گنجور

غزل شمارهٔ ۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ن. علیپور نوشته:

منظور از خربنده در ۲ بیت آخر، ابوالحسن خرقانی است. انتساب شیخ ابوالحسن در تصوّف به سلطان العارفین شیخ ابویزید بسطامی است. حرفه ابوالحسن خربندگی یعنی کسی که چارپایان را کرایه می‌دهد بوده است.

آشقین نوشته:

عشقه یو قدر منصب و آد قویمایینیز سیز
عشقه چاتا بیلسز آدینی تازه بلرسیز.

آلا نوشته:

من فکر میکنم منظور از خربنده ما انسانها هستیم که هنوز به وجود آدمیت خودمون پی نبردیم و جز غریزه های حیوانیمون به کار دیگه ای نمیپردازیم مولانا میگه خدایا خرشو مرگ بده بلکه بنده بشه یعنی همون رهای از بند جسم و خواسته های جسمانی بده تا به وجود حقیقیمون پی ببریم واقعا بنده خدا شویم

saeed نوشته:

اصلا با آلا موافق نیستم

علی اصغر نوشته:

برداشت من از خر بنده اینه که طرف گفته من از بندگاه بزرگ خدا هستم و با یزید در جواب گفته که باید منیت و خود بزرگ بینی ات را بکشی تا لایق بندگی خدا باشی

صادق خوشبخت نوشته:

من هم باعلی اصغر موافقم.زیرا اصطلاح خربنده برای بزرگان و نیکان استعمال میشود.و بایزید برای او رهایی از کبروغرور را از خدا می خواهد تا بنده حقیقی شود.

مجید نوشته:

سلام منم نظرم همینه چون خر به معنی بزرگ درقدیم بوده است ولو الان توهین تلقی می شود

امین کیخا نوشته:

خر بنده یعنی کسی که خران را می بندد و البته کرایه می دهد ولی شیخ خرقانی کشاورز بوده و خانقاهی داشته که با خرج ان باغ نگهداری می شده از مردم مالی نمی پذیرفته است و کتابی از ان نمانده است اما گفته هایش با فارسی روای ان دوره ناهمگون است و به عامیانه قومسی است . بر در خانگاه او نوشته شده است هر کس بیاید ویرا نان دهید و از ایمانش نپرسید که انکس که به نزد خدا به جان ارزد پیش ما به نان ارزد ، واین نهایت اسانگیری و مدارا است

حاجب نوشته:

سلام بر سالکان حق و حقیقت و راه یافتگان به وادی محبّت

جناب آشقین بسیار ظریف به موضوع اشاره فرموده اند

عزل با این مطلب آعاز میشود/ای دل چه اندیشیده ای

منظور از خر بنده ،بندگی اندیشه و مقایس عقل است و ایشان میفرمایند این عقل را بگیر و عاشقش نما

بنده خدا حز عاشق نمیتواند باشد ،چنانکه در متن شعر نیز بوضوح اشاره شده

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

عقل به مرحله ای میرسد که جز تسلیم در مقابل مشیّت الهی چاره ای نمیابد ،خرد را کناری زده و از عشق که کشش درونی است و محبت نام ،مدد میجوید

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

الهی شاد باشید و سلامت
یاحق

محمدرضا نوشته:

سلام احتمالا منظور همان نگهدارنده وکرایه دهنده خربوده که بایزید خواسته او رابه علت اصلی وجود او یعنی بندگی خداست اشارت دهد

امیر احمد نوشته:

در بیت ۱۱ “بانگ شعیب” به اشتباه “بانک شعیب” نوشته شده است.

امیر احمد نوشته:

در بیت ۱۶ گری به معنای زیر است:
گری . [ گ ِ ] (فعل امر، اِمص ) ریشه ٔ معنی گریستن و گرییدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). || گریه و امر به گریه کردن یعنی گریه کن .
مثال:
تو اکنون به درد برادر گری
چه با طوس نوذر کنی داوری .
“فردوسی”

خاکبان نوشته:

بنام حضرت دوست که هرچه داریم و نداریم از اوست.
به نظر می‌رسد منظور از «خربنده» بنده خر است. یعنی به جای آنکه در بند و بنده خدا و در فکر نیازهای معنوی و روحانی باشیم در بند جسم خود و نیازهای جسمانی هستیم. گویی جان انسان به مسافری که مقصد او خداست تشبیه شده و جسم او به مرکبی چون خر که قرار است در این سفر معنوی و روحانی در خدمت جان باشد. ولی بر اساس غفلت مسافر (جان) کار برعکس شده. یعنی به جای آنکه جسم در خدمت جان باشد جان در خدمت جسم قرار گرفته است. لذا مولانا دعا می‌کند که او را از اسارت نیازهای مادی برهان تا به در خدمت نیازهای معنوی قرار گیرد.

علیرضا نوشته:

سلام و درود
به نظر بنده منظور از بیت آخر اینه که.
هدف اصلی که خدا ما رو آفریده.
خب منظور تنها به معنی خر بنده ربط نداره. بلکه منظور همون هدف و لقا یی هستش که خدا در ما آدم ها به دنبال اون میگرده و واقعا میخواد ببینه که کدوم ما خر بنده میشیم. خر بنده از نظر من یعنی کسی که واقعا بنده بزرگیه
این من و یاد داستان آدم و حوا میندازه که تو بهشت بودن ولی خب نمیشد همون بمونن که آدم و حوا خر بنده بودن خدا خرشونو مرگ داد همون بهشتشونو. که بیان ببین میتونن بنده بشن که تازه بعدش خر بنده بشن. خواهشا یه خورده بیشتر فکر کنید. ممنون از همه شما دوستان.

نازنین نوشته:

خربنده به نظر من فردی است که اسیر نفس هنوز هست و از قید آن آزاد نشده . انسان در حقیقت خر سواری است که خود باید افسار آن را به دست بگیرد :
راه حس، راه خران است ای سوار
ای خران را تو مزاحم! شرم دار
=================
چو تو خربنده باشی نفس خود را
به حلقه نازنینان باشی بس خوار
=================
ترک عیسی کرده خر پروده‌ای
لاجرم چون خر برون پرده‌ای
نالهٔ خر بشنوی رحم آیدت
پس ندانی خر خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن
طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار
تو ازو بستان و وام جان گزار
سالها خر بنده بودی بس بود
زانک خربنده ز خر واپس بود
هم‌مزاج خر شدست این عقل پست
فکرش این که چون علف آرم به دست

سجاد نوشته:

پیرامون بیت آخر و لغت “خـر بنده“:
خــربنده یعنی بنده ی خر بودن، که مولانا از آدمی می خواهد که با اختیار خویش و توسل به خداوند از خداوند بخواهد که او را از بندگی خــر برون آورده و بنده ی خدا گرداند،
خــر را می توان نیم حیوانی آدمی دانست یا نفس حیوانی که امر می کند به جهل و خشم و حرص و … خود حضرت مولانا می فرماید:
ﺍﯾﻦ ﺳﻮﻡ ﻫﺴﺖ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﻭ ﺑﺸﺮ
ﻧﯿﻢِ ﺍﻭ ﺯ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﯿﻤﺶ ﺧﺮ
ﻧﯿﻢِ ﺧﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﻞ ﺳﻔﻠﯽ ﺑﻮﺩ
ﻧﯿﻢِ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﯾﻞ ﻋﻠﻮﯼ ﺑﻮﺩ

و در جایی دیگر نیز :

ﻗﺴﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺧﺮﺍﻥ ﻣﻠﺤﻖ ﺷﺪﻧﺪ
ﺧﺸﻢ ﻣﺤﺾ ﻭ ﺷﻬﻮﺕ ﻣﻄﻠﻖ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭﺻﻒ ﺟﺒﺮﯾﻠﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺖ
ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﻥ ﻭﺻﻒ ﺭﻓﺖ

شمس الحق نوشته:

بنظر حقیر در بیت آخر مولوی خربنده را به دو معنی آورده است ، یکی آنکس که خر کرایه میدهد ، چه حرفه ابوالحسن خرقانی همانطور که دوستان فرمودند این بوده است و دیگر بندۀ خر بودن و درخواست مرگ خر توسط بایزید بسطامی تا بندۀ خدا گردد .

vafa نوشته:

خربنده ظاهراً چیزی در ردیف یا مایه‌های خرمقدس است

ناشناس نوشته:

سلام
بنده فکر میکنم، منظور از خر، نفس است. خر بنده ام یعنی بنده ی نفس هستم.
باز خر ما را ازین نفس پلید / کاردش تا استخوان ما رسید

sad نوشته:

سلام دوستان و عاشقان مولانا
هرکسی از ظن او شد یار او…
بنظرم منظور از خربندگی از نگاه مولانا
بجای آوردن حداقل های بندگیست در فردی که درکی از لذت معقول بیدگی ندار
د
بهتر است در عین انسانیت خود را همچون خری که افسارش دست صاحب اوست نشان دهد یعنی عقل جزوی خود را به عقل کلی الله بسپارد

هبوط نوشته:

باسلام
به نظر حقیر با توجه به هم عصر نبودن بایزید بسطامی و شیخ خرقان و همچنین بالاتر بودن منزلت و درجات جناب خرقانی از سلطان العارفین انتساب خربنده به جناب خرقانی کمی غیر محتمل خواهد بود
خربنده در معنی به آدم متعصب دینی هم منتصب میشه و منظور مولانا میتونه این باشه که شخصی که در تعصبات دینی گرفتار شده و برای رسیدن یه طریقت و حقیقت و معرفت باید از خر مقدس بودن عبور کنه
هپانطور که خود مولوی بواسطه شمس از خربندگی رهایی یافت
با سپاس

کمیل نوشته:

با توجه به استفاده مولانا از واژه خربنده در اشعار دیگر، به نظر میرسد مراد از خربنده کسی است که اهل استدلال و منطق است و عقل را به خر تشبیه کرده است،
پای استدلالیان چوبین بود

روفیا نوشته:

زیرکی بفروش و حیرانی بخر
کاین سخن را در نیابد گوش خر
یا
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
یا
دل اگر این مهره اب و گل است
خر هم از اقبال تو صاحبدل است
یا
زنده به تن خود همه حیوان بود
زنده به دل باش که عمر ان بود
یا
جان ها در اصل خود عیسی دمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جان ها برخاستی
گفت هر جانی مسیح اساستی

از مجموعه این ابیان من چنین رمزگشایی میکنم که خر بعد مادی وجود انسان و تامین کننده نیازهای جسم اوست . عیسی که از جنس روح الامین بوده کنایه از بخش معنوی و تامین کننده نیازهای فرامادی وجود انسان است .
این رمز گشایی در مورد همه ابیات بالا معنی دار است
.پس میتوانیم بگوییم خربنده یعنی کسی که عیسای وجودش در خدمت خر وجودش است و تمامی همت خود را مصروف تامین نیازهای ان خر میکند .

شمس الحق نوشته:

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر / کین سخن را درنیابد گوش خر

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق گرامی
از تصحیح تان سپاسگزارم . یک مصراع از دفتر اول را با یک مصراع از دفتر چهارم اوردم .
دلیلش این است که من حین انجام کارهای روزانه به فایل های صوتی گوش میسپارم و ان استاد گرامی چنین گفته بود .
باید درباره صحت نوشتارم بیش از این احساس مسئولیت کنم .

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز مطالب پرمحتوی و ارزشمند شما بقدریست که این اشتباه کوچک و ناچیز قابل اغماض است و بحساب نمی آید ، مبحث جالبی را طرح فرمودید ، دفتر پنجم مثنوی شامل بیش از ۱۰ - ۱۲ حکایت است که این حیوان زبان بسته و زحمت کش که در عزا و عروسی کارش بارکشی است یعنی خر ، شخصیت اصلی داستان است ، آیا متوجه اندوه عمیقی که در قعر چشمان درشت این حیوان نجیب پنهان است شده اید ؟ در آخرین حکایت که بگمانم داستان آنکس است که از ترس خرگیری خود را بخانه ای می افکند تا پنهان شود :
آن یکی در خانه ای در می گریخت / زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
گویی خود نیز از اینهمه خرگویی خود خسته شده و چنین می فرماید ، ابیاتی که بسیار دوست می دارم :
چه درافتادیم در دنبال خر / از گلستان گوی و از گل های تر
از انار و از ترنج و شاخ سیب / وز شراب و شاهدان بی حسیب
یا از آن بازان که کبکان پرورند / هم نگون اشکم هم استان می پرند
یا از آن دریا که موجش گوهر است / گوهرش گوینده و بیناور است
یا از آن مرغان که گل چین میکنند / بیضه ها سیمین و زرین میکنند
نردبان هاییست پنهان در جهان / پله پله تا عنان آسمان
هرگره را نردبانی دیگر است / هر روش را آسمانی دیگر است
هریکی از حال دیگر بی خبر / ملک با پهنا و بی پایان و سر
والخ …
اگر مایلید خوشحال میشوم نظر و تفسیر شما را درخصوص این ابیات بدانم . با کمال احترام .

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق گرامی
سپاسگزارم که جویای نظر کودکانه ام شدید .
در ان حکایت نیز مولایم به نگاه ان مرد انتقاد میکند که یا خود را در زمره خران می پندارد یا می پندارد عالم بی تمییز است و خر و میراخور را از هم تمییز نمی دهد .
اینجا هم ان رمز گشایی کار می کند . یا ان مرد رنگ پریده خود را همین تن خاکی می پندارد که خر استعاره از ان است یا گمان میکند نظام افرینش او را تن خاکی یا خر می پندارد و خرش را میگیرد و دیگر هیچ ازو نمی ماند . مولانا به نگاهی که انسان را تنها تن میبیند و عیسای دمیده در او را نمی بیند اعتراض میکند .
اقای شمس الحق گرامی خواهشمندم به صفحه گنجور شیخ محمود شبستری بخش ۱۵ سری بزنید و نظرتان را درباره اخرین نظرات بفرمایید . سپاسگزارم .

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما سرکار خانم روفیا
مقدمتاً خواهش میکنم پوزش مرا برای این تأخیر بپذیرید ، اما فرمایشات شما را در خصوص داستان خرگیری مولوی مثل همیشه بسیار جالب و خواندنی یافتم که حضرتعالی با فروتنی آنرا به استاد خود منتسب فرمودید ، اگر امکان دارد نظرتان را و یا نظر استاد محترم خود را در مورد ادامه ابیات ، آنجا که به نردبان های پنهان می پردازد هم بفرمایید ، تواضع نزد جوانان کمتر یافت میشود ، اجازه بدهید از این بابت به شما تبریک بگویم ، نظرات خود را کودکانه می نامید و حرمتی که برای استاد خود قایلید و ایشان را “مولایم” می خوانید بسیار ارزشمند و قابل ستایش است ، اما بعد.. طبق دستور به بخش ۱۵ صفحه شیخ شبستری مراجعه کردم و متوجه شدم میان حضرتعالی و دانشمند فاضل جناب خراسانی در خصوص عرفان نظری اختلافاتی موجود بوده است که برخی از دوستان هم اظهار نظر فرموده اند ، اما فرمایش شما دو سو دارد ، اگر نظر حقیر را در خصوص عرفان جویا شده اید ، که باید عرض کنم آنچه میدانم حاصل مطالعه آثار بزرگان این وادی است و تجربه عملی هرگز نداشته ام و هر آنچه که عرض کنم ، جز اظهار فضلی بیهوده و قدری هم مضحک بیش نخواهد بود ، یقین دارم جنابعالی نیز به آن کتابها دسترسی داشته اید و دانش شما اگر بیش از حقیر نباشد ، باری کمتر نیست ، وجه دوم خواست شما می تواند این باشد که به اختلافات میان شما و جناب خراسانی بپردازم ، که بنظرم بروز آنها طبیعی است و منشأ آن اختلاف سن ، باورهای مذهبی و نگرش خاص شما به دین ، مذهب ، ادبیات ، علم و عرفان است که حقیر را واداشته است تا با لذت مقالات شما را دنبال کنم ، به آنچه که درخصوص حکایت اول مثنوی و توصیف آن طبیب الهی نوشته اید نگاه کنید ، همین انتخاب شیخ شبستری ، نگاه کاربردی شما به علوم انسانی ، شما و جناب خراسانی هرگز به تفاهم نخواهید رسید دوست عزیز ، اینگونه عرض کنم ، تفاوت شما و آقای خراسانی آن رباعی مشهور خیام را تداعی میکند ، ایشان به یقین کامل دست یازیده است و حضرتعالی در جستجوی آن اندیشه میکنید .

روفیا نوشته:

از اینکه قبول زحمت فرمودید سپاسگزارم و حقیقتا از حضرتعالی تقاضای حکمیت ندارم . چرا که بنده بارها به این نتیجه رسیده ام اینکه دیگران را ملامت کنم یا انتظار داشته باشم چنین کنند و چنان نکنند بی معنی و بیفایده است . فقط یک چیز را باید بدانم . من باید چه کنم و چه نکنم .
بارها و بارها این نیم بیت :
مباش در پی ازار و هر چه خواهی کن …
را به بوته ازمایش گزاردم و هر بار در کمال شگفتی دیدم به عنوان یک قاعده خدشه ناپذیر همواره کار می کند و سراسر برکت و خلاقیت است . لذا انرا سر لوحه زندگی خود قرار داده و با درجه حساسیت بالایی در پرهیز از ازردن خلق روزگارم را در صلح سپری میکنم . حال نیز تنها دغدغه ام این است که مبادا پای از یگانه خط قرمز زندگیم فراتر نهاده دلی را ازرده باشم . انتظار ندارم قضاوت کنید دوست گرامی مشترکمان را چه این مقوله به خود ایشان مربوط است . می خواهم اگر خطایی از حقیر سر زده بی هیچ مسامحه ای خاطرنشان سازید تا هم در اصلاحش بکوشم و هم حق پایمال شده را ادا کنم . سپاسگزارم .

روفیا نوشته:

اقای شمس الحق گرامی
در حال حاضر به استادم دسترسی ندارم ولی با توجه به معنای لغوی بکسان معراج و نردبان احتمال دارد مقصود مولانا راهای معراج انسان باشد .
به یاد دارم یکی از اساتیدم در توضیح معنای این ابیات :
گفت پیغمبر که معراج مرا
نیست بر معراج یونس اجتبا
ان من بالا و ان او نشیب
زانکه قرب حق برون است از حسیب
قرب حق نی زیر و بالا رفتن است
قرب حق از جنس هستی رستن است
خیلی کودکانه فرمودند خداوند که جای خاصی نیست که ما بسویش برویم . بالا یا پایین یا شرق و غرب …
برای معراج باید به اوصافش متصف شویم .
حال این نردبان های پنهانی احتمالا هر ان چیزیست که ما را به اوصاف الهی نزدیکتر می کند . حقیر نیز بنوبه خود تعریفی از این معراج دارم . انسانها دائما از جمادات و گیاهان و جانوران و انسان ها می اموزند و رشد می کنند . ولی پندار بنده این است که رشد انسانها بیش از هر چیزی مرهون تعاملات و روابط انسانی است . انسانها نردبان ترقی ما هستند . بسیاری می پندارند در خدمت به خلق، همت گماردن برای شادی انسان و فعالیت های بشردوستانه چیزی را قربانی کرده اند یا ایثار کرده اند . بنده می پندارم ما هر چه از کمالات داریم مربوط به ان لحظاتیست که از خودمان بیرون امده دیگران را هم دیده ایم .
البته پر واضخ است که این خدمتگزاری اگر برای کسب اب و نانی باشد دیگر خدمت نیست بلکه معامله است ولی اگر حقیقتا برای عشق و احترام به انسان به عنوان مخلوق خدا باشد حتما اب و نان هم بدنبالش خواهد امد .شعری دراین باب از مولانا هست که می گوید وقتی گندم بکاری محصول گندم برداشت میکنی ولی کاه هم جزئ محصولات فرعی ان است . اگر عشق بکاری عشق برمیداری اب و نان هم مثل ان کاه خواهی داشت . ولی دریغ و درد که ما محصول اصلی را رها کرده بدنبال برداشت کاه گندم را ضایع می کنیم . پوزش مرا بپذیرید .

merce نوشته:

با درود
گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
بایزید می پرسد پیشه ی تو چیست
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
معلوم میشود او الاغ کرایه میداده و حرفه اش بوده
بایزید میگوید تا او گرفتار دادو ستد است از یاد خدا غافل است و آرزوی مرگ خر را می کند تا او رها شود
میتوان نظر مولوی را چنین نیز گفت که دلبستگی به دنیا انسان را از قرب به حق دور میسازد
مرسده

روفیا نوشته:

سلام مرسده گرامی
خربنده یعنی چه ؟
ایا حرفه ای بدین نام وجود دارد ؟

روفیا نوشته:

ببخشید هم اکنون مانای ان را در دهخدا دیدم .
ظاهرا این افراد از خر نگاهداری هم می کرده اند یعنی خدماتی به خران می دادند . درست مانند انسانهایی که بیشتر توانشان را صرف خدمت رسانی به بخش خر وجودشان میکنند .

روفیا نوشته:

این سوم هست آدمی‌زاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
در این قسمت مولانا به روشنی توصیفی از خر وجود انسان می گوید .
حقیر این روزها عمیقا در جدایی ماده و معنا تردید دارم و گمان میکنم انسانها این تقسیمات را از باب آموزش ایجاد و تعریف کرده اند وگرنه احتمال دارد واقعا ماده و معنا دو مقوله جدا از هم نباشند .
همانطور که زمان و مکان را تقسیم کرده اند ولی واقعا شکافی بین ثانیه ها یا کهکشانها نیست .

merce نوشته:

روفیای عزیز
سرکار در دریای معنا و عرفان شناوری تا صدفی بیابی وگوهری الوان به دست آری خوشا به حال شما
این مرسده جز آنچه که می بیند درک نمی کند
میفرماید از قید کار دنیا رها شو تا به حق برسی
کار دنیا را به خر تشبیه کرده که مُکاری ” چاروادار“ را از دیدن روی نگار باز داشته
خلاصه آنکه دنیا داران را به” چارواداران“ مانند دانسته که تا دلبسته ی دنیا هستند از یاد او غافلند
آن شنیدستی که دراقصای غور
بارسالاری بیافتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
با درود
ضمناً: گمان می کنم زمان و مکان ازهم جدا هستند
این زمان و حرکت است که توأم اند و انسان از هم جدا دانسته
خوش باشید
مرسده

روفیا نوشته:

مرسده گرامی
لطفا بخش :
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق ادم را سه گونه آفرید
را دوباره بخوانید .

آیا فکر نمیکنید در غزل فوق مقصود مولانا از خر بنده کسی است که که بنده تن خود یا بنده نیمه مایل سفلی خود است ؟!
آخر شغل چارواداری که دلبستگی اش به دنیا بیش از سایر مشاغل نیست !!
دوست تر دارم اگر دچار وهم و پندار شده ام اینرا از یک دوست بشنوم .
سپاسگزارم .

روفیا نوشته:

این کم لطفی است که بگویید شما بیش از دیدنی ها را درک نمی کنید .
همین قدر که دوست دارید بدانید برای سعادتتان کافیست دوست عزیز .
به یاد دارم یک آزمون روانشناسی را که در آن از افراد میخواستند کلمه انگلیسی درون یک چارگوش را بخوانند . کلمه مزبور هاشور خورده بود و همه بی درنگ انرا می خواندند . ولی زمینه هاشور نخورده ای که ان واژه را در بر گرفته بود خود واژه بزرگتر دیگری بود که بیشینه مردم آنرا ندیده تنها واژه کوچکنر را می دیدند .
سرتان را درد نیاورم . روانشناسان اینگونه برداشت کردند که ما بیش از نیمی از اطلاعات دنیای پیرامون خود را هرگز دریافت نمی کنیم .
شاید کافیست تنها بهتر ببینیم و بهتر بشنویم و …

merce نوشته:

روفیای گرامی
درود
ممنون که مرا شایسته دانستید به دوستی خود
من با این شعر مولانا
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق ادم را سه گونه آفرید
از دوران دبیرستان مشکل داشتم از چند جهت
از اینکه این حدیث نبوی نیست
از اینکه یزدان مجید را عادل ندانسته که بین افراد بشر در آفرینش تفاوت قائل شده
از اینکه مردمان نادان را با خران مقایسه کرده
{من هیچگاه خران را ابله و نادان ندیده ام}
از اینکه می فرماید
خرده‌کاریهای علم هندسه
یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلق با همین دنیاستش
ره به هفتم آسمان بر نیستش
این همه علم بنای آخرست
که عماد بود گاو و اشترس
و چند ازاینکه های دیگر که درین مقال نگنجد
درست می فرمایید اینجا نیز گفتار مولوی عین گفتار شماست
گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
میفرماید تا او در زندان کسب و کار دنیوی ست از یاد خدا غافل است ، که کار نفس نیز همین است
لاجرم اسفل بود از سافلین
ترک او کن لا احب الافلین
منتها به جای اینکه از همه ی مشاغل دنیوی نام ببرد فقط به چاروادار اکتفا کرده
این مثالی را که از امتحان روانشناسی آوردید بسیار بسیار مناسب حال این بنده است بارها امتحان کرده ام که چنینم ، مو را می نینم ولی پیچش آنرا نه
ازین نظر نوشتم که :این مرسده جز آنچه که می بیند درک نمی کند
به هر حال ممنونم که مرا بی جواب نمی گذارید
خوب و خوش باشید
مرسده

merce نوشته:

ببخشید
مورا می بینم
مرسده

روفیا نوشته:

مرسده گرامی
ابیات اخر حقیقتا مناقشه برانگیز هستند .
بنده با ان تقسیمات مشکلی ندارم چرا که مثل تقسیمات نمودارهای شماتیک جهت ارائه تصویری از دددو انتهای طیف ارائه می دهند

روفیا نوشته:

ببخشید مانند نمودارهای شماتیک تصویری از دو انتهای طیف انسانی ارائه میدهند .
ولی در اینکه کاربری علوم هندسه و نجوم و غیره برای بنای اخور است تردید دارم و هر علمی از ریاضیات تا طب را در خدمت رشد و تعالی بشر میبینم . علم در ذات خود خوب و روشنی بخش است و گفته اند همه علوم در نهایت به هم نزدیک میشوند مثلا فیزیک و عرفان در نقطه کمال همدیگر را تایید میکنند .

یاسمین ن نوشته:

ب نظر من این بیت یک آرایه ی ادبی دارد؛ ک اونم ایهام هستش من با نظر آلا جون و آقای علی اصغر موافقم این دو نظر هردو وجه این ایهام میتونه باشه.

بینوا نوشته:

حضرت استادی(گنجور)
آیا این غزل ترکی است یا شما هم جلال الدین محمد بلخی (خراسانی) را (رومی) و شاعر ترک می دانید وگرنه حاشیه گذاشتن ترکی چه محملی دارد . آیا شما هم آب به آسیای کسانی میریزید که می خواهند مولوی را مصادره کنند . موفق باشید

kourosh نوشته:

عبدالرحمان جامی گوید :

ای مغ بچه از مهر بده جام می ام
کآمد ز نزاع سنی و شیعه قی ام
گویند که جامیا چه مذهب داری؟
صد شکر که سگ سنی و خر شیعه نیم

شاهرخ نوشته:

یک نفر خودش را همراه عارف واصلی کرده ……… عارف باطن بین ناراست بودن او را شناسایی میکنه ( دغا ) ………
پا رهاند روبهان را در شکار

و آن زدم دانند، روباهان غرار………….

روبها این دم حیلت را بهل

وقف کن دل بر خداوندان دل……………..

و در عین آگاهی از روش کار مرد فریبکار و دغل باز او را به سخن میکشاند ……… او هم چون روباهی فریبکار از بزرگی و بی نیازی و اغناء دم میزند !!…………

و عارف هم در حق او دعایی شریفانه میکند .

آن دعای بی خودان خود دیگرست

آن دعا زو نیست ،گفت داورست…………

آن دعا حق می‌کند ،چون او فناست

آن دعا و آن اجابت از خداست……….

بندگان حق رحیم و بردبار

خوی حق دارند در اصلاح کار……….

روبها پا را نگه دار از کلوخ

پا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخ…………

ادعای خربندگی همون نمایش طاووس گونه نیست ؟…………

ما چو روباهان و پای ما کرام

می‌رهاندمان ز صدگون انتقام…………..

حیلهٔ باریک ما چون دم ماست

عشقها بازیم با دم چپ و راست………….

دم بجنبانیم ز استدلال و مکر

تا که حیران ماند از ما زید و بکر……………..

طالب حیرانی خلقان شدیم

دست طمع اندر الوهیت زدیم…………….

تا بافسون مالک دلها شویم

این نمی‌بینیم ما کاندر گویم………………

در گوی و در چهی ای قلتبان

دست وا دار از سبال دیگران…………..

چون به بستانی رسی زیبا و خوش

بعد از آن دامان خلقان گیر و کش…………..

ای مقیم حبس چار و پنج و شش

نغز جایی دیگران را هم بکش……………

ای چو خربنده حریف کون خر

بوسه گاهی یافتی ما را ببر………………

چون ندادت بندگی دوست دست

میل شاهی از کجاات خاستست…………….

در هوای آنک گویندت زهی

بسته‌ای در گردن جانت زهی………………

میلادی رومی نوشته:

سلام و عرض ارادت خدمت اساتید گرامی خصوصا خانم روفیا و استاد شمس الحق.!
بسیار سپاس گذارم بابت نطراتتون که من را هم راهنمایی میکنند.!
مزدتان با خدا.!

سید مجید سادات کیائی نوشته:

«خربنده» یعنی چهارپادار ، و در اینجا مراد از آن کسی است که در خدمت نفس است.مولانا همین ترکیب را به همین معنی در دفتر دوم مثنوی بیت ۱۸۷۹ (با تصحیح دکتر استعلامی) اینگونه آورده است:
سالها خر بنده بودی ، بس بود
ز آن که خر بنده ز خر واپس بود

مریم نوشته:

سلام.
این شعر با آواز روحانی شهرام ناظری فوق العاده شنیدنی شده… متاسفانه به خاطر اینکه گویا در آلبوم مشخصی نیست موفقت به ثبت در گنجور نشدم. اگر آواز را پیدا کردید گوش جان بسپارید به آن

نادی نوشته:

سلام علیکم
در بیت ۱۱ اصلاح تایپی وجود دارد:
بانک به بانگ اصلاح شود

افشین نوشته:

سلام دوستان چشش به چه معناست؟

... نوشته:

افشین عزیز
به نظر می رسه چشش به معنای چشاندن به کار رفته.
چشاندن طعام و شراب از سوی حق به انسان.
مفهوم اصلی، همون مفهوم کشش از جانب معشوق هست.
در بیت های قبلی هم میگه با تمام کاستی های انسان، خدا انسان رو به طرف خودش فرا می خونه و شاید اشاره ای باشه به «یحبهم و یحبونه».
در تصوف از این آیه برای اثبات عشق دو طرفه استفاده میشه و از این که عبارت یحبهم قبل از عبارت یحبونه اومده نتیجه میگیرن که این عشق از جانب خدا (معشوق) آغاز شده، بر خلاف عشق انسان به انسان که جانب عاشق شروع میشه. به نظر می رسه در بیت «عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبرست»، مولوی عشق این سری رو عشق انسان به انسان و عشق آن سری رو عشق الهی میدونه و میگه حتی عشق انسان به انسان هم عاقبت به سمت عشق الهی راهبری میکنه.
عذرخواهی میکنم بابت پرحرفی.

افشین نوشته:

سپاسگذارم از شما بابت توضیح متین ومنطقی
کاملا موافقم وقتی می گوید تا جان تلخت به شود منظور چشاندن است.
من تصور می کنم چشش هدیه ای هست پیدا از جانب خداوند که باعث شادی انسان می شود اما کشش ارتباط نا پیدای خداوند با قلب انسانهاست که به انسان در سختی ها ارامش خاطر می دهد مثل داستان یوسف در زندان در کتاب مثنوی که علیرغم سختی خداوند قلبش را نرم کرده بودِ.
باز هم ازشما دوست عزیز سپاسگذارم.

... نوشته:

خواهش می کنم دوست من.
امیدوارم نظرات ناقص من راهگشا بوده باشه براتون.
به وجهی که شما بهش اشاره کردین دقت نکرده بودم. به نظر می رسه تحلیل معقولی باشه.
شاید هم بشه این پیدا و ناپیدا رو مادی و معنوی دونست. چشش رو عنایت های مادی و کشش رو عنایت های معنوی حق در نظر گرفت. به نظر میرسه متن اجازه این برداشت رو میده.
با تشکر و احترام.

شاهرخ نوشته:

زین سوی تو چندین حسد ، چندین خیال و ظن بد

خدا کامیابى بزرگى است. بهترین و بزرگترین چشش و کشش

وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ ۚ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ ۖ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ ۖ وَسَاءَتْ مَصِیرًا (٦)
و [تا] مردان و زنان نفاق پیشه و مردان و زنان مشرک را که به خدا سوءظن دارند، عذاب کند. حوادث بد زمانه بر آنها باد، و خدا بر ایشان خشم گرفته و لعنتشان کرده و جهنم را براى آنها آماده کرده و چه بد سر انجامى است

شاهرخ نوشته:

غزل پر است از چشم و بصر و بینایی و کوری و مبصری و ……. خلاصه نگاه

نگاه ما ، به عالم

منظر و دید ما

دیدگاهی که بیشتر ظن و شک است تا دیدن

و منی که در هیات مرد یا زن ، منافق وار نمایشی از بندگی دارم اما دایما ، چشمم به ماتحت خر دنیا است .

خرکچی یا همان خربنده همراه عارف در ابیات آخرین غزل ، منافق شکاکی است که در ظاهر در پی یاری است در خورد خویش ! همراهیش با عارف تظاهری بیش نیست ، و خر و خرما را با هم میخواهد . و به هیچ قیمتی حاضر نیست از تعقیب خرانش دست بردارد . و منظرش را تغییر دهد . همان مرد لافی خالکوب قزوینی است.

شاهرخ نوشته:

قلب و مغز غزل ، تایید و تاکید قانون جذب رو در قالبش جای داده

میخواد بیاد بیاره که ، اگه عمیقا به هرچیزی که مایل هستی از همون جنس میشی و به سمت اون کشیده خواهی شد .

گر به هامان مایلی هامانیی
ور به موسی مایلی سبحانیی
ور بهر دو مایلی انگیخته
نفس و عقلی هر دوان آمیخته

صحبت از قطب نمای درونی ماست .

کشش و تمایل به هر طرف باشد ، نعمت و چششی در خورد همان جذب حاصل خواهد آمد.

شاهرخ نوشته:

زانک جنسیت عجایب جاذبیست
جاذبش جنسست، هر جا طالبیست
عیسی و ادریس بر گردون شدند
با ملایک چونک هم‌جنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت ،از بلند
جنس تن بودند، زان زیر آمدند
کافران، هم جنس شیطان آمده
جانشان ،شاگرد شیطانان شده
صد هزاران خوی بد آموخته
دیده‌های عقل و دل، بر دوخته
کمترین خوشان ،به زشتی آن حسد
آن حسد که ،گردن ابلیس زد
زان سگان آموخته حقد و حسد
که نخواهد خلق را ملک ابد
هر کرا دید او کمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد، درد خاست
زآنک هر بدبخت خرمن‌سوخته
می‌نخواهد شمع کس افروخته
هین کمالی دست آور تا تو هم
از کمال دیگران نفتی به غم
از خدا می‌خواه ،دفع این حسد
تا خدایت وا رهاند از جسد
مر ترا مشغولیی بخشد درون
که نپردازی از آن ، سوی برون

صد هزاران این چنین می‌دارد او
که بر ادراکات تو بگمارد او

هین بهر مستی دلا غره مشو
هست عیسی مست حق ،خر مست جو
این چنین می را بجو زین خنبها
مستی‌اش نبود ز کوته دنبها
زانک هر معشوق چون خنبیست پر
آن یکی درد و دگر صافی چو در
می‌شناسا ، هین !! بچش با احتیاط
تا میی یابی منزه ز اختلاط
هر دو مستی می‌دهندت لیک این
مستی‌ات آرد کشان تا رب دین
تا رهی، از فکر و ، وسواس و حیل
بی عقال این عقل در رقص‌الجمل
انبیا چون جنس روحند و ملک
مر ملک را جذب کردند از فلک
باد ، جنس آتش است و یار او
که بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندی تو سر کوزهٔ تهی
در میان حوض یا جویی نهی
تا قیامت آن فرو ناید به پست
که دلش خالیست و در وی باد هست
میل بادش چون سوی بالا بود
ظرف خود را هم سوی بالا کشد
باز ، آن جانها که جنس انبیاست
سوی‌ایشان کش کشان چون سایه‌هاست
زانک عقلش غالبست و بی ز شک
عقل ، جنس آمد به خلقت با ملک
وان هوای نفس غالب بر عدو
نفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطی جنس فرعون ذمیم
بود سبطی جنس موسی کلیم
بود هامان ، جنس‌تر ، فرعون را
برگزیدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش کشید
که ز جنس دوزخ‌اند آن دو پلید
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود
برگذر که نورت آتش را ربود
می‌رمد آن دوزخی از نور هم
زانک طبع دوزخستش ای صنم
دوزخ از مومن گریزد آنچنان
که گریزد مومن از دوزخ به جان
زانک جنس نار نبود نور او
ضد نار آمد حقیقت نورجو
در حدیث آمدی که مومن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وی هم امان خواهد به جان
که خدایا دور دارم از فلان
جاذبهٔ جنسیتست ، اکنون ببین!!
که تو جنس کیستی ؟؟از کفر و دین
گر بهامان مایلی هامانیی
ور به موسی مایلی سبحانیی
ور بهر دو مایلی انگیخته
نفس و عقلی هر دوان آمیخته
هر دو در جنگند هان و هان بکوش
تا شود غالب معانی بر نقوش
در جهان جنگ شادی این بسست
که ببینی بر عدو هر دم شکست

هانیه سلیمی نوشته:

شهرام ناظری این غزل را در آواز دشتی خوانده که در آدرس زیر می توان شنید : https://soundcloud.com/jaanjaan/ry19e8ulxpqk

از آنجایی که در قسمت(حاشیه آهنگها) فقط درج آهنگ هایی که در سایت بیب تونز آمده امکان دارد نتوانستم در قسمت مربوطه این یادداشت را بنویسم

حسن نوشته:

این غزل را مسعود خادم براى تیتراژ پایانی سریال کت جادویی خونده… نتونستم در بخش آهنگها درج کنم.
لینک در یوتوب:
https://www.youtube.com/watch?v=meX3aTemQ4g

نوراله نوشته:

خربنده یعنی جسم ما که انسان در حال پرورش جسم است و عیسی هم روح ما است که باید عیسی تغذیه شود تا خربنده ی ما اشاره به ظهور حضرت عیسی هم دارد که حضرت عیسی سوار بر خر می آید . مثال های دیگر که زده مثل ناقه و حضرت صالح است ، ماهی و حضرت هود است ،هرچند جسم بمیرد روح نمیمیرد یا برای آزادی و بقا باید از جسم خارج شویم از زندان تن رهایی پیدا کنیم اول فنا بعدا بقا .

نوراله نوشته:

و این روح است که باید سوار جسم و غالب بر جسم باشد نه جسم بر روح عیسی سوار بر خر نه خر سوار بر عیسی .

زینب نوشته:

منظور از خر بنده علاوه بر منظور تحت الفظی که کسی هست که خر را کرایه می دهد، خر نماد علایق است که به سمت علف و حب دنیوی ست کشیده می شود و اگر عنانش را بدست نگیری بنده علف و جلوه های دنیا می شود

بهزاد نوشته:

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

اینجورى هم مى شه فهمید، بنده خدا شدن یه درجه بعد از ، زیر، پایین تر از بنده خر بودن است، خلاصه این خره انگارى زورش از خدا خیلى بیشتره ، جورى که باید دست به دامان ربى شد و مرگ خر رو طلب کرد تا تازه خدایى دیده بشه،
بزاى درک این نگاه پیش فهم هایی لازم است که در اینجا مجال گفتنشان نیست، فقط میخوام بگم خیلى تاسف بارست که هستند کسانى که انسان را و بدنشان را و این جهان را به رسم اهانت خر و بنده خر معرفى میکنند، اما بنده یه چیز موهوم نامعلوم نادیده مخیله یک عرب بیابان گرد ١٤٠٠ سال پیش بودن را تعالى و بلند مرتبه گى میبنند، آدم حیرت میکنه از این همه توهم

حسین نوشته:

‍‍‍‍‍‍‍آخ که بهزاد جان
دمت گرم
در یک کلام لبّ مطلب رو ادا دردی
هی ما میگیم دنیای هپروت ، شما بگو توهم
بابا، بدن انسان ، این زندگی ، این دنیای مادی ، ارزشمند است ، متگویند ولش کن ، ما موهوم به شما میدیم

حسین نوشته:

ببخشید عجله شد
اولی : ادا کردی
دومی: می گویند ولش کن

کانال رسمی گنجور در تلگرام