گنجور

حاشیه‌ها

میر حیدر در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

سلام
به نظر من شاه بیت این غزل بیت چهارم هست. حافظ در اینجا علت برتر بودن انسان (آدم) بر فرشته را عشق می داند و می گوید فرشته نمی داند که عشق چیست. کلا علت برتر بودن انسان برکل کاینات عشق است نه عقل.

طاهر خورشیدی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

یکی از دلایلی که «بنشینی» درست تر به نظر میرسه اشاره ایه که سعدی داره به همون استعاره معروف «سرو روان» . یعنی تو سرو هستی ولی سروی که حرکت هم میکنه. بشین و کمتر اینو به رخ سرو واقعی بکش تا باغبان کمتر این تفاوت رو حس کنه.
جلوه کنان می روی و باز میایی -- سرو ندیدم به این صفت متمایل
یا
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت -- که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
یا
چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت -- اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی

محمدامین احمدی فقیه در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

سلام و درود
چرا این بیت جا افتاده است؟
لشگر خواب آورند بردل وجانت شکست
شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش

حسین در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

من ترکی کامل بلد نیستم ولی احساس میکنم ترجمه ضعیفی است.

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:

در بیت اول مصراع دوم فکر کنم (به می بفروش دلق ما کز این خوش تر نمی ارزد)صحیح باشه

شایان در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷:

مصرع دوم بیت اول چنین است:
برجست و بر دوید بر او بر، به روز به
همچنین این قطعه توسط انوری ابیوردی سروده شده
منبع: کتاب فارسی عمومی (درسنامه دانشگاهی) نوشته محمود فتوحی و حبیب الله عباسی چاپ 69 صفحه 113

راهب سبحانی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را:

شعر این داستان ازین قرار است
چهار کس را داد مردی یک درم
هریکی افتاده از شهری به هم
فارسی و رومی و ترک و عرب
جمله با هم در نزاع و درغضب
فارسی گفتا ازین چو وارهیم
بیاکاین را به انگوری دهیم
آن یکی دیگر عرب بود گفت لا
من عنب خواهم نه انگور دغا
ترکی گفتا که ای کزم
من نمیخواهم عنب خواهم عزم
رومی را گفتا ترک کن این قیل را
خواهم من استافیل را
شعری را که شما آورده اید مضمون را بی مفهوم میسازد یعنی که وزن همان داستان را از بین میبرد چابهای امروزی بسیاری از بیتها را سر در گم ساخته اند

عباس در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » مثنوی (الا ای آهوی وحشی):

صحبت از دیدن جسم و جان با هم است و جدا نکردن عالم ماده از معناست که خود موجب تمامی های رنج ها ی بشری امروز است .
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
که نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نکهت این طیب امید
مشام جان معطر ساز جاوید

امین خاقانی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند:

بیت اول اشاره به قله بسیار شکوهمند و زیبای قزل ارسلان در کوهستان الوند همدان دارد.

مریم در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - این قصیدهٔ را منطق الطیر گویند مطلع اول در وصف صبح و مدح کعبه و مطلع ثانی در وصف بهار و مدح پیامبر بزرگوار:

درود به همه دوستان
در کتاب شناخت شعر تالیف دکتر شاه حسینی وزن این شعر را مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلات و بحر منسرح مثمن مطوی موقوف آورده است

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق:

نیم گفته در دهان او بماند

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد:

درست شود این قدر بستان کنون معذور دار

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق:

مصحح از مثنوی. جلد دوم. ترجمه و تفسیر محمد تقی جعفری

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق:

درست شود غرقه ای نی که خلاصی باشدش

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق:

بیتواخر حذف شده این است. هر زمان از غیب نونو میرسد. وز جهان تن برون شو میرسد

maria Dastgheib در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق:

درست شود. چون به طوف خود بطوفی مرتدی
درست شود. جان پیر از اندرون بیدار شد
درست شود جست و جویی از ماورای جستجو
درست شود. عقل جزو از از کل پذیرا نیستی
درست شود موج ان دریا
درست شود نیم گفتهدر دهان او بماند
درست شود. در شکار پشهی جان
درست شود هر دمی تهی میشود

محمدامین مروتی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء:

تکافوی ادلّه در بحث جبر و اختیار
محمدامین مروتی
Amin-mo.blogfa.com
مولوی در دفتر پنجم مثنوی معنوی و پس از طرح استدلالات مفصل از موافقان جبر و اختیار، می گوید بحث های کلامی نظیر جبر و اختیار، راه حل نهایی ندارد و بهتر است به گفتنی های مهم تر و با نتیجه تر و قابل فهم تری بپردازیم. مقصود مولانا چنان که در ادامه می آید این است که برای فیصلة بحث، باید از قال به حال و از کلام به عشق وارد شویم:
کافر جبری جواب آغاز کرد که از آن حیران شد آن منطیق˙ مرد
لیک گر من آن جوابات و سؤال جمله را گویم بمانم زین مقال
زان مهم‌تر گفتنی ها هستمان که بدان فهم تو به˙ یابد نشان
مولانا می گوید این بحث ها تا قیامت حل نمی شود و دلیل می آورد که اگر قابل حل بود، یک طرف، طرف مقابل را قانع می کرد و بر کرسی می نشست. اما این که هیچ طرفی از بین نرفته و هفتاد و دو فرقه همه بر رای خویش مانده اند، دلیل بر آن است که این مباحث راه حل کلامی ندارد و به قول معروف طرفین به تکافوی ادله رسیده اند:
هم‌چنین بحث است تا حشرِ بشر در میان جبری و اهل قدر
گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش مذهب ایشان بر افتادی ز پیش
مولوی یک دلیل مهم دیگر هم می آورد وآن این است که اصلا خدا – وفق قرآن-تکثر می خواهد نه امت واحده و چون تمایل به تداوم این تکثر دارد، به اجازه می دهد هر گروهی برای خود دلایلی داشته باشند تا مجبور و ملزم به قبول ایراد طرف مقابل نگردند:
چونکه مَقضی بُد دوام آن روش می‌دهد˙شان از دلایل، پرورش
تا نگردد مُلزم از اشکالِ خصم تا بود محجوب از اقبالِ خصم
تا که این هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الی یوم القیام
این بدان دلیل است که این زمین خاکی، عالم ظلمت و سایه و غیبت حقیقت است و حقیقت مانند گنج گران بهایی است که بر آن قفل ها زده اند و لذا تا قیامت این گنج آشکار نمی شود و طرفین در مقابل هم از یافتن دلایل و سخنان تازه، کم نمی آورند:
چون جهان ظلمتست و غیب این از برای سایه می‌باید زمین
تا قیامت ماند این هفتاد و دو کم نیاید مبتدع را گفت و گو
عزت مخزن، بود اندر بها که برو بسیار باشد قفل ها
این سنت الهی که عالم خاکی و دنیا را متکثر می خواهد باعث می شود که طرفداران مذاهب با هم دشمنی کنند ودر این میان اکثر مردم -که عوام و اهل تقلیدند- نسبت به حقیقت محجوب باشند و بین استدلالات خواص از فرق مختلف، حیران و سرگردان بمانند و هر حزبی به آنچه دارد دلخوش باشد که گویا عنایت خدا تنها متوجه من است و تنها من بر نهج صوابم و دیگران همه بر طریق ضلالت می روند:
این روش˙ خصم و حَقود آن شده تا مقلد در دو ره حیران شده
صدقِ هر دو ضد، ببیند در روش هر فریقی در ره خود خوش˙ منش
اگر جوابی هم نداشته باشد، تا قیامت از مدعای خود دست بر نمی دارد و به خود و طرف مقابل می گوید من جواب را نمی دانم ، ولی علمای ما جوابت را دارند:
گر جوابش نیست می‌بندد ستیز بر همان دم تا به روز رستخیز
که مِهان ما بدانند این جواب گرچه از ما شد نهان، وجه صواب
بدین وسیله مولانا به خوبی، حال و حکایت هفتاد و دو فرقه ای را که هر یک انحصارگرایانه خود را برحق و دیگران را باطل می دانند شرح می دهد. حال و حکایتی که همة ما بارها تجربه اش کرده ایم.
مولانا در مقام خروج از بن بست های کلامی، راه عشق را پیش می نهد که بحث های کلامی را می برد و فیصله می دهد. برای عاشق بحث جبر و اختیار موضوعیت ندارد زیرا او در عین انحلال اختیار خود در اختیار معشوق، هیچگونه احساس اجباری ندارد:
در جایی دیگر می گوید:
منتهای اختیار آن است خَود که اختیارت گردد اینجا، مُفتقَد :
عشق مهارکننده وسوسه های فکری و کلامی است:
پوزبند وسوسه، عشقست و بس ورنه کی وسواس را بسته است کس
عشق مقامی است که منطق و معقول خود را دارد که ده ها و صدها برابر عقل کلامی، روشنگر است:
غیر این معقولها، معقولها یابی اندر عشق با فرّ و بها
غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست
چون ببازی عقل در عشق صمد عَشرِ امثالت دهد یا هفت‌صد
عشق بحث های کلامی را بلاموضوع می کند؛ چرا که عاشق چنان حیران جمال معشوق است که لام تا کام سخن نمی گوید تا از آن حال خوش خارج نگردد:
عشق بُرّد بحث را ای جان و بس کو ز گفت و گو شود، فریاد رس
حیرتی آید ز عشق آن نطق را زَهره نبود که کند او ماجرا
تا مبادا این گوهری که در دهانش پنهان کرده، از دهانش بیرون بپرد یا انگار پرنده سعادت بر سرت نشسته و تواز ترس پریدنش، لب از خیر و شر گفتن می بندی:
که بترسد گر جوابی وا دهد گوهری از لُنج او بیرون فتد
لب ببندد سخت او از خیر و شر تا نباید کز دهان افتد گهر
آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود
پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
دم نیاری زد، ببندی سرفه را تا نباید که بپرّد آن هُما
ور کَسَت شیرین بگوید یا ترش، بر لب انگشتی نهی یعنی؛ خمش
این سکوت و حیرانی مانند آن است که در دیگ وجودت را ببندی تا محتویاتش به جوش آید و پخته شوی:
حیرت آن مرغ است خاموشت کند بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

سعید عبادی در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - در وصف بهار و مدح ابوحرب بختیار محمد:

سلام خواستم کمکی به رفقا کرده باشم:
دیبه ازرق: مخفف دیبای ازرق به معنی پارچه ابریشمی کبود است
راد: به معنی بخشنده
زردگلان شمع برافروختند: گل های زرد مانند شمع برافروخته اند

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵ - اشک یتیم:

واقعا با حذف شعر از کتاب فارسی ثابت کردید که مصداق این شعرید و جرات شنیدن را ندارید

الناز در ‫۱۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳:

میخواستم بپرسم بیت چهارم شعر از نظر معنی و تلفظ چگونه است؟

۱
۴۶۵۶
۴۶۵۷
۴۶۵۸
۴۶۵۹
۴۶۶۰
۵۷۱۱