علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱ - در حسرت سحر
تا چند در این غمکده بیمار نشینم؟
دور از می گلرنگ و لب یار نشینم؟
مستی نگاه تو، شبی بیش نپائید
تا چند خمار شب دیدار نشینم؟
چندیست که دور از لب جام رخ ساقی
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲ - گمراه عقل و دین
گمراه عقل و دین شدم ساقی ره میخانه کو؟
جامی که در آن بنگرم رخساره جانانه کو؟
بانگ نماز زاهدم، آزرده دارم دمبدم
مستان شهرآشوب را یک نعره مستانه کو؟
شیخ است و آن فرزانگی حور بهشتی بایدش
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳ - حسرت بوسه
همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست؟
محرمی تا زمن آرد بتو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم
لب یار ار ندهد دست، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴ - غمی که من دارم
درون سینه نگنجد، غمی که من دارم
خوش است باغم دل، عالمی که من دارم
سرشگ دیده بیان کرد، ماجرای دلم
چه اعتبار؟ بر این محرمی که من دارم
از آن گلی که بروید زخاک من پیداست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵ - اشک
گرچه افکندی زچشم خویش آسانم چو اشک
یکدم ای آرام جان بنشین بدامانم چو اشک
یا به خاک تیره غلطم، یا بدامان گلی
برخود از این بازی تقدیر، لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶ - حبیب
ای باد صبحدم، خبری ز آن حبیب نیست؟
یا نکهتش نصیب من بی نصیب نیست؟
از کوی دوست، رانده مرا دست روزگار
آنجا که درد عشق و جنون را طبیب نیست
با داغ سینه سوز، در این پنج روز عمر
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷ - خلوت چشم
بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکند
از صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند
با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین
برق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند
نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸ - ننگ و نام
ما ننگ و نام، بر در میخانه داده ایم
گشت فلک، بگردش پیمانه داده ایم
هر شانه را که طره ساقی بخویش بست
ما نقد عقل، بر سر دندانه داده ایم
دیوانه وار، دست کشیدیم از آنچه هست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹ - اندیشه کن
رقتی ز پیش دیده و برجان نشسته ای
در خاطرم چو اشک، بدامان نشسته ای
از ما چه دیده ای؟ که بصد سوز همچو شمع
خندان میان بزم حریفان نشسته ای
برچشم غیر، اگر بنشستی بدلبری
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰ - کاش !
کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست
تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست
جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر
من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست
راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱ - آبیاری اشک
دوید بر رخ زردم، ز بیقراری اشک
گل خزان زده را، کرد آبیاری اشک
خزان عمر بزردی رساند، رنگ رخم
ببار بر سرم، ای ابر نو بهاری اشک
کسی غبار غم، از چهره ام نخواهد شست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲ - شمع انجمن
از آن چو شمع سراپا در انجمن سوزم
که بزم غیر منور شود چو من سوزم
سیاه بختم و از جور آفرینش بین
که همچو لاله خود از داغ خویشتن سوزم
بدست برق حوادث در این بهار نگر
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ - باید رفت
گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت
همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس
از سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت
من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴ - تا گوشه میخانه
خواهم که از این خانه به یکبار کشم رخت
زین گوشه ویرانه به گلزار کشم رخت
اینجا پی جانانه، به جائی نرسیدیم
فرداست کازین خانه بناچار کشم رخت
در صومعه و دیر، حقیقت چو نه پیداست
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵ - بنشیند و بگریزد
با هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد
در هر نظر از چشمم، صد قطره خون ریزد
شرح غم هجرانش هرگه که کنم آغاز
چون قصه بلب آید، با ناله درآمیزد
اشک من و راز من، چشم تو ناز تو
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!
عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
در کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم
ما را زکوی باده فروشان، گریز نیست
تا باده در خم است، همین جا نشسته ایم
تا موج حادثات چه بازی، کند که ما
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷ - حباب سینه
چند در پیچ و خم مو بشکنی جان مرا؟
بازکن زین حلقه ها، جان پریشان مرا
زین شرر خاکستری بیشم نماند، ای باد صبح
عشق گو: آزاد بگذارد گریبان مرا
شعله دل در حباب سینه دارم چون چراغ
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸ - بزم لاله رخان
چون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم
زین رو به بزم لاله رخان ایستاده ایم
چون اشک اگر بدامن خوبان نشسته ایم
برما حسد مبر که ز چشم اوفتاده ایم
چون غنچه، پرده از دل خونین گرفته ایم
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹ - ز میخانه رسیدند
یاران همه سرمست، ز میخانه رسیدند
صد شکر، که با شیشه و پیمانه رسیدند
با این همه دیوانگی و باده گساری
از طالع من بودکه تا خانه رسیدند
دیدند که کاشانه من تیره و سرد است
[...]
علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - پشیمان آمدی
بار دیگر در برم، ایشاه خوبان آمدی
با نگاهی گرمتر، از برق سوزان آمدی
قطره شوقت بچشم و خنده مهرت بلب
تا چه پیش آمد، که پیش ما بدینسان آمدی
ناز کردی، جور کردی، از برم رفتی بقهر
[...]
