ای که جان و دل آگاه تو را همراه است
بی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است
مدت صحبت تو عمر گرانمایه ماست
آه ازین عمر گرانمایه که بس کوتاه است
غم تو از دل ما در همه دلها ره کرد
راست است این که ز دلها سوی دلها راه است
دل نمی خواست جدایی ز تو اما چه کنیم
دور ایام نه بر قاعده دلخواه است
واقعا نیست ز من غمزده تر کس به جهان
شاهد حال من این واقعه ناگاه است
رفت بر باد چو کاه از غم تو عمر عزیز
روی بنما که فراق تو قوی جانکاه است
جامی از دست بشد کار ز تاثیر قضا
چاره کار رضینا بقضاء الله است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عواطف و دلتنگی شاعر برای محبوبش است. شاعر احساس میکند که بدون محبوب، نه تنها از خود بیخبر است بلکه خدا نیز از حال او آگاه است. او بر کوتاهی عمر و لحظاتی که در کنار محبوبش سپری کرده، تأکید میکند و آرزو دارد که جدایی از او پیش نیاید، اما شرایط زندگی چنین نیست. او به شدت از غم جدایی رنج میبرد و احساس میکند که هیچ کس به اندازه او غمزده نیست. در نهایت، او به سرنوشت و قضا و قدر تسلیم میشود و به روحیهای صبور برخورد میکند.
هوش مصنوعی: ای کسی که جان و دل من به تو آگاه است، بدون تو من از خودم هم خبر ندارم، اما خدا از حال من با خبر است.
هوش مصنوعی: مدت زمانی که ما با هم صحبت میکنیم، جزء ارزشمندترین زمانهای زندگی ماست. اما افسوس که عمر گرانبهای ما بسیار کوتاه است.
هوش مصنوعی: غم تو در دل ما جا گرفته و احساسات ما را تحت تأثیر قرار داده است. این واقعیت که عشق و غم میان دلها جابهجا میشود، حقیقتی انکارناپذیر است.
هوش مصنوعی: دل نمیخواست از تو جدا شود، اما چه کنیم که روزگار بر وفق مراد ما نیست و این جدایی حتمی شده است.
هوش مصنوعی: در دنیای حزن و اندوه، هیچکس به اندازه من غمگین نیست و فقط خداوند شاهد حال من و این رویداد ناگهانی است.
هوش مصنوعی: عمر گرانبهای من به اندازه کاهی در باد از غم تو رفت. چهرهات را نشان بده، زیرا جدایی از تو برایم بسیار سخت و طاقتفرساست.
هوش مصنوعی: جامی از دستان ما افتاد و این اتفاق به خاطر سرنوشت و تقدیر بود، پس بهتر است که با قضا و قدر خداوند راضی باشیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از پی هر طلب تو عوضی از شاه است
همچو عطسه که پیش یرحمکالله است
بند و زندان گرامی گهران از جاه است
یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است
راستان از سخن خویش نگردند به تیغ
شمع تا کشته شدن با همه کس همراه است
هر قدر جامه او بر قد سروست دراز
[...]
نارسایی به هنر در همه جا همراه است
جامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است
قسمتم نیست که از بند غم آزاد شوم
رفت صد قافله و یوسف من در چاه است
هر که برخاست ز شوق تو، دگر ننشیند
[...]
زلف با قامت او، تا به کمر همراه است
هر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است
بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق
این چراغی ست که از رفتن خود آگاه است
من دیوانه چه سان بگذرم از وادی عشق
[...]
شاه عادل بصف گیتی ظل الله است
دلش از پرتو الهام خدا آگاه است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.