گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
یا به خاک تیره غلتم، یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر، لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم
من هم از این تیرهدل مردم، گریزانم چو اشک
گر به چشمی بوسه دادم یا به رخساری، چه سود
کاین زمان، با حسرتی در خاک غلتانم چو اشک
بر دلی گر مینشینم، بیثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم، باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا میشود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.