صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است
وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است
تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل
لوح صورت گری خامه زنان چگل است
ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی
سایه نارون و بید به هم متصل است
بسته در شاخ گلی خرم و خندان دل خویش
هر که چون غنچه درین فصل ز ارباب دل است
بر لب کشت چرا سرخ برآمد لاله
گرنه در دور گل از ساغر خالی خجل است
محتسب گر نزند بر خم می سنگ ستم
هر جفایی که کند در حق مستان بحل است
بوستان دلکش و می بیغش و یاران سرخوش
جامی از زهد خود امروز عجب منفعل است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و دلپذیری صبحگاه و طبیعت است. شاعر از هوای معتدل و خوشایند صبح صحبت میکند و به گلها و رنگهای شاداب باغ اشاره میکند. او همچنین به اهمیت شادی و دلخوشی در زندگی انسانها پرداخته و بر این نکته تأکید دارد که باید از زیباییهای طبیعت و لذتهای زندگی بهرهبرداری کنیم. در نهایت، شاعر به بیتوجهی محتسب به مستان و شراب اشاره کرده و میگوید که در این فضا، زهد و خودداری از شادیها چندان جالب نیست.
هوش مصنوعی: صبح زود هنگامی که هوا دلپذیر است، از چمن بیرون برو و از زیباییهای آن لذت ببر، زیرا در نیمه شب، نه گردی وجود دارد و نه گل و گیاهی برای تماشا.
هوش مصنوعی: خاکی که زیباییهای زیادی از آن شکوفا شده، بهگونهای است که هنرمندان با قلم خود بر روی آن تصویر میکشند و نقشها را به وجود میآورند.
هوش مصنوعی: ابر، خواهش میکند که سایهاش را بر زمین بیندازد، زیرا سایهی درختان نارون و بید که در کنار جوی قرار دارند، به هم نزدیک و متصل شدهاند.
هوش مصنوعی: در دل شاداب و خندان خود، مانند غنچهای که در این فصل باز شده، به عشق و محبت فکر کن، چرا که هر کسی که چنین احساسی دارد، دلش به ارباب عشق و محبت متصل است.
هوش مصنوعی: بر لب کشت، لالههای سرخ گل کردهاند و اگر در دور و بر گلها ساغر خالی باشد، خجالتآور است.
هوش مصنوعی: اگر محتسب بر روی جام شراب ضربهای نزند، هر ظلمی که در حق نوشندگان شراب انجام شود، مجاز خواهد بود.
هوش مصنوعی: باغی زیبا و انگورهایی خوشطعم و دوستان شاد، امروز با دیدهای پر از شگفتی به زهد و پارسایی خود نگاهی میاندازند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار
که خر خارکش مسکین در آب و گل است
آتش از خانهٔ همسایهٔ درویش مخواه
کآنچه بر روزن او میگذرد دود دل است
دیده ام دوش غزالی و دلم با غزل است
چه غزالی که غزل خوان ز پی شیردل است
از کف و ساعد و ساق آن بت سیمین اندام
غیرت دلبر فرخار و بتان چگل است
دل و دین می کندم هندوی خالش یغما
[...]
آنکه مشتی پریان بسته به زنجیر و غل است
چهره پر خشم و ترنجیده چو دزد مغول است
ددگانش دده و غول بیابان اغول است
روز و شب در پی تفتین و فساد و چغل است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.