گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دوش با خود نفسی مصلحت دنیا را

میزدم هندسه ئی در بدو در نیک امور

گاه میساختمی بر که و حوضی که در او

جز بکشتی نکند خیل خیالات عبور

گه بصحرای هوس از پی نظار گیان

باغها ساختمی متصل دور و قصور

گاهشان کردمی از حور چو فردوس برین

ز آنکه فردوس برین خوش نبود بی رخ حور

ناگهان گفت بگوش دل من هاتف غیب

کز جهان بیخبری بس که شدی مست غرور

رخت بر بند ازین خانه ظلمانی خاک

نور پاکی وطنت نیست بجز عالم نور

بود پیش از تو فراوان چه صدور و چه عظام

وین زمان نیست بجا غیر عظامی ز صدور

خانه ئی بر گذر سیل درین کهنه رباط

بچه کار آید ازو خانه خدا گشته نفور

خانه در عالم وحدت طلب ای ابن یمین

تا بار کانش ز دوران نرسد هیچ فتور