گنجور

 
جامی
 

پیش ازان دم که دهم جان من بیدل ز غمت

قدمی نه که شوم خاک به زیر قدمت

رحمتی کن که من تشنه جگر می میرم

چشم بر رشحه آبی ز سحاب کرمت

خوش بران رخش که در جلوه گه حشمت و ناز

پادشاهی تو و خوبان همه خیل و حشمت

چون شوم پیش تو محرم من محروم که نیست

باد را زهره احرام حریم حرمت

هر چه خواهی بکن ای دوست که من می یابم

لذت چاشنی لطف و کرم از ستمت

نامه رحمت جاوید من این بس که مرا

دو سه حرفی رسد از خامه مشکین رقمت

رقمی می کشی از حال دل خود جامی

جای آن دارد اگر خون بچکد از قلمت