یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱
ای ماه و مهر پیش رخت مانده از ضیا
سرو سهی به پیش قد تو شده دو تا
پیغمبران به زیر لوای تو ساکنند
خوانده است کردگار تو را نام مصطفی
الهام از جلیل رسد بر تو و پیام
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۲
ای شهنشاه که از تیغ تو شد ایمان به پا
شد قوی از ضربت رمح تو دین مصطفی
بر سر اعدای دین تیغ دو سر چون کوفتی
جبرئیل آمد به استقبال و گفتا مرحبا
از نهیب رمح تو در بحر مخفی شد نهنگ
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۳
ساقی بیار باده و پر ساز جام ما
مطرب به چنگ ونی برسان این پیام ما
هرچند دست کوته و دوریم از حضور
دل نزد اوست گو بنوازد به نام ما
ما داده ایم خرقه و سجاده را به می
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۴
بیا ساقی بشوی از باده زنگار دل ما را
به نور باده روشن کن صفای محفلم یارا
بزن مطرب دف و بربط که عالم پر آشوب .......
به پا کن نغمۀ چنگی و بنشان شور و غوغا را
بیا شاهد بخوان و می بنوش و خوش تماشا کن
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۵
گشتم مقیم میکده ساقی بیار آن جام را
تعجیل کن تا فرصتست کز دل برآرم کام را
یک جرعه نوشیدم از آن زد آتش اندر جان و دل
خود از کجا آورده بود این آب آتش فام را
باد صبا گر بگذری بر درگه جانان من
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۶
برقع دگر برافکن زآن روی خوب یارا
تا کی زما بپوشی جام جهان نما را
از پرده رخ برآور تا آفتاب انور
از پرتو جمالت زیور کند ضیا را
یک طرّه گر گشایی از آن دو سنبل تر
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۷
خواستم کنم صبر و شکیبیایی را
رهم از خلق و گیرم گوشۀ تنهایی را
این غلط بود که دل پیش تو و در سر عشق
دل بر تو چه تحمّل سر سودایی را
دود آهم به ثریا رود هر دم ز آن حسن
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۸
دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را
مست و بیهوش بدیدم همۀ پیر و جوان را
ناگهان این سخن از چنگ ز یک گوشه شنیدم
که همی خواند به آواز خوش این بیت عیان را
هر که او عشق به دل جای نداده است چه سودش
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۹
از حد گذشت شوق نیامد نگار ما
گشته سفید دیدۀ در انتظار ما
هر چند صبر پیشه بخواهم کنم ز عشق
نتوان چرا که رفته ز دست اختیار ما
ای باد گر گذار تو افتد بکوی او
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز را
کامد به چنگم ناگهان همچون کبوتر باز را
تعبیر شد کان نازنین خود می رسد اندر برم
خلوت نمودم خانه را کز غیر پوشم راز را
آیم برون از صومعه سر را کنم در ره قدم
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
ماه صیام عذر بخواهم گناه را
آرم شفیع صوفی با عزّ و جاه را
یا رب تو را به حرمت پیر مغان قسم
کز ما ببخش این همه جرم و گناه را
از آب رحمتت بفشان جرعه ای به ما
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
نه از خیال تو چشمم همی رود در خواب
نه از فراق تو دیگر مراست طاقت و تاب
چو چشم مست تو مستم چنان که نیست شعور
ز حسرت تو برآید ز سینه دود کباب
ز سوز سینه و چشم ترم تو را چه خبر
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
خود بر افکن پرده از آن روی خوب
تا جهان روشن شود زآن روی خوب
مشک را ارزان کنی در ملک چین
چینی ار بگشایی از آن روی خوب
نرگس شهلا نمی روید مگر
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
بیار ساقی از آن می که تر نمایم لب
شوم چو مست روم سوی میکده به ادب
به پیر میکده خدمت کنم ز جان و زدل
شوم مقیم در آن شه شریف نسب
شدند مست حریفان بیار ساقی می
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
من از این در نروم تا بودم طاقت و تاب
جان شیرین کنمی در گرو جام شراب
گر سرم در سر این کار رود باکی نیست
ور برانندم از این در بنشینم بر باب
خاکروب در این خانه به مژگان روبم
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶
از فراق تو نمانده به تنم تاب و شکیب
این همه سهل بود گر نزند طعنه رقیب
دوری روی تو چون چشم تو بیمارم کرد
خوش بود گر برسی بر سر بیمار طبیب
روزها در طلبت بر سر ره منتظرم
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷
اشک از دیده فشانم چو سحاب
کن نظر بر من مسکین ز ثواب
وه که بینم اگرآن روی نکو
تا قیامت نرود دیده به خواب
تا که عشق تو به دامم افکند
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
خوش بود موسم گل عیش و طرب عین شباب
مجلس خلوت و محبوب و دف و چنگ و رباب
ما به صحرا و گلستان نرویم ای شاهد
خوش بخوان شمع برافروز و بنه جام شراب
ساقیا جام می ام ده که حریفان خفتند
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
آن چنان مستم که از چشمم برون آید شراب
میگساران جمله خوابیدند و من در تب و تاب
هر که را از دور بینم یار خود پندارمش
تشنه ام از حد برون خود آب پندارم سراب
تا ز چشمم در حجابی آتش اندر جان مراست
[...]
یوسف خوسفی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
ساقیا شیشۀ شراب بیار
بادۀ همچو آفتاب بیار
آب آتش خواص ریز به جام
ماه در سایۀ سحاب بیار
دور گردون به کس وفا نکند
[...]
