گنجور

 
اسیری لاهیجی

یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود

صبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود

چون شدم فانی ز خود در پرتو آن نور ذات

گشت روشن بر من این اسرار از فضل و دود

کین جهان چون ذره روشن ز آفتاب روی اوست

هم ز وی بوده همه ذرات را بود و نمود

در مزایای مظاهر نیست ظاهر غیر دوست

اوست عابد اوست معبود اوست ساجد هم سجود

اوست مؤمن اوست ایمان اوست کافر اوست کفر

طالب و مطلوب و شاهد اوست مشهود و شهود

جمله ذرات را از ظلمت آباد عدم

رش نورش آورد بی شک به صحرای وجود

جمله را حق موی پیشانی گرفته می کشد

بر صراط المستقیم از مؤمن و گبر و یهود

حق چو فرمودست والله بکل شی محیط

پس نباشد هیچ کس را اندرین گفت و شنود

چون اسیری هرکه شد واقف ز اسرار نهان

فارغ است از کفر و دین و رسته از جمله قیود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود

کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود

گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار

چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود

مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دل

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود

کز فراقت سوختم بر آتش دل همچو عود

پیش روی خود مرا بنشان بر آتش چون سپند

تا بسوزم خویشتن را کوری چشم حسود

ای که بردی آبروی من ز آه دل بترس

[...]

خواجوی کرمانی

باد پیمایی که جم را خاک ره پنداشتی

بر من از دیوانگی هر دم کمینی می‌گشود

گفتم آخر چند ازین گرمی برو سردی مکن

می‌فروزی آتش و خود کور می‌گردی به دود

چون نداری زهره‌ای زهرت نمی‌باید فشاند

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
کمال خجندی

با سرود و آه و ناله میرود اشکم چو رود

در پیش مستان محبت این بود رود و سرود

عاشقان را در محافل ناله سازد سر بلند

مطربان را در مجالت آبرو باشد ز رود

با سرشکم دجله و جیحون دو بار آشناست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه