گنجور

 
علی اشتری

گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت

لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت

همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس

از سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت

من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب

بگمانم، که بدنبال گمان باید رفت

امشب از کوی تو، ما درد کشان می دانیم

که از این در، بدر درد کشان باید رفت

میروم از برت، ای یار و ندانم زینجا

بکجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت

همه آلوده و از بخت سیه، ما را بین

که به میخانه در این شهر نهان باید رفت

خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهد

بی خبر از همه اسرار جهان باید رفت

 
 
نسکبان اندروید