گنجور

 
نسیمی

ای که از فکر تو پیوسته سرم در پیش است

دل من بی لب لعل نمکینت ریش است

گر کنم روز و شب اندیشه وصلت چه عجب

عاشق غمزده پیوسته محال اندیش است

جور خوبان ز وفا گرچه بود بیش، ولی

ای وفا اندک من! جور تو بیش از بیش است

دل من وصل تو مشکل به کف آرد زانرو

کاحتشام تو نه مقدار من درویش است

جور و خواری همه کس را بود از بیگانه

من بی طالع سودا زده را از خویش است

گرچه آزار و جفا مذهب خوبان باشد

بت بی رحم مرا کشتن عاشق کیش است

گرچه لعل لب تو چشمه نوش است ولی

از رقیبان تو بسیار به جانم نیش است

سر نثار قدمش کرد نسیمی و هنوز

خجل از کرده خویش آمد و سر در پیش است