گنجور

 
جامی

کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ما

که شد از عکس رخش نور همه ظلمت ما

آفتابی ست درخشنده که از طلعت او

رفت بر چرخ برین کوکبه دولت ما

می سرشتیم گل محنت از آب مژه شکر

که برآمد گل راحت ز گل محنت ما

جان ز کف رفت چه سازیم نثار قدمش

گر پس از مرگ خرامد به سر تربت ما

سگ او خواند رقیب از سر خواری ما را

این لقب در دو جهان بس سبب عزت ما

جان فشاندیم به خاک قدمش لیک چه سود

که نیفتاد قبول کرمش خدمت ما

غایب همت ما وصل وی آمد جامی

همتی دار که کاری بکند همت ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

همه بر قد بلند تو بود همت ما

گر دهد دست زهی همت با رفعت ما

شب هجران بگذشت و سحر وصل رسید

پنج نوبت بزن ای بخت که شد نوبت ما

می‌کنم خدمت تو آنچه مرا دست دهد

[...]

صائب تبریزی

می تپد در جگر خاک همان طینت ما

شمع را شعله جواله کند تربت ما

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه