گنجور

 
یوسف خوسفی

دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را

مست و بیهوش بدیدم همۀ پیر و جوان را

ناگهان این سخن از چنگ ز یک گوشه شنیدم

که همی خواند به آواز خوش این بیت عیان را

هر که او عشق به دل جای نداده است چه سودش

که زیان کرده و غفلت همۀ عمر جهان را

عاشق و مست چه پروا کند از سنگ ملامت

شتر ار مست نباشد نکشد بار گران را

ساقیا جام می ام ده که به جز بادۀ گلرنگ

نتوانیم به در برد از این معرکه جان را

یوسف ار مست حقیقت شدی از سنگ ملامت

رو مگردان که بخواهد بشکست شیشۀ جان را

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

مفروشید کمان و زره و تیغ ، زنان را

که سزا نیست سلح‌ها به جز از تیغ زنان را

چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را

چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را

چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حسین خوارزمی

چون تو جان منی ای جان چه کنم جان و جهان را

چو منم زنده به عشقت چه کشم منت جان را

چو رسد از تو جراحت بود آن منت و راحت

بدو صد لابه از آن رو طلبم زخم سنان را

چو حدیث تو نگویم صفت عشق نجویم

[...]

صائب

چه غم از کشمکش ماست جهان گذران را؟

خار مانع نشود قافله ریگ روان را

نکنند اهل دل از کجروی چرخ شکایت

کجی تیر بود باعث آرام نشان را

نغمه در زاهد پوسیده سرایت ننماید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه