گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را

همه بر وجه کمال است کما لا یخفی

بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم

هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا

بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

چند سوی چمن آیم به هوایت چو صبا

یک ره ای سرو سهی قامت رعنا بنما

به ته کرته نیلی سوی بستان بخرام

تا گل از شوق کند خرقه فیروزه قبا

باغبان کاش کند سوسن و گل فرش رهت

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

هر شب افروخته از آتش دل مشعله‌ها

رود از کوی غمت سوی عدم قافله‌ها

دلم از پرتو خورشید رُخَت قندیلی‌ست

کز سر زلف تو آویخته با سلسله‌ها

شرح اسرار خرابات نداند همه کس

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

شد سحر قاید اقبال من شیدا را

آتش انس من جانب طور نارا

ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبح

می برد شعله آن رنگ شب یلدا را

گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشان

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

ای در ابرو گره افکنده چه حال است تو را

گویی از صحبت احباب ملال است تو را

موجب حسن تو تنها نه خط و خال فتاد

عشق ما نیز ز اسباب جمال است تو را

تشنگان را به دمی آب تفقد می کن

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۵

 

آن که از حلقه زرگوش گران است او را

چه غم از ناله خونین جگران است او را

گو کله برشکن از ناز که در مسند حسن

منصب شاهی زرین کمران است او را

دیده دریاست مرا زان گهر پاک که جای

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ما

که شد از عکس رخش نور همه ظلمت ما

آفتابی ست درخشنده که از طلعت او

رفت بر چرخ برین کوکبه دولت ما

می سرشتیم گل محنت از آب مژه شکر

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما

تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما

چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش

درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما

ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

 

هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجا

خواهم از شوق کنم جامه جان چاک آنجا

مبریدم ز سر راهش اگر میرم زار

بگذارید خدا را که شوم خاک آنجا

مزن آتش به من ای آه در آن کوی مباد

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳

 

طرف باغ و لب جوی و لب جام است اینجا

ساقیا خیز که پرهیز حرام است اینجا

شیخ در صومعه گر مست شد از ذوق سماع

من و میخانه که آن حال مدام است اینجا

لب نهادی به لب جام و ندانم من مست

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

 

می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب

هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب

گر نهد دست به نبض من محرور زند

شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب

هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

ای صفات تو نهان در تتق وحدت ذات

جلوه گر ذات تو از پرده اسما و صفات

ما گرفتار جهت از تو نشان چون یابیم

ای سراپرده اجلال تو بیرون ز جهات

از ندای تو درافتاد صدایی به حرم

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸

 

پیش ازان دم که دهم جان من بیدل ز غمت

قدمی نه که شوم خاک به زیر قدمت

رحمتی کن که من تشنه جگر می میرم

چشم بر رشحه آبی ز سحاب کرمت

خوش بران رخش که در جلوه گه حشمت و ناز

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲

 

وادی عشق که جز تشنه در او نایاب است

ریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است

خواب مرگ است در آن وادی و بیدار دلی

شده در سایه هر خاربنش در خواب است

سربنه یا سر خود گیر که این وادی را

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

 

بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است

در پی مطرب و می باش که کار این کار است

صف زده دردکشان پیش در میکده اند

زاهد صومعه را وقت پس دیوار است

رشته سبحه که از گوهر اخلاص تهی ست

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

 

باز در بزم غمت نعره نوشانوش است

عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است

نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم

گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است

اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸

 

صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است

وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است

تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل

لوح صورت گری خامه زنان چگل است

ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

 

غرض از چاشنی عشق توام درد و غم است

ورنه زیر فلک اسباب تنعم چه کم است

هست بر مایده حسن بسی نعمت و ناز

قوت عاشق ز میان همه رنج و الم است

می زیم شاد دمی با تو دمی با یادت

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است

که ز سر تا به قدم شعبده و دستان است

مجلس از رشک رخش داغ نه گلزار است

خانه از سرو قدش طعنه زن بستان است

تا لبش چاشنیی در قدح باده فکند

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰

 

ای که جان و دل آگاه تو را همراه است

بی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است

مدت صحبت تو عمر گرانمایه ماست

آه ازین عمر گرانمایه که بس کوتاه است

غم تو از دل ما در همه دلها ره کرد

[...]

جامی
 
 
۱
۲
۳
۱۵