گنجور

 
جامی

ای صفات تو نهان در تتق وحدت ذات

جلوه گر ذات تو از پرده اسما و صفات

ما گرفتار جهت از تو نشان چون یابیم

ای سراپرده اجلال تو بیرون ز جهات

از ندای تو درافتاد صدایی به حرم

خاست صد نعره لبیک ز اهل عرفات

مشرب زهد کجا چاشنی عشق کجا

آن یکی ملح اجاج آمد و این عذب فرات

ما نداریم مشامی که توانیم شنید

ورنه هر دم رسد از گلشن وصلت نفحات

به وفای تو درآمیخت چنان آب و گلم

که دمد بعد وفات از گل من بوی وفات

مرد جامی به سر تربت او بنویسید

هذه روضة من حل به العشق فمات