گنجور

 
علی اشتری

بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکند

از صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند

با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین

برق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند

نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من

کاز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می کند

پنجه بگشاده سخت هوس باید بکار

شانه هر زلفی که مییابد پریشان می کند

بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سربکوه

با دل ما کی کند دیو آنچه انسان می کند؟

گر مرا نازی در این وحشت سرا باید کشید

از اجل باید که هر دشواری آسان می کند

 
 
نسکبان اندروید