گنجور

 
علی اشتری

گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک

یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک

یا به خاک تیره غلتم، یا به دامان گلی

بر خود از این بازی تقدیر، لرزانم چو اشک

مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم

من هم از این تیره‌دل مردم، گریزانم چو اشک

گر به چشمی بوسه دادم یا به رخساری، چه سود

کاین زمان، با حسرتی در خاک غلتانم چو اشک

بر دلی گر می‌نشینم، بی‌ثباتم همچو آه

ور به چشمی جای گیرم، باز لغزانم چو اشک

سوز پنهان درون است این که پیدا می‌شود

گه به لب‌هایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک