گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷

 

وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسودکاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود
گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیارچون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود
مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دلچونک دستار و دلت را غمزه‌های او ربود
گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بودباده چشم عقل می‌بست و در دل می‌گشود
بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر می‌نشاندجام می زنگ غم از آئینه جان می‌زدود
مه فرو می‌شد گهی کو پرده در رخ می‌کشیدصبح بر می‌آمد آن ساعت که او رخ می‌نمود
کافر گردنکشش بازار ایمان می‌شکستجادوی مردم فریبش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶

 

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بوداز گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود
مردم چشم مرا خون دل از سر می‌گذشتگر چه کار دیده از خونابهٔ دل می‌گشود
آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باداز نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود
صدمهٔ غوغای من ستر کواکب می‌دریدصیقل فریاد من زنگار گردون می‌زدود
از دل آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

راستی را در سپاهان خوش بود آواز روددر میان باغ کاران یا کنار زنده رود
باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم ببادرود را بر ساز کن مطرب که دل دادم برود
جام لعل و جامهٔ نیلی سیه روئی بودخیز و خم بنمای تا خمری کنم دلق کبود
گر تو ناوک می‌زنی دور افکنم درع و سپرور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۰

 

ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود
کز فراقت سوختم بر آتش دل همچو عود
پیش روی خود مرا بنشان بر آتش چون سپند
تا بسوزم خویشتن را کوری چشم حسود
ای که بردی آبروی من ز آه دل بترس
چون مرا در جان زدی آتش، مشو غافل زدود
صورت جان بی حجاب آن روز دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵

 

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود

ورنه از تدبیر یک ناخن ‌گره نتوان‌ گشود

گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن

دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود

آرزو از نفی ما اثبا یار ایجاد کرد

هرچه ازآثار مجنون‌ کاست بر لیلی فزود

صافی دل تهمت‌آلودکلف شد از حسد

رنگ آب از سیلی امواج می‌گردد کبود

حیف طبعی‌کز وبال‌کبر وکین آگاه نیست

خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۶

 

بر در دل حلقه زد غفلت‌، ‌کنون آهش چه سود

اشک‌کم آرد برون از چشم روزن سعی دود

راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود

دستها بر هم نهادیم از طلب‌ ، مژگان غنود

بی‌بضاعت عالمی افتاد در وهم زبان

مایه‌گر باشد،‌کسادی نیست در بازار سود

اتفاق است آنکه هر دشوار آسان می‌کند

ورنه از تدبیر یک ناخن‌ گره نتوان ‌گشود

صاقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷

 

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود

هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود

گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست

رفته است آنسوی این محفل بسی‌گفت و شنود

جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باش

تا نفس دارد اثر آیینه می‌باید زدود

از ضعیفی چشم بر مشق سجودی دوختیم

لغزش مژگان زسرتا پای ما چون خامه سود

صورت این انجمن گر محو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱

 

با سرود و آه و ناله میرود اشکم چو رود
در پیش مستان محبت این بود رود و سرود
عاشقان را در محافل ناله سازد سر بلند
مطربان را در مجالت آبرو باشد ز رود
با سرشکم دجله و جیحون دو بار آشناست
از دو رود دیده ما باد بر باران درود
تا چرا نبغ تا خودو زره گردد سپر
جنگها شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی