گنجور

 
جامی

الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حور

همچو خورشید فروهشته به رخ برقع نور

می خرامد ز سراپرده اجلال بطون

تا زند جلوه کنان خیمه به صحرای ظهور

می گشاید ز سر گنج گرانمایه طلسم

تا دهد حاصل آن گنج به هر مفلس و عور

هر کجا سایه زلفش همه دام است و فریب

هر کجا پرتو رویش همه عیش است و سرور

همه دلداده اویند چه هشیار و چه مست

همه دیوانه اویند چه نزدیک و چه دور

هر جفایی که کند صبر بر آن آسان است

مشکل آن ست که بی او نتوان صبور

جذبه شوق رخش برد ز خود جامی را

باد آسوده درین خواب گران تا دم صور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

تا که چشمه خورشید ضیا باشد و نور

چشم بد باد در ایام ضیاء الدین دور

دل او تا نشود خالی فردوس از هور

بیکی لحظه مبادا شده خالی ز سرور

سعدی

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور

قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور

آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد

بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور

حور فردا که چنین روی بهشتی بیند

[...]

همام تبریزی

آفتابی و ز مهرت همه دل‌ها محرور

چشم روشن بود آن را که تو باشی منظور

قربتت نیست میسر به نظر خرسندم

همه مردم نگرانند به خورشید از دور

انتظار نظرم پرده صبرم بدرید

[...]

حکیم نزاری

هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور

عشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور

من نه بر قاعدۀ عقل و خرد سیر کنم

که منم شیفته و شیفته باشد معذور

طاقتِ نورِ تجلّی و چو من مسکینی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
ابن یمین

دوش با خود نفسی مصلحت دنیا را

میزدم هندسه ئی در بدو در نیک امور

گاه میساختمی بر که و حوضی که در او

جز بکشتی نکند خیل خیالات عبور

گه بصحرای هوس از پی نظار گیان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه