گنجور

 
جامی

باز در بزم غمت نعره نوشانوش است

عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است

نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم

گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است

اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم

بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است

کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند

هر که را غاشیه بندگیت بر دوش است

بر سر بستر اندوه دهم جان آخر

چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است

می گذشتی و به خود زمزمه ای می کردی

عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است

قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد

چهره گویاست اگر چند زبان خاموش است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

هر کجا حرف تو آید به میان، گل گوش است

همه تن شمع زبان است، ولی خاموش است

صبحدم بلبل شوریده کجا، خواب کجا

بگذارید که از نکهت گل بیهوش است

نیست چشمی که ز آهم نبود اشک آلود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه