گنجور

 
علی اشتری

با هر نفس از جانم، صد آه جنون خیزد

در هر نظر از چشمم، صد قطرهٔ خون ریزد

شرح غم هجرانش هر گه که کنم آغاز

چون قصه به لب آید، با ناله درآمیزد

اشک من و راز من، چشم تو و ناز تو

هر جا به میان آید، صد شور برانگیزد

در سینه مرا دردی‌ست در دیده مرا شوقی

اشک من از این ریزد، آه من از آن خیزد

مهر مه من با من، دانی به چه می‌ماند؟

اشکی که به رخساری، بنشیند و بگریزد

 
 
سعدی

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراستهٔ معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد

[...]

خواجوی کرمانی

آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد

وان لحظه که بنشیند بس شور (بپا خیزد)

از خاک سر کویش خالی نشود جانم

گر خون من مسکین با خاک برآمیزد

ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش ده

[...]

سلمان ساوجی

گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد

هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد

آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد

وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد

هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد

[...]

کمال خجندی

با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزد

صد کشته به یک جرعه از خاک بر انگیزد

گر زیر درخت گل باز آنی و بنشینی

هر باد که برخیزد گل بر سر گل ریزد

بنمای به خوبان رخ در حسن مکن دعوی

[...]

ناصر بخارایی

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد

گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد

گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگست

گفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد

گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه