گنجور

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

می کشد چشم تو از گوشه به میخانه مرا

می کند زلف چو زنجیر تو دیوانه مرا

شسته بودم ز می و جام و قدح دست ولی

می برد باز لبت بر سر پیمانه مرا

به هوای لب میگون تو گر خاک شوم

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

آنچه پیش است اگر جمله بدانید شما

روز و شب خون ز ره دیده فشانید شما

دیده دل بگشایید و نکو درنگرید

می رود عمر، چه در بند جهانید شما

چون روی از پی دنیی، برود دین از دست

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

آن که بر لوح رخت خط الهی دانست

بنده عشق الهی شد و شاهی دانست

آن که می گفت که روی تو به مه می ماند

چون نظر کرد به روی تو کماهی دانست

زلف و رخسار تواش کی رود از پیش نظر

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

 

کیست آن سرو که بر راه گذر می‌گذرد

نور چشم است که بر اهل نظر می‌گذرد

درد دل بین که طبیب از سر حسرت ما را

خسته، افتاده همی‌بیند و در می‌گذرد

غرق دریای سرشکم عجب این کز غم تو

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

از تو خوبی طمع مهر و وفا نتوان کرد

گله با وصل گل از خار جفا نتوان کرد

کرده ام قیمت یک موی تو را هر دو جهان

گرچه او را به چنان تحفه بها نتوان کرد

عمر چون باد هوا می گذرد حاضر باش

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۸

 

گر سعادت نظری بر من زار اندازد

بر سرم سایه سرو قد یار اندازد

دور از آن یار و دیارم نظر سعد کجاست

تا مرا باز بدان یار و دیار اندازد

آن که شد مست غرور از می پندار امروز

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

قمر از روی تو دارد خبری، می گویند

هست خود، روی نکو چون قمری، می گویند

قصد زلف سیهت کار هواداران است

که به هریک سر مو، ترک سری می گویند

سوره کوثر و نور است لب و رخسارت

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

جان به لب تا نرسید از تو به کامی نرسید

تا نشد دل ز جفا خون به مقامی نرسید

آن که از دست غمت خون جگر نوش نکرد

از کف ساقی مقصود به جامی نرسید

کی شود محرم اسرار تجلی رخت

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸

 

ای صبا هست رخ یار بغایت نازک

لب فرو بند و نگهدار بغایت نازک

از من عاشق اگر زان که خیالت باشد

باز پرس از گل رخسار بغایت نازک

آنگه آهسته بگو حال دلم با چشمش

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

من به توفیق خدا، ره به خدا یافته ام

عارف حق شده و ملک بقا یافته ام

در شفاخانه روح القدس از دست مسیح

خورده ام شربت شافی و شفا یافته ام

اگر از کعبه به بتخانه روم عیب مکن

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

 

بر گل از عنبر تر نقطه سودا زده ای

آتشی در جگر لاله حمرا زده ای

از خط و خال و رخ و زلف و بناگوش چنین

لشکر آورده و بر قلب دل ما زده ای

(عالمی همچو دل من همه دیوانه تو

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸

 

گر کنی قبله جان روی نگاری، باری

ور بری عمر به سر با غم یاری، باری

کار عشق است برو دست بدار از همه کار

گر کند عمر کسی صرف به کاری، باری

زلف او محشر جان است دلا سعیی کن

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

 

فضل حق می دهدم هردم از این می جامی

که ندارد چو ابد مستی او انجامی

شرح اسرار تجلی تو ز فرعون مپرس

کآتش انی اناالله نداند خامی

صبح و شامم همه با زلف و رخت می گردد

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶

 

پاک دار آینه ات آینه اللهی

گر در آیینه جان صورت حق می خواهی

گر شوی خاک نشین بر در میخانه چو ما

ملک جاوید بدست آری و شاهنشاهی

هر که را آتش سودای تو در دل نگرفت

[...]

عمادالدین نسیمی