گنجور

 
جامی

ای در ابرو گره افکنده چه حال است تو را

گویی از صحبت احباب ملال است تو را

موجب حسن تو تنها نه خط و خال فتاد

عشق ما نیز ز اسباب جمال است تو را

تشنگان را به دمی آب تفقد می کن

ای که منزل به لب آب زلال است تو را

بر دل از غصه مرا رنج و ملالی ست عظیم

تا به هر سفله سر غنج و دلال است تو را

بی تو گشتم چو خیالی و به خاطر نگذشت

هرگز این نکته ات آخر چه خیال است تو را

نیست ره سوی توام جز به پر و بال امید

مشکن این بال و پرم را که وبال است تو را

جامی اندیشه ساحل مکن از لجه عشق

که برون رفتن ازین ورطه محال است تو را