حامد در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیتاند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند:
تضاد های انسان که از بدو خلقت و با نافرمانی ابلیس آغاز گردید جزیی از نقشه خلقت بود و نافرمانی ابلیس و ایجاد طرح عالم دوقطبی نیز طرحی از پیش تعیین شده است . تضاد های انسان و رنگ ها تا زمان الست بربکم ادامه خواهد داشت و موقعی تضاد ها و رنگ ها به بی رنگی مبدل خواهد گشت که جواب الست را بله بگوییم . آفرینش از بی رنگی و عدم بوجود آمد و همانند منشور که رنگ نور از آن عبور کند به رنگهای متنوع در خواهد آمد . عالم هیچ قطبی یا عدم نیز با برخورد در جهان دوقطبی به دو بخش مثبت و منفی مبدل خواهد گشت : جبرییل و شیطان و در گذر از عوالم بعدی به جایی خواهیم رسید که : کفر و دین در بر عشاق نکوکار یکی ست / کعبه و بتکده و سبحه و زنار یکیست ... اگر از دیده تحقیق به عالم نگری / عشق معشوقه و عاشق دل و دلدار یکیست ... بله جبرییل و شیطان نیز ماموریتشان به اتمام خواهد رسید و یکی خواهند شد و به بی رنگی می رسیم .
آمیز در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
پرسش دارم
دوستان بیت ششم: "در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند، آدم بهشت روضه دارالسلام را"
به چه معناست؟
آبخور معنی "قسمت (تقدیر)" میده؟
جمشید پیمان در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
پس از نوشتن یک حاشیه در اینجا ،بعضی دوستان در رابطه با نوشته من خصوصی به دو نکته اشاره کرده و برای آنها از من توضیح و نظر خواسته اند. ضروری دیدم آن نکته ها و توضیحم را در اینجا نیز بیاورم.
نکته اول: آقای زرین کوب در این مورد سخنی نگفته است یا لا اقل کسی بطور مستند چنین چیزی را در جائی ندیده است.
در رابطه با این تذکر یادآور می شوم که من نیز شخصا چنین چیزی را مستقیما از آقای زرین کوب نخوانده ام. بنا براین تا زمانی که کسی سند معتبری در این مورد ارائه نکند نظرم در مورد ایشان کان لم یکن تلقی می شود.
نکته دوم این که افلاکی در مناقب العارفین به ملاقات سعدی و مولانا اشاره کرده است.
به نظر من اشاره افلاکی هیچ گونه مستند تاریخی ندارد و صرفا یک جعل از طرف او است. اثبات فرضییه جعل بودنش را موکول به توضیحات مفصل تری می کنم که پس از تحقیق و تفحص بیشتر ارائه خواهم داد.
در پایان بار دیگر خاطر نشان می کنم که همچنان معتقدم میان سعدی و مولانا نه دیداری رخ داده است و نه سعدی به ساحت و مقام مولانا تعریضی کرده است.
کوثر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:
زیبااااااااااا
کوثر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶ - داغ لاله:
بیت اخر منظورش چیه؟؟
کوثر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲:
فقط ای کاش یکی هم واسم میخوند هم معنی میکرد
کوثر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱:
عاااااااااااااالی بود عاااااااااااااالی
کوثر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱:
عااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود حرف نداره موفق باشین
امیر در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:
سلام؛ فقط در جواب آقای انصاری یادآور میشوم که تعداد غزلیات در نسخه تصحیح مرحوم فروزانفر بسیار بیشتر از نسخه مصحح دکتر همایی میباشد و طبعا شماره غزلیاتی که در هر دو نسخه موجودند متفاوت است
ضمنا وقتی در شعر تصریح به کلمه دشت کربلا دارد، چرا بعضی اصرار بر تأویل به معنایی غیر شهید کربلا که معروف ذهن همه آزادگان عالم اعم از سنی و شیعه و مسلمان و اهل کتاب و حتی کافران است دارند
البته مولانا همیشه کلامش علاوه بر معنای ظاهر یک معنای باطنی عمیقتر نیز دارد که به هر صورت به معنای نفی معنای ظاهری در اشاره به شهیدان کربلا و سرورشان حضرت امام حسین علیه السلام نیست
میم آهـ. در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷:
این بس نباشد خود تو را «کاگه» شوی از خار من؟
عبی در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
جمله شاعران ایران زمین تفکر عرفانی داشته اند و فرا مذهبی و حتی فرا ملی فکر می کرده اند هرچند مناسب زمان خود سنی مذهب بوده اند اما چنان در حالت عرفانی خود غرق بوده اند که از تعصبات مذهبی دور و در اندیشه صلح،آرامش و شادی برای عموم مردم بوده اند
اما شعر حافظ را بسیار بی انصافی هست که ایستادن در برابر خدا دانست، و یا خدارا سنتی خواند! حافظ آنچه از لسان الغیبی خود یافته هست همه از قرآن است و این نیز به اعتراف خودش در اشعارش می باشد
امین کیخا در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
آمیز گرامی
سپاس از اینکه نوشته ها را خوانده ای . مار به پارسی با مرگ و مرد و مردم همریشه است یعنی همه معنای مرگ می دهند . ولی اینکه خورمار به معنای مردن خورشید باشد ؟! دلاسوده نیستم ولی خمار از خمر است و تخمیر که عربی هستند ولی پارسی هم واژه های مانسته به آنها دارد که شک برانگیز هستند مثلا مرض را دکتر محمد مقدم معتقد است از مرگ پارسی است و نیز خمر به خُم که به معنای کوزه است مانسته است. ( خمیر به پارسی می شود خازه ) . بهرسو موشکافی شما مایه شادی من می شود . درود به مازندران و مردان و زنان فرخش .
آمیز در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
پرسش دارم
دوستان با توجه به بحث خرابات، که میتونه خورآباد باشه
میخواستم ببینم خمار هم میتونه خورمار بوده باشه؟
مار در مازندرانی (که تا حد زیادی واژه هاش مشابه واژگان فارسی باستانه) به غروب خورشید معنی میده.
خورمار رو بمعنی مار کردن ِ خور (غروب کردن ِ خورشید) در نظر بگیریم، اون حالت ِ بسته شدن چشما و کم شدن ِ هوشیاری
؟
ممنون
^_^
آمیز در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
پرسش دارم
دوستان مصرع اول بیت چهارم "ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان" به چه معناست؟
و در بیت نهم، "ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد" منظور از ماه کنعانی کیست یا چیست؟
ممنون
^_^
آمیز در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
پرسش دارم
دوستان، بیت دوم به صورت زیر خونده میشه؟
ساغر! می بر کفم نه، تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را
یعنی "ز بر برکشم" که "بر" اول مربوط به برکشیدنه؟
یا زبر به معنی بالاست؟ به اینصورت که: ساغر می بر کفم نه تا زبر...؟
و پرسش دیگه اینکه حافظ در این بیت، چی رو به دلق ِ ازرق فام تشبیه کرده؟
چون اگه اشتباه نکنم ازرق دو معنی داره، یکی خط چهارم جام جمه، و دیگری به معنی ِ رنگ کبود و یا نیلیه
میخواستم بدونم اگه مِی رو به دلق ازرق فام تشبیه کرده، مِی که سرخرنگه، داستان از چه قراره؟
ممنون میشم پاسخ بدین
^_^
ابراهیم در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش، از بس که کرم دارد و آقاست حسین
سیدمهدی در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۵ - وله فی مرثیه امام حسین بن علی علیه التحیة والثناء:
شکل بی غلط این شعر در صفحات 468 تا 472 جلد اول هفت دیوان محتشم کاشانی چاپ مرکز پژوهشی میراث مکتوب به تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی و مهدی صدری بدی صورت به چاپ رسیده:
و له فی مرثیه الامام الحسین علیه السلام
این زمین پر بلا را نام دشت کربلاست
ای دل بی درد آه آسمان سوزت کجاست
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است
ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست
این مکان بوده است روزی خیمهگاه اهلبیت
کز حباب اشک ما امروز گردش خیمه هاست
کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق
بحر اشک ما درین غرقاب بی طوفان چراست
اینک اینک قبه پر نور کز نزدیک و دور
پرتو گیتی فروزش گمرهان را رهنماست
اینک اینک بر فراز قبه گلگون پرنیان
کش نشان موج خون از جنبش باد
اینک اینک حایر حضرت که در وی متصل
زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست
اینک اینک سده اقدس که از عز و شرف
قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست
اینک اینک مرقد انور که صندوق فلک
پیش او با صد هزاران در و گوهر بی بهاست
اینک اینک تکیه گاه خسرو والا سریر
کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست
اینک اینک زیر گل سرو گلستان رسول
کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
اینک اینک خفته در خون گلبن باغ بتول
کز شکست او چو گل پیراهن جوزا قباست
این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم
همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست
این سرور سینه زهراست کز سم ستور
سینه پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست
این انیس جان پیغمبر حسین بن علی است
کز سنان بن انس آزرده زخم جفاست
این عزیز صاحب دلدل اباعبدالله است
کز ستور افتاده بی یاور به دشت کربلاست
این حبیب ساقی کوثر وصی شبر است
کز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
این سرافراز بلند اختر که در خون خفته است
نایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست
این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده است
جانشین شاه مردان شهسوار لافتی است
این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است
قرّة العین علی چشم و چراغ اوصیاست
این در رخشنده گوهر کاین مقامش مخزن است
درّة التاج شه دین تاجدار هل اتی است
این دلارام ولیّ حق امیرالمؤمنین
کامکار انت منّی نامدار انّماست
این گزین عترت حیدر امام المتقین
پادشاه کشور دین پیشوای اتقیاست
پا در این مشهد به حرمت نه که فرش انورش
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضاست
دوست را گر چشم از این حسرت نگرید وای وای
کز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
مردم و جن و ملک ز آه نبی در آتش اند
آری آری تعزیت را گرمی از صاحب عزاست
میشود شام از شفق ظاهر که بر بام فلک
سرنگون از دوش دوران رایت آل عباست
طفل مریم بر سپهر از اشگ گلگون کرده سرخ
مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشک ماست
خاکسارانی که بر روی علی بستند آب
گو نگه دارید آبی کاتش او را در قفاست
تیره گشت از روبهان ماوای شیری کز شرف
کمترین جای سگانش چشم آهوی خطاست
ای دل اینجا کعبه وصل است بگشا چشم جان
کز صفا هر خشت آن آیینه گیتی نماست
زین حرم دامن کشان مگذر اگر غافل نهای
کاستین حوریان جاروب این جنت سراست
رتبه این بارگه بنگر که زیر قبهاش
کافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
یا ملاذ المسلمین در کفر عصیان ماندهام
از خداوندم امید رحمت و چشم عطاست
یا امام المتقین از عاصیان امتم
وز رسولم چشم خشنودی و امید رضاست
یا مفر المذنبین غرق کبایر گشتهام
وز تو مقصودم شفاعت پیش جدت مصطفاست
یا شفیع المذنبین جرمم برون است از عدد
وز تو در خواهی امیدم در حریم کبریاست
یا امیرالمؤمنین از راندگان درگهم
وز در آمرزگارم گوش بر بانگ صلاست
یا امان الخائفین اینجا پناه آوردهام
وز تو مطلوبم حمایت خاصه در روز جزاست
یا اباعبدالله اینک تشنه ابر کرم
از پی یک قطره پویان بر لب بحر سخاست
یا ولیالله گدای آستانت محتشم
بر در عجز و نیاز استاده بیبرگ و نواست
مدتی شد کز وطن بهر تو دل بر کنده است
وز ره دور و درازش رو در این دولت سراست
دارد از درماندگی دست دعا بر آسمان
وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
از هوای نفس عصیان دوست هر چند ای امیر
جالس بزم گناه و راکب رخش خطاست
چون غبار آلود دشت کربلا گردیده است
گرد عصیان گر ز دامانش بیفشانی رواست
سیدمهدی در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳ - فی مرثیه امام حسین علیهالسلام:
متن بی غلط این مثنوی محتشم در صفحات 472 و 472 جلد اول هفت دیوان محتشم کاشانی به تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی و مهدی صدری چاپ موسسه پژوهشی میراث مکتوب که اصح ضبط های آن است چنین درج شده است:
و له ایضا فی مرثیه الامام الحسین علیه السلام
بنال ای دل که دیگر ماتم آمد
بگری ای دیده کایّام غم آمد
گل غم سر زد از باغ مصیبت
جهان را تازه شد داغ مصیبت
ز ماتم وحش و طیر اندر فغان است
خروش اندر زمین و آسمان است
جهان گردید از ماتم دگرگون
لباس تعزیت پوشیده گردون
ز بار غصه کاو از پا فتاده
زمین را لرزه بر اعضا فتاده
فلک تیغ ملامت بر کشیده
ز ماه نو الف بر سر شیده
از این غم آفتاب از قصر افلاک
فکنده خویش را بر سایه خاک
عروس مه گسسته موی خود را
خراشیده به ناخن روی خود را
خروش بحر از گردون گذشته
سرشک ابر از جیحون گذشته
تو نیز ای دل چو ابر نو بهاری
ببار از دیده هر اشکی که داری
که روز ماتم آل رسول است
عزای گلبن باغ بتول است
عزای سید دنیا و دین است
عزای سبط خیرالمرسلین است
عزای شاه مظلومان حسین است
که ذاتش عین نور و نور عین است
دمی کز دست چرخ فتنه پرداز
ز پا افتاد آن سرو سرافراز
غبار از عرصه غبرا برآمد
غریو از گنبد خضرا برآمد
ملایک بیخود از گردون فتادند
میان کشتگان در خون فتادند
مسلمانان خروش از جان برآرید
محبان از جگر افغان برآرید
در این ماتم به سوز و درد باشید
به اشگ سرخ و روی زرد باشید
بسان غنچه ها دل چاک سازید
چو نرگس دیده ها نمناک سازید
ز خون دیده در جیحون نشینید
چو شاخ ارغوان در خون نشینید
به ماتم بیخ عیش از جان برآرید
به زاری تخم غم در دل بکارید
که در دل این زمان تخم ملامت
بر شادی دهد روز قیامت
خداوندا به حق آل حیدر
به حق عترت پاک پیمبر
که سوی محتشم چشم عطا کن
شفیعش را شهید کربلا کن
سیدمهدی در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۲۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
سلام
متن کامل و اصح دوازده بند محتشم که در کتاب هفت دیوان محتشم کاشانی چاپ موسسه پژوهشی میراث مکتوب درج شده است به شرح ذیل تقدیم می شود:
و له ایضا فی مرثیه الامام المظلوم المعصوم امام حسین بن علی علیه السلام
بند اول
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کز او
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده کنار رسول خدا حسین
بند دوم
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او فاش میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرده شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
بند سوم
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بند چهارم
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و بر حسن مجتبی زدند
وآن گه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کاز آن جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن او چشم آفتاب
بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان بر آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بیملال
بند ششم
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یکباره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
بند هفتم
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری و محمل شترسوار
با آن که سر زد این عمل از امت نبی
روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وان گه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ و نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعره «هذا حسین» از او
سر زد چنان که آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعه البتول
رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول
بند نهم
این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون وی شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده ممنوع از فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه از این جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
بند دهم
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی درآ چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تن های کشتگان همه بر خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه کربلا ببین
یا بضعه البتول ز ابن زیاد داد
کاو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
بند یازدهم
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خون چکان
در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز
روی زمین به اشگ جگرگون خضاب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روح پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
بند دوازدهم
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چها در این ستم آباد کردهای
در طعنت این بس است که بر عترت رسول
بیداد خصم کرد و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر درآورند
از آتش تو دود ز محشر برآورند
ناشناس در ۱۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵ - اشک یتیم: