گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت
همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس
از سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت
من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب
بگمانم، که بدنبال گمان باید رفت
امشب از کوی تو، ما درد کشان می دانیم
که از این در، بدر درد کشان باید رفت
میروم از برت، ای یار و ندانم زینجا
بکجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت
همه آلوده و از بخت سیه، ما را بین
که به میخانه در این شهر نهان باید رفت
خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهد
بی خبر از همه اسرار جهان باید رفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.