بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکند
از صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند
با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنین
برق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند
نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین من
کاز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می کند
پنجه بگشاده سخت هوس باید بکار
شانه هر زلفی که مییابد پریشان می کند
بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سربکوه
با دل ما کی کند دیو آنچه انسان می کند؟
گر مرا نازی در این وحشت سرا باید کشید
از اجل باید که هر دشواری آسان می کند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.