گنجور

 
حزین لاهیجی

ازچهل سال فزون شد که به شیرین سخنی

من چو خورشید در اقطار جهانم مشهور

آن سرافیل نفس سوخته ام کزتف دل

می دمد از گلوی خامهٔ من نفخهٔ صور

بالد از تربیت نالهٔ من شعلهٔ شوق

زیر بال نفسم، گرم شود آتش طور

هر گهر کز رک نیسان قلم ریخته ام

بود آویزه ی گوش و بر ایام و شهور

دشمن و دوست، چه دانا و چه نادان، گیرند

مصرعم را به صد اکرام چو بیت معمور

وحش و طیر از اثر نالهٔ من در شورند

چون سراییدن داوود، به آیات زبور

طرفی ازشهرت وازشعرکه بستم این است

که سخن، قدر مرا کرد به عالم مستور

ذلّت شعر، فرو برد مرا در دل خاک

زیر این گرد کسادی شدهام زنده به گور

آن فرومایهٔ بیچاره که امروز، زبان

بگشاید به سخن، با همه سامان قصور

نه شکوهی، نه شعوری، نه زبانی، نه دلی

لفظ را عار ز ربط وی و از معنی عور

از دهن هر چه برآرد، به گریبانش رود

می زند بیهده از بهر خود این خر، طنبور

به کتاب لغت و دفتر اشعار کند

از رَهِ کدیه، به دریوزهِ الفاظ مرور

کند از جهل مرکّب سیه ارچند ورق

آن سجلّی ست به حُمقش، برِ اصحاب شعور

طرف او چیست ندانم ز سخن، حیرانم؟

که به امّید چه، این پیشه به خود بسته به زور؟