گنجور

 
جامی

صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است

وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است

تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل

لوح صورت گری خامه زنان چگل است

ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی

سایه نارون و بید به هم متصل است

بسته در شاخ گلی خرم و خندان دل خویش

هر که چون غنچه درین فصل ز ارباب دل است

بر لب کشت چرا سرخ برآمد لاله

گرنه در دور گل از ساغر خالی خجل است

محتسب گر نزند بر خم می سنگ ستم

هر جفایی که کند در حق مستان بحل است

بوستان دلکش و می بیغش و یاران سرخوش

جامی از زهد خود امروز عجب منفعل است