گنجور

 
یوسف خوسفی

ای شهنشاه که از تیغ تو شد ایمان به پا

شد قوی از ضربت رمح تو دین مصطفی

بر سر اعدای دین تیغ دو سر چون کوفتی

جبرئیل آمد به استقبال و گفتا مرحبا

از نهیب رمح تو در بحر مخفی شد نهنگ

وز شرار تیغ تو در کوه پنهان اژدها

ازفروغ حسن تو شد در تجلی ماه و مهر

وز سواد زلف تو شب تیره چون قلب دغا

در حجر یاقوت از لعل لب تو رنگ یافت

....ا

مشتری و قوس پیش چشم طاق ابرویت

این یکی گردیده خیره وان دگر گشته دو تا

باد نعل دلدلت گوش فلک را گوشوار

باد گرد سمّ وی چشم ملک را توتیا

گفتمت یکتایی از جفتت نبودی فاطمه

دختر خیر البشر آن در درج انّما

هر که را مهر تو و اولاد پاکت در دلست

کی کند اندیشۀ فردای روز ماجرا

ای که در وصف تو عاجز ساکنان هر دو کون

گفته در وصف تو خلّاق دو عالم هل اتی

دوش در میخانه مست افتاده بودم ناگهان

هاتفی از عالم غیبم رسانید این ندا

یوسفا گر داری امّید بهشت جاودان

خیز دست انداز دامان علی مرتضی

 
 
نسکبان اندروید