سخن در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:
از آن زمان که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحونست
علاوه بر ایهامی که در رود و کنار هست، به نوعی ایهام تبادر لطیفی هم در دامن نهفته شده است. مقصود چیست؟
حافظ می گوید بعد از رفتن آن عزیز و ناپدید شدنش- به ظن قوی این غزل را در سوگ فرزندش دانسته اند- من چون کوهی شدم که دامنه اش را رودی از اشک احاطه کرده است.
با این مفهوم، حافظ علاوه بر تشبیه اغراق آمیزش به کوه، گریه ی مرد را نیز توجیه می کند.
--------------
حاکم بغداد حکمی کرد و می باید شنید
تا که او باشد، نباید کرد لعنت بر یزید
صائب
سخن در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
در بیت آخر مصراع دوم، ایهام یا شاید هم کژتابی لطیفی هست. اون هم اینکه آیا دیو از قوم قرآن خوان می گریزد؟ یا دیو به واسطه ی قرآن خواندن از آن قوم می گریزد؟
همچنین در این غزل دو بار به تضاد عقل و عشق اشاره شده و همچنان حافظ خسته دل درگیر این تضاد فلسفه و دین با عرفان هست.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
سحر می شود شبگیر
تاربام یعنی هوای تاریک و روشن بهمامیخته /صبح کاذب
بامداد صبح صادق
تاران هم داریم یعنی موقع تاریکی ( همه از نظامی گنجه ای هستند )
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
شادی با شادمانی فرقی در معنا دارد و آن اینکه مان یعنی اندیشه اینجا .شادمان یعنی با افکار و اندیشه ی شاد . منستن به پهلوی و به لری امروز یعنی اندیشیدن
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
سمر به معنای افسانه باید از سمراد پارسی به همان معنا باشد .
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
نشستن و نشاندن را که داریم هیچ نشاختن و نشازیدن را هم داریم در همه نی یعنی پایین .مانند نهادن و نشیمن .
در کتاب ریشه شناسی دکتر منوچهر آریان پور برای اسکان لغت نشیمند را آورده است .
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
در کتاب ریشه شناسی علی نورایی حور را از هورست فارسی دانسته است یعنی کسی که اندامهایش خوب رسته و گوالیده شده است . حرباء هم به معنای آفتاب پرست هوربان است یعنی پاسبان هور و خورشید ( همانجا )
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
تیمار هم غم و اندوه است و هم مراقبت به گمانم در واژه سازی نو باید به عنوان مراقبت بکارش بگیریم مثلا بخش تیمار ویژه همان icu است .
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
آتش بجز آتر و آتور و آذر و ... که همه شنیده اند یک لغت به اوستایی و سانسکریت هم دارد ignay به اوستایی یعنی آتش جالب است بدانید که ignition به انگلیسی با این ignay به اوستایی همریشه است و واژه ای آریایی کهن است پس برای ignition که امروز احتراق ترجمه می شود می توان نوشت ایگنیدن . در نسک های پهلوی برای سوزاندن در جایی آذربیز کردن را هم دیده ام که زیباست .
IMMACULATE در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲:
استاد حسن فداییان سه بیت از این شعر رو خوندن که واسه بچه های دهه 60 خیلی خاطره انگیزه و خیلی هم زیباست..
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
حالا که آبخور را نوشتیم بهتر است آبخوست را هم بنویسیم .خوستن به معنای فشردن است .آبخوست یعنی چیزی که آب آن را فشرده است .جزیره می شود برای فشردن لغت دیگری هم داریم و آن هاویدن است که هاون را ازش امروز داریم . خایسک به معنای پتک شاید از این خوستن باشد ولی هنوز دلاسوده نیستم .
اکبری در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۰۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۴:
پیرمردی لطیف در بغداد***دخترک را به کفشدوزی داد
مردک سنگدل گنان بگزید***لب دختر که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش***پیش داماد رفت و پرسیدش
کای فرومایه این چه دندان است؟***چند خایی لبش؟ نه انبان است
بمزاحمت نگفتم این گفتار*** هزل بگذار و جِد از او بردار
خوی بد در طبیعتی که نشست*** ندهد جز به وقت مرگ از دست
علی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - مطلع دوم:
دنبال یک کلمه در اشعار فارسی می گشتم که فقط در این قصیده پیدا کردم
ممنونم از برادر خاقانی شروانی :-)
علی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷:
این وزن شعر رو خیـــــــــــــــــــلی دوست دارم
شور و هیجان خاصی داره
احسان در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
با سلام
در بعضی جاها نوشته شده که پسوند "وش" برای مبصرات(دیدنی ها) بکارمیرود نه مذوقات(چشیدنی ها) و به همین دلیل به "تلخ وش" ایراد گرفته اند، ولی شعرای بزرگ قبل از حافظ برای چشیدنی ها نیز این پسوند را بکار برده اند:
مولوی-دیوان شمس-غزل 33
ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش
در فرقت آن شاه خوش بیکبر با صد کبریا
سنایی - دیوان اشعار – غزل 340
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین
لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین
مولوی-دیوان شمس-غزل 2994
ای صورت حقایق کل در چه پردهای
سر برزن از میانه نی چون شکروشی
خواجوی کرمانی – غزل 548
شکر حکایتی ز دو لعل شکر وشش
عنبر شمامهئی ز دو زلف معنبرش
کیانوش در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
ای عالم نقاد، کزو خرده بگیری
هیهات که خود بند لغاتی و اسیری
خشم است میان همه الفاظ و لغاتت
وقت است که یابی که خودت جان بصیری
از بهر چه گفت او: که در بحر خداییم
تا خرده نگیری به غلامی ز امیری
گر نیت تو همرهی و رفع عیوب است
حاشا که چنین خواجه ای خارج ز مسیری
حج است اگر جای نکوهیدنِ یاری
با علم خودت از دگران دست بگیری
نقد تو به جا بود، ولی لحن تو بی جا
گویی همگان جمله حقیر و تو هژیری
آنروز تو را حج تمتع شده مقبول
تا عین تمتع بنمایی که فقیری
حسن در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷:
با سلام
در بیت چهارم به جای " آرم " ، " آرام " صحیح است .
سلیمان در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۱۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
سلام
میشه یکی بیت آخری رو ترجمه کنه؟
دم به معنای خون هست یا نَفَس؟
مصطفی محبی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷:
یا آنجا که میگوید :گر غایبی زدل تو در این دل چه میکنی، منظور این نکته است که بسیاری از انسانها میگویند خدایی نیست و در دل انسان هیچ نشانی از خدا نیست، عارف با اشاره به این ادعای انسان میگوید که اگر آنطور که میگویند، تو در دل نیستی، پس دردل من چکارمیکنی؟ پس چرا در دل من هستی؟ وحال که من میدانم که در دل من هستی، حالت در دوده سودا چگونه است؟ عارف دل خود را از تیرگی گناهان خویش تاریک و سیاه همچون دوده سودا میبیند و خطاب به خدا میگوید که : حال که من می دانم تو در دل من هستی، حالت در این همه سیاهی و تاریکی دل من چگونه است؟
حالا هرکی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۰۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱: