گنجور

 
جامی

محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار

می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار

زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا

برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار

قطع این وادی به ترک اختیار خود توان

می نهم در قبضه حکمت زمام اختیار

اشتر مستم که بی خود می روم در راه او

نیست در بینی مرا جز رشته مهرش مهار

پای کوبان می برد شوق جمال او مرا

زیر پایم چون حریر و گل بود خارا و خار

هر کسی بر ناقه بهر تحفه باری می نهد

بار من فاقه است و من زین تحفه هستم زیر بار

هر نشان پا که می بینم ز ناقه در رهش

می نماید چهره مقصود را آیینه وار

محمل امشب دیر می جنبد حدی آغاز کن

یک طرف بانگ حدی یک جانب آواز درای

از گران جانی بود آن را که ماند دل به جای

ناقه چون ذکر حبیب و منزل او بشنود

گرچه باشد در گرانی کوه گردد بادپای

لیلی اندر حی چو گل بگشاد گویی پیرهن

کز نسیم نجد می آید شمیم جانفزای

حال و وجد من فزود از بوی جان افزای نجد

سوی نجدم ای صبا بهر خدا راهی نمای

منزل جانان و کان لطف و احسان است نجد

آب او خوش خاک او دلکش هوایش دلگشای

لاله صحرای او بر چهره گل داغ نه

سبزه اطلال او بر جعد سنبل مشکسای

وایه آن دارم که بینم نجد را مأوای خویش

گر نیابم وایه خود وای من صد بار وای

نجد می گویم وز آن قصدم زمین یثرب است

بر کنار دجله ام افتاده دور از خان و مان

وز دو دیده دجله خون در کنار من روان

پا برون کی کردمی بر خاک بغداد از رکاب

گر نپیچیدی هوای یثربم آن سو عنان

حبذا یثرب که تا یکدم کنم آنجا وطن

عمرها ترک اقامت در وطن کردن توان

مرغ جان را آشیان اصلی است آن ای خدای

ره نمای این مرغ را روزی سوی آن آشیان

خوابگاه حضرتی آمد که گر بودی به فرض

مرقد پاکش چو مهد عیسی اندر آسمان

فرض بودی بر همه بهر زیارت کردنش

صرف کردن عمر را در جست و جوی نردبان

مرقد او در زمین پیدا زهی حرمان که من

پا ز سر ناکرده بنشینم ز طوفش یک زمان

کی بود یارب که دل از فکر عالم کرده صاف

السلام ای قیمتی تر گوهر دریای جود

السلام ای تازه تر گلبرگ صحرای وجود

السلام ای آن که تا از جبهه آدم نتافت

نور پاکت کس نبرد از قدسیان او را سجود

السلام ای آن که زنگ ظلمت کفر و نفاق

صیقل تیغ تو از آیینه گیتی زدود

السلام ای آن که ناید در همه کون و مکان

تیزبینان را به جز نور تو در چشم شهود

السلام ای آن که بهر فرش راهت بافت دهر

اطلسی را کش ز شب کردند تار از روز پود

السلام ای آنکه ابواب شفاعت روز حشر

جز کلید لطف تو بر خلق نتواند گشود

السلام ای آن که تا بودم درین محنت سرا

در سرم سودا و در جانم تمنای تو بود

صد سلامت می فرستم هر دم ای فخر کرام

یا شفیع المذنبین بار گناه آورده ام

بر درت این بار با پشت دوتاه آورده ام

چشم رحمت برگشا موی سفید من نگر

گرچه از شرمندگی روی سیاه آورده ام

آن نمی گویم که بودم سالها در راه تو

هستم آن گمره که اکنون رو به راه آورده ام

عجز بی خویشی و درویشی و دلریشی و درد

این همه بر دعوی عشقت گواه آورده ام

دیو رهزن در کمین نفس و هوا اعدای دین

زین همه با سایه لطفت پناه آورده ام

گرچه روی معذرت نگذاشت گستاخی مرا

کرده گستاخی زبان عذرخواه آورده ام

بسته ام بر یکدگر نخلی ز خارستان طبع

سوی فردوس برین مشتی گیاه آورده ام

دولتم این بس که بعد از محنت و رنج دراز

بر رحیم آستانت می نهم روی نیاز

یا رسول الله نمی گویم که مهمان توام

یا فقیری طعمه جوی از ریزه خوان توام

بر لب افتاده زبان گرگین سگی ام تشنه جان

آرزومند نمی از بحر احسان توام

گر ندارم افسر شاهی به سر این بس که هست

گردن تسلیم زیر طوق فرمان توام

مسند عزت نهم بر صدر ایوان قبول

گر نیاید سنگ رد از دست دربان توام

شد گلستان از خوی رخسار تو خاک حجاز

من به بویی گشته خرسند از گلستان توام

وارهان از گفت و گوی زاغ طبعانم که من

عندلیب مدح گو مرغ ثناخوان توام

دفتری دارم سیاه از معصیت بیچاره من

گر شفاعت نامه ای ناید ز دیوان توام

چون بود عز شفاعت را حمایی بس منیع

حق آنانی که عمری در وفایت بوده اند

وین زمان در ساحت قرب تو خوش آسوده اند

حق آنانی که راهی را که خود پیموده ای

پای از سر ساخته ایشان همان پیموده اند

حق آنانی که از تیه ضلالت خلق را

جز به صوب شارع شرع تو ره ننموده اند

کز گدای بینوا جامی عنایت وامگیر

کش عنان دل ز کف نفس و هوا بربوده اند

از سحاب فیض لطف عام خود رشحی بریز

بر دل و جانش که از لوث گناه آلوده اند

کحل بیناییش ده زین در که عمری زین هوس

مردمان چشم او خون جگر پالوده اند

کن قبول او را طفیل آن کسان کز گفت وگوی

هم تن و هم جان به راهت سوده و فرسوده اند

باشد از یمن قبولت فارغ از خلد و جحیم