گنجور

 
جامی
 

کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما

تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما

چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش

درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما

ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن

دور باد آفت سنگ تو ز پیمانه ما

طرفه حالی که به یک حرف زبان نگشادیم

قاف تا قاف جهان پر شد از افسانه ما

شیوه زهد به رندان چه فروشیم که نیست

نرخ یک جرعه می سبحه صد دانه ما

سایه رحمتی ای شمع چگل کافتاده ست

بال و پر سوخته در پای تو پروانه ما

جامی این نافه گشایی ز که آموخته ای

که معطر شد از انفاس تو کاشانه ما