به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۱

 

الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حور
همچو خورشید فروهشته به رخ برقع نور
می خرامد ز سراپرده اجلال بطون
تا زند جلوه کنان خیمه به صحرای ظهور
می گشاید ز سر گنج گرانمایه طلسم
تا دهد حاصل آن گنج به هر مفلس و عور
هر کجا سایه زلفش همه دام است و فریب
هر کجا پرتو رویش همه عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۵ - مجلس چهاردهم

 

به بهارستان افتاد مرا دوش عبور
جنتی دیدم بی‌حور و سراپای قصور
حوریان کرده رخ از فترت ایام دژم
قصرها یافته از فرقت احباب فتور
سربسر یافته تبدیل به آیات عذاب
آن کجا بوده سراپای پر از آیت نور
ساحتی کایتی از روز سعادت بودی
گشته تاربک‌تر از تیره‌شبان دیجور
زیر هرگلبن او جمع‌، هزاران عقرب
دور هر نوگل او گرد، هزاران زنبور
بلبلش نوحه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۸ - قطعه ٧

 

روی در زیر سمش کرد بساطی، چو فگند
بار ابریشم خود بر خر چوبین طنبور
گر بکام تو رسد تلخ، مکن روی ترش
کآب شیرین نخورد تشنه ازین مشرب شور
جهد کن تا بسلامت بکناری برسی
این جهان بحر عمیقست و کنارش لب گور
ترک دنیا بارادت نکند جاهل ازآنک
بکراهت بدر آید ز علف زار ستور
سیف فرغانی این قطعه برای خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۰

 

ای شده از پی جامه ز لباس دین عور
روبه حیله گری ای سگ پوشیده سمور
عسلی پوشی و گویی که بفقرم ممتاز
شتران با تو شریک اند بپشمینه بور
نشوی ره رواگر مخرقه را خوانی فقر
نشود رهبر اگر مشعله بردارد کور
ره بدین رفته نگردد که تو غافل گویی
که بشیرین سخن از خلق برآوردم شور
سامری گاو همی ساخت ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۷

 

هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور
عشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور
من نه بر قاعدۀ عقل و خرد سیر کنم
که منم شیفته و شیفته باشد معذور
طاقتِ نورِ تجلّی و چو من مسکینی
نشنیدی صفتِ حالِ کلیم‌الله و طور
نظری از طرفِ سَتر برون کرد و مرا
بی‌خبر کرد چنین در صفتِ کشف و ظهور
من و پروایِ کسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۱

 

در جهان دبدبهٔ عشقِ من افتاد چو صور
شد چنین قصّهٔ من در همه عالم مشهور
من چنین ساکن و آزاد و شکیبا و صبور
متّهم گشته به تفلید و به بهتان و به زور
رؤیتی هست مرا راست بگویم با نور
رؤیتی کز نظرِ اهلِ ریا باشد دور
هر نظر طاقتِ آن نور ندارد به ظهور
دیده‌ور دارد نادیده‌وران را معذور
ناید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۹

 

ما در این شهر ملولیم و از این قوم نغور
دور از این جمع پریشان و ز دلها شده دور
بکه بندم دل و در روی که بگشایم چشم
به دلارام رفیقی نه حریفی منظور
غیبتی نیست در این لیک بغایت برسید
غیت اهل دل از صحبت ارباب حضور
دور دور گل و ایام نشاط است و بهار
چون توان بود در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

آفتابی و ز مهرت همه دل ها محرور
چشم روشن بود آن را که تو باشی منظور
قربت نیست میسر به نظر خرسندم
همه مردم نگرانند به خورشید از دور
انتظار نظرم پرده صبرم بدرید
تا به کی نرگس مستت بود از ما مستور
آنچه می جست سکندر به میان ظلمات
کو بیایید و ببینید درین چشمه نور دور
بود آوازه دور قمری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی