گنجور

 
خواجوی کرمانی

باد پیمائی که جم را خاک ره پنداشتی

بر من از دیوانگی هر دم کمینی می گشود

گفتم آخر چند ازین گرمی برو سردی مکن

می فروزی آتش و خود کور می گردی بدود

چون نداری زهره ئی زهرت نمی باید فشاند

چون ندیدی چرمه ئی چربت نمی باید نمود

ریش خود بگرفت و بر تیزید و بخروشید و گفت

کاین زمان چون نوکری با من نمی بینی چه سود

گفتمش دست از چه رو هر لحظه بر ریش آوری

دنب خر چندانکه پیمائی همان باشد که بود