گنجور

 
جامی

هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجا

خواهم از شوق کنم جامه جان چاک آنجا

مبریدم ز سر راهش اگر میرم زار

بگذارید خدا را که شوم خاک آنجا

مزن آتش به من ای آه در آن کوی مباد

دود خیزد ز سر این خس و خاشاک آنجا

شدم آواره شهری ز گرفتاری دل

که ز خونریز غریبان نبود پاک آنجا

پای جایی که نهد کاش گذارد اول

که به مژگان ز خس و خاک کنم پاک آنجا

دور ازان در گذرانم ز فلک ناوک آه

تا چه سان می گذراند دل غمناک آنجا

جامی از خون خود آلوده مکن صیدگهش

که نبندند چنین صید به فتراک آنجا