گنجور

 
جامی

باز در بزم غمت نعره نوشانوش است

عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است

نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم

گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است

اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم

بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است

کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند

هر که را غاشیه بندگیت بر دوش است

بر سر بستر اندوه دهم جان آخر

چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است

می گذشتی و به خود زمزمه ای می کردی

عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است

قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد

چهره گویاست اگر چند زبان خاموش است