گنجور

قطران تبریزی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر

 

بوالخلیل آنکو بگیتی زو شده موجود جود

جعفر آن کش چوب گشت از طالع مسعود عود

قطران تبریزی
 

قطران تبریزی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - در مدح شاه ابوالخلیل جعفر

 

جان خصمانت زیان در غم بطمع سود سود

وز دل یارانت سود خرمی بزدود دود

قطران تبریزی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷

 

وصف آن مخدوم می‌کن گر چه می‌رنجد حسود

کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود

گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار

چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود

مست آن می گر نه‌ای می دو پی دستار و دل

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۰

 

ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود

کز فراقت سوختم بر آتش دل همچو عود

پیش روی خود مرا بنشان بر آتش چون سپند

تا بسوزم خویشتن را کوری چشم حسود

ای که بردی آبروی من ز آه دل بترس

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » المطائبات و المقطعات » شمارهٔ ۴ - قطعه

 

باد پیمائی که جم را خاک ره پنداشتی

بر من از دیوانگی هر دم کمینی می گشود

گفتم آخر چند ازین گرمی برو سردی مکن

می فروزی آتش و خود کور می گردی بدود

چون نداری زهره ئی زهرت نمی باید فشاند

[...]

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود

از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود

مردم چشم مرا خون دل از سر می گذشت

گرچه کار دیده از خونابه ی دل می گشود

آه آتش بار من هر دم بر آوردی چو باد

[...]

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲

 

یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود

باده چشم عقل می بست و در دل می گشود

بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر می نشاند

جام می زنگ غم از آئینه جان می زدود

مه فرو می شد گهی کو پرده در رخ می کشید

[...]

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۶۲

 

راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود

در میان باغ کاران یا کنار زنده رود

باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم بباد

رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم برود

جام لعل و جامه ی نیلی سیه روئی بود

[...]

خواجوی کرمانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱

 

با سرود و آه و ناله میرود اشکم چو رود

در پیش مستان محبت این بود رود و سرود

عاشقان را در محافل ناله سازد سر بلند

مطربان را در مجالت آبرو باشد ز رود

با سرشکم دجله و جیحون دو بار آشناست

[...]

کمال خجندی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۳

 

دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربود

در فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود

همچو چنگم می زند لیکن نوازش کمترست

می دهد هر دم به هجران گوشمالم همچو عود

نی صفت می نالم از دست جفای هر خسی

[...]

جهان ملک خاتون
 

شاه نعمت‌الله ولی » مفردات » شمارهٔ ۱۷۰

 

عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود

از عطای آن حقیقت این حقایق را نمود

شاه نعمت‌الله ولی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

 

آمد از کتم عدم این نطفه در ملک وجود

در لباس آدم آمد کرد خود را خود سجود

صورتی بر زد ز باد و خاک بر آتش قرار

چون ندید آن دیو ناری زان نکرد او را سجود

طالبا! آن «رق منشوری » وجه آدم است

[...]

عمادالدین نسیمی
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱

 

شاه رستم را درودی میفرستم با سلام

زانکه کس رامثل او فرزند فرزندی نبود

میر رستم، شه محمد، شاه روحانی صفت

رفت ازین ویرانه و تن برد تا دار خلود

دید جنت با هزاران فر و زیب آراسته

[...]

قاسم انوار
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴

 

باز آواز نی و فریاد درد انگیز عود

بی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود

تا مقرّر شد که داغ عشق و سوز هجر چیست

در میان چنگ و نی بسیار شد گفت و شنود

بود داغ عشق بر جان و نبود از جان اثر

[...]

خیالی بخارایی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » ترکیبات » شمارهٔ ۱ - منظوم شد این وقت توجه به مدینه

 

السلام ای قیمتی تر گوهر دریای جود

السلام ای تازه تر گلبرگ صحرای وجود

السلام ای آن که تا از جبهه آدم نتافت

نور پاکت کس نبرد از قدسیان او را سجود

السلام ای آن که زنگ ظلمت کفر و نفاق

[...]

جامی
 

امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » مسدس - غزل حضرت مخدوم [جامی] است که بحکم عالی مسدس کرده شده است

 

در دل زارم هوس دیدار آن گلچهره بود

عازم قصرش شدم چون آن هوس در دل فزود

مانع آمد حاجبم وانگه بصد گفت و شنود

جانب گلزارم از بهر تماشا ره نمود

امیرعلیشیر نوایی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۴

 

بسکه عاشق چشم تر بر نامه اش ناخوانده سود

چشم چون بگشاد تا خواند سیاهی رفته بود

این چه گفتار است یا رب این چه شیرین لب که او

هر چه گفت از لطف مهری بر سر مهرم فزود

دیده را آیینه رخسارت ای مه کرده اند

[...]

اهلی شیرازی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشود

صبح صادق در شب دیجور ناگه رخ نمود

هم بچشم دوست دیدم چون جمالش جلوه کرد

کافتاب از مشرق هر ذره تابان گشته بود

در تماشای رخ خوبان عالم جان ما

[...]

اسیری لاهیجی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹

 

یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود

صبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود

چون شدم فانی ز خود در پرتو آن نور ذات

گشت روشن بر من این اسرار از فضل و دود

کین جهان چون ذره روشن ز آفتاب روی اوست

[...]

اسیری لاهیجی
 

فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

 

جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود

خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود

دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه اگر

محنت من هم بقدر حسن او خواهد فزود

قدر محبوبان نمی داند کسی بهتر ز ما

[...]

فضولی بغدادی
 
 
۱
۲