گنجور

 
نسیمی

ای که از فکر تو پیوسته سرم در پیش است

دل من بی لب لعل نمکینت ریش است

گر کنم روز و شب اندیشه وصلت چه عجب

عاشق غمزده پیوسته محال اندیش است

جور خوبان ز وفا گرچه بود بیش، ولی

ای وفا اندک من! جور تو بیش از بیش است

دل من وصل تو مشکل به کف آرد زانرو

کاحتشام تو نه مقدار من درویش است

جور و خواری همه کس را بود از بیگانه

من بی طالع سودا زده را از خویش است

گرچه آزار و جفا مذهب خوبان باشد

بت بی رحم مرا کشتن عاشق کیش است

گرچه لعل لب تو چشمه نوش است ولی

از رقیبان تو بسیار به جانم نیش است

سر نثار قدمش کرد نسیمی و هنوز

خجل از کرده خویش آمد و سر در پیش است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمارهٔ ۳۰ به خوانش زهرا ذوالقدر
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
صائب تبریزی

ای که قصدت ز سفر یار صداقت کیش است

آه ازین راه درازی که ترا در پیش است

پیش جمعی که ز باریک خیالان شده اند

در جهان نوشی اگر هست، نهان در نیش است

بیشتر عفو خداشامل حالش گردد

[...]

غروی اصفهانی

گرچه عمریست که دل از غم عشقت ریش است

لیک چندیست که این غائله بیش از پیش است

بهرۀ من همه زان نخل شکر بر زهر است

قسمت من همه زان چشمۀ نوشین نیش است

هر که شد طرۀ هندوی ترا حلقه بگوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه