گنجور

 
جامی

می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب

هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب

گر نهد دست به نبض من محرور زند

شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب

هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد

نیست ممکن که مودب شود از پند ادیب

روز آدینه به مقصوره درآ تا خواند

خطبه سلطنت حسن به نام تو خطیب

بر چمن گر گذرد نکهتی از پیرهنت

پر شود دامن و جیب سمن و غنچه ز طیب

هر که با صورت شیرین پسران عشق نباخت

نیست از معنی پیران رهش هیچ نصیب

جامی آن مه به غریبان ننهد گوش مکن

بیش ازین در سخن انگیز خیالات غریب

 
sunny dark_mode