گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

کردمی در خاک کوی دوست مأوا کاشکی

سودمی رخسار خود بر خاک آن پا کاشکی

آمدی بیرون ز کوی آن سرو بالا کاشکی

برقع افکندی ز روی عالم آرا کاشکی

دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی

دیده روشن کردمی زانروی زیبا کاشکی

کوی آنمه تا بود جنت نمی باید مرا

تا بود جنت به دوزخ دل فرو ناید مرا

پیش لعلش کی دهن با کوثر آلاید مرا

تا بود آن سرو طوبی خوش نمی آید مرا

خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مرا

سایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی

دی شدم افغان کنان تا کوی آن سرو بلند

تا جمالش بنگرم هر گه برون راند سمند

منتظر می بود تا امروز جان مستمند

چون برون آمد بروی خویشتن برقع فکند

گر چه امروز از جمال او نگشتم بهره مند

وعده این دولت افتادی بفردا کاشکی

در دل زارم هوس دیدار آن گلچهره بود

عازم قصرش شدم چون آن هوس در دل فزود

مانع آمد حاجبم وانگه بصد گفت و شنود

جانب گلزارم از بهر تماشا ره نمود

عاشقانرا رخصت گل چیدن و دیدن چه سود؟

بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی

با وجود آنکه دلرا نیست زان گلرو نصیب

نی گل آن رو که خاری از سر آن کو نصیب

نی به جان یک نکته زان لبهای شیرین گو نصیب

نی به چشمم جلوه ای زان عارض نیکو نصیب

کاشکی گویم مرا گشتی وصال تو نصیب

بی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی

نیست اهل زهد را آگاهی از اسرار عشق

نقد دین بی قیمت افتادست در بازار عشق

از طریق عاقلی بیزار باشد زار عشق

دین همی بر باد باید داد در اطوار عشق

با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عشق

در هجوم این شدی آن هر دو یغما کاشکی

آنکه شرح حرف هجرش کام جانرا ساخت مر

از زبور عشق دان هم بیناتش هم ز بر

بسکه وصف او بود ورد زبان عبد و حر

گشته است از در نظم اهل طبق آفاق پر

نظم جامی را که شد در وصف لطف او چو در

جا نبودی غیر گوش شاه والا کاشکی

خسروی کز شمع رایش میبرد خورشید نور

ماه نو بهر غلامانش سزد نعل ستور

بندگان او گه رزم آوری خاقان تور

چاوشان او همه شاهان گه عیش و سرور

شاه ابوالغازی که میگوید شه انجم ز دور

بودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی

آنکه گردون نیست در سرعت بسان عزم او

عقل کل انگشت حیرت در دهان از حزم او

لرزه در اندام بحر آمد ز عزم جزم او

هر چه راند باد مغلوب از بساط رزم او

هر چه خواهد باد حاصل در حریم بزم او

وز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی