گنجور

 
قاسم انوار
 

در کهن دیر زمان جمله فریبست و غرور

وقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور

صفت شیوه «احببت » شنید این دل مست

علم عشق برافراخت بصحرای ظهور

آن چنان مست خرابم بخرابات امروز

که بهش باز نیایم بگه نغمه صور

صفت نور ترا دید ورای انوار

ورد جان و دل ما گشت که: «یا نورالنور»

ای دل، از هستی خود یک قدمی بیرون نه

تا شود در نفسی جرم و گناهت مغفور

حالت هستی تو خانه دل کرد خراب

هان و هان! تا نشنوی باز بهستی مغرور

قاسم، از جنت و فردوس مگو، کان شه را

جنتی هست، که آنجا نه قصور است و نه حور