گنجور

 
یوسف خوسفی

ماه صیام عذر بخواهم گناه را

آرم شفیع صوفی با عزّ و جاه را

یا رب تو را به حرمت پیر مغان قسم

کز ما ببخش این همه جرم و گناه را

از آب رحمتت بفشان جرعه ای به ما

باران دهد حیات و ترقی گیاه را

از زهد توبه کردم و از ترس مدعی

اکنون به پیر میکده بردم پناه را

از گریه خویش را نتوانم نگاهداشت

ای پیر کن تو چارۀ این اشک و آه را

مستحفظان و مشرف میخانه را بگو

کز می کنند سرخ رخ همچو کاه را

یوسف به عجز می کند اقرار ای خدا

جز آه و رنگ زرد ندارد گواه را

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

تا تو بتاب کردی زلف سپاه را

در تو بماند چشم به خوبی سیاه را

ای رشک مهر و ماه تو گر نیک بنگری

در مهر و ماه طیره کنی مهر و ماه را

گر هیچ بایدت که شوی مشک بوی تو

[...]

فلکی شروانی

خور گرچه نور بخشد هر ماه ماه را

روبد بدیده پیشش صد راه راه را

شاهان ز تاج و گاه، شرف یافتند و او

گه تاج را شرف دهد و گاه گاه را

گر گاه در پناه وی آید ظفر دهد

[...]

ادیب صابر

مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه

جز عذر و توبه چاره ندانم گناه را

خواهم که عفو و رحمت و لطف تو ای خدا

در کار این سپید کند آن سیاه را

سید حسن غزنوی

ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را

وی ملک را فریضه تر از نور ماه را

ای نقش بند دولت بند قبای تو

فر همای داد به سربر کلاه را

روزی که بر نشینی تاج سفیده دم

[...]

سعدی

آن روی بین که حسن بپوشید ماه را

وآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را

من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست

بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را

گر صورتی چنین به قیامت برآورند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه