گنجور

 
علی اشتری

چون شمع، دل بر آتش حرمان نهاده ایم

زین رو به بزم لاله رخان ایستاده ایم

چون اشک اگر بدامن خوبان نشسته ایم

برما حسد مبر که ز چشم اوفتاده ایم

چون غنچه، پرده از دل خونین گرفته ایم

گر در چمن بخنده دمی لب گشاده ایم

بر اشک ما مخند که در شوره زار عمر

گلهای طبع خویش باشک آب داده ایم

بی ناله سوختیم در این بزم، همچو شمع

و این شعر قطره ایست که بر جا نهاده ایم

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایم

در کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم

آهستگی مجوی تو از ماورای هوش

کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم

ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواست

[...]

وطواط

جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم

سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم

بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم

در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم

تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم

[...]

خاقانی

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

که‌اندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم

ما رطل‌های دُرد تو زآن درکشیده‌ایم

کز رمزهای دَرد تو سری گشاده‌ایم

گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای

[...]

حکیم نزاری

چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایم

گوش نیازمند به در برگشاده‌ایم

پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت

چون مخلصان به پای ادب ایستاده‌ایم

مهر تو از مبادی فطرت نهاده‌اند

[...]

حافظ

ما بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم

هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند

تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه