گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۱۶۰ - دانش پرسیدن کامداد، برماین را و پاسخ او:

یک بار این را بخوانید همه پارسی است


 

بپرس آنچه خواهی و پاسخ شنو
از این پیر فرتوت بر راه رو
جهاندیده دستور فرخ نژاد
بدو گفت کای مرد با دین و داد
ز مردم کدام آن که فرّختر است
که رامش بدین فرّخی اندر است
کسی گفت، کاو را نباشد گناه
به گیتی تو فرّختر از وی مخواه
بدو گفت پس بیگنه تر کدام
که بر دیده خود بینمش نام و کام
نگر بیگنه مرد، گفت، آن بوَد
که ایدر به فرمان یزدان بود
بپرهیزد از راه و فرمان دیو
بود راست بر راه گیهان خدیو
بگو تا کدام است، گفت آن دو راه
که ما را همی داشت باید نگاه
ره پاک یزدان کدام است و چیست
که بر راه دیوان بباید گریست
بهی راه یزدان شناسیم و بس 
همی بتّری هست با دیو رس
بپرسیدش از بتّری و بهی
که خوانند با دانش و فرهی
بگویم تو را، گفت اگر بشنوی
ز گفتار پر مایه ی پهلوی
بهی، هومت دانیم، آهوخت و هور
تباهی دُشمتّ و دُشوخ و دُشور
مر این هر سه را آخشیج این سه چیز
بهی و تباهی از ایشان بنیز
دلت گفت، اگر پهلوی داندی
از این داستان داد بستاندی
تو را پارسی بازگویم درست
من از هومت رانم سخنها نخست
بود هومت، پیمان منش بی گمان
که برتر بود رای او زآسمان
به نیک و بد این جهان بنگرد
بدان چیز کوشد کز آن برخورد
و کمتر گراید برآن را که تن
کند ننگ و بدنام بر انجمن
پسندش نیاید کجا آن کند
که جان را به دوزخ گروگان کند
گر آهوخت پرسی تو رادی بود
ز رادی همه ساله شادی بود
ندارد دریغ از روان بهرها
چو نوش آیدش در جهان زهرها
رساند به تن بهره ی تن بنیز
زپاکی و خوبی فزونتر سه چیز
روان و تن تو چو شد بی گزند
شدی بی گمان سهمگن سودمند
گر از هور گویم سخن، راستی ست
کجا راستی دشمن کاستی ست
روانت نیابد بدان سر نهیب
اگر با روان گشته ای بی فریب
روان را چو بفریبی اندر دروغ
بدان سر بود تیره و بی فروغ
چنین است کردار آن هر سه چیز
کنون آخشیجش بگویم بنیز
دُشمت آن که خوانیش افزون منش
نه نیکو نمای و نه نیکوکنش
در این گیتی آویخته روز و شب
نجنبدش بر یاد آن سر دو لب
فزون جوید ار گنجش آید به دست
ز کردار بد سالیان گشته مست
چو گرگ رباینده اندر دوان
بدان سر به دوزخ کشندش روان
دگر راه زفتی نماید دُشوخت
که زفتی روان بی گمانی بسوخت
نه بخشد، نه پوشد، نه آسان خورد
به سختی جهان بر سرش بگذرد
کرا گنج آباد و درویش دل
از او دل بیکبارگی بر گسل
که درویش دل سفته و بی تن است
نه اندر نژاد است کاندر تن است
دریغ آیدش بهره ی تن ز تن
روانش نکوهیده بر انجمن
سدیگر دُشور است کژّ و دروغ
ز گفتار و کردار برده فروغ
تن خویش از آن سان فریبد همی
که از آرزو کم شکیبد همی
همه ساله با کام و خفت و نوا
دل زوش بر تنْش فرمانروا
دروغ آن شناسم، نه آن کز دهن
فزون آید از گونه گونه سخن
ز گفتار او شاد شد کامداد
همی هر زمان آفرین کرد یاد
وزآن پس بپرسید کاندر جهان
ستوده کدام است نزد مهان
چنین داد پاسخ که آن شهریار
که پیروز گر باشد و خوبکار
بپرسید کاندر جهان مستمند
کدام است پی خسته، خوار و نژند
چنین داد پاسخ که درویش زوش
که باشد گه کار ناسخته کوش
بپرسید از او گفت بدبخت کیست
که بر بختِ بد هرکسی خون گریست
بدو گفت دانای ناخوبکار
که کردار بد دارد اندر کنار
بپرسید کاندر جهان کیست پاک
کز آلودگی نیستش ترس و باک
چنین داد پاسخ که یزدان پرست
که این خود نیاید به گیتی به دست
ز پاکی کسی بهره ای یافته ست
کز او اهرمن روی برتافته ست
به گیتی کدام است، گفت، استوار
کسی، گفت، کآهسته تر گاهِ کار
کدام است آهسته تر مرد؟ گفت
جوانی که با سرزنش نیست جفت
بپرسید تا کیست امّیدوار
کسی، گفت، کاو هست کوشا به کار
چو ایدر نیاری تو کوشش بجای
چه امّید دار به دیگر سرای
چنین گفت دهقان موبد پرست
که روزی بیاید به کوشش به دست
چو تخم افگنی بر بیابی ز کشت
چو ایدر بکوشی بیابی بهشت
چو گفتند پیش از تو گویندگان 
که یابنده باشند جویندگان
که بیدارتر؟، گفت، دانا کسی
که او آزمایش نماید بسی
بپرسید تا کیست با دردتر
توانگر که او را نباشد پسر
کدام است، گفت، از جهان مستمند
که هرگاه یابد ز نوّی گزند
هنرمند، گفتا، کجا بی هنر
بر او دست یابد، بخاید جگر
دل نیکمردی که بد مرد باز
بر او دست یابد، چو بر کبک، باز
ز مردم که افتاده تر در جهان
کسی نامور، گفت، کز ناگهان
بیفتد ز کردار و کار بزرگ
شود روزگارش درشت و سترگ
بپرسید کاندر جهان سربسر
چه دارند مردم همی دوستر
بدو گفت تا تندرست است مرد
جز از کام دل آرزویی نکرد
چو بیمار گشت او به تن نادرست
جز از تندرستی فزونی نجست
بپرسید کاندیشه ی ترسناک
همی از که باید که داریم باک
چنین داد پاسخ که از شاه بد
ز یار فریبنده ی کم خرد
وز آن دشمنی کز تو برتر بود
ز کردار نیکی که بی بر بود
بپرسید کاندر جهان از چه سود
به چه چیز گستاخ بایدْت بود
بدو گفت کز دادگر شهریار
زمانه که با تو بود سازگار
بدان دوست گستاخ بودن که اوست
که از دوستان آشتی بس نکوست
کدام است، گفتا زمانه که به
که پیدا بود اندر او که و مه
زمانه که بی جنگ و شور است، گفت
بود با بهی روز و شب گشته جفت
بدان را در او دست کوته بود
نه آن کاندر او هرکسی شه بود
بدو گفت بهتر کدام است دین
که آن را ز یزدان سزد آفرین
چنین داد پاسخ که دین آن بپای
که افزون در او یاد گردد خدای
در او راه و آیین نیکو نهند
به درویش و بیچاره بخشش دهند
به کردار نیکو چو یازند دست
چنان دان که باشند یزدان پرست
بدو گفت سالار و مهتر کدام
که جاوید ماند به خوبیش نام
چنین داد پاسخ که آن شهریار
که بخشنده یابی و آمرزگار
بدو مهربان بر کهان و مهان
یکی باشدش آشکار و نهان
کدام است بهتر تو را دوست؟ گفت
کسی کاو بود گاه سختیت جفت
کرا بیشتر، گفت، دوست از جهان
کسی کاو بود راد و خرّم نهان
نوازنده و چرب و شیرین سخن
بود نیکدل برتر از انجمن
بدو گفت دشمن کرا بیشتر
کسی کاو گران دارد از کینه سر
ترشروی و گفتار سرد و درشت
اگر دشمن آید نباشدش پشت
بدو گفت پس دوست جاوید کیست
که با او تن آسان توانیم زیست
چنین داد پاسخ که کردار نیک
ز کردار بد دورتر باش دیک
کدام است نیک ای خردمند گفت
چو کردار نیکان که نتوان نهفت
به گیتی بگو تا چه روشنتر است
بدو گفت کردار روشنتر است
که کردار دانای روشنروان
چو در باغ آبی ست روشن، روان
چه چیز است گفتا به گیتی فراخ
که او را بدان سر بود برگ و شاخ
چنین داد پاسخ که دو دست راد
فراخ است و زفتی به گیتی مباد
به گیتی بگو تا چه بی برتر است
که بیغاره ی آن بسی در خور است
بدو گفت نیکی بدان ناسپاس
که هرگز نبوده ست نیکی شناس
چو پیوند نیکان بود با بدان
که مرد هشیوار نپسندد آن 
چه دشوارتر، گفت نزدیک شاه
بدو گفت کردار مرد گناه
شگفتی تر اندر جهان، گفت، کیست
که هرکس که آن دید بر وی گریست
بدو گفت نادان نیکیجهش
چو دانای بدکامه و بدکنش
چه ریمن تر است ای خردمند؟ گفت
زبانی که با او دروغ است جفت
نکوهیده تر بر زمین، گفت کیست
ز کردار مردم نکوهیده چیست؟
بدو گفت زفتی ز مرد بزرگ
زنانی که باشند شوخ و سترگ
دگر شاه کاو را دلی کینه کش
دگر نیکمردی که تند است و کش
دگر مرد درویش با برتنی
ز بیچارگان زشت و ناخوش منی
نکوهیده تر بر همه کس دروغ
که از روی مردم ببرّد فروغ
بپرسید از او گفت، کای مردِ مه
چه از کرده ها به، چه ناکرده بِه؟
بدو گفت کرده بِه است آشتی
چو ناکرده به، جنگ پنداشتی
چه بهتر که دارند، گفتا، نگاه؟
زبان گفت کز وی نیاید گناه
چه بهتر کز آن باز داری تو دست؟
بدو گفت خشم آن که داردْت مست
چه فرموده بهتر بدو گفت مرد
تو از زندگانی همی مزد درد
بفرمود بهتر چه چیز است  گفت
که با دوزخ تافته گشت جفت؟
بفرمود گفتا بزه بهتر است
بزه دوزخ سهمگن را در است
چو پاسخ به دانش همی ره نمود
بر او کامداد آفرین بر فزود


چه بهتر کز آن باز داری تو دست؟
بدو گفت خشم آن که داردْت مست
چه فرموده بهتر بدو گفت مرد:
تو از زندگانی همی مزد درد
بفرمود بهتر چه چیز است  گفت
که با دوزخ تافته گشت جفت؟
بفرمود گفتا بزه بهتر است


 بفرمود گفت  از چه چیزهایی بهتر است  که دست  بداری  گفت مزد درد (مزد درمان کردن درد ) و بزه

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۸ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۱۶۰ - دانش پرسیدن کامداد، برماین را و پاسخ او:

گژ و دروغ
 کژ و گژستن   نارو زدن و خیانت کردن است

محمدحسین در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۱۱ - حکایة العابد الذی قل الصبر لدیه فتفوق الکلب علیه:

در نسخه دیگر این ابیات به این شکل آمده که مناسبتر است:
بیت 13 
کرد آهنگ مقام دلپذیر  /   تا کند افطار بر خبز شعیر

بیت 17 
آمد از دنبال و رختِ او گرفت

بیت 19
پس روان شد تا نبیند زو گزند

بیت 24
صاحبت غیر از دو نان چیزی نداد / هر دو را خود بستدی، ای کج نهاد

بیت27
هست مدتها که من بودم صغیر

بیت 29
گاه گاهم نیم نانی می‌دهد / گاه مشت استخوانی می‌دهد

بیت 30
وز مَجاعَت تلخ گردد کام من

بیت 32
نه ز نان بیند نشان نه از استخوان

بیت 35
گاه شکر او کنم من، گاه صبر

بیت 38
تو که یکشب نامدت نانی بدست

بیت 42
دستِ خود بر سر زد و بیهوش شد

بیت 43
این نصیحت از سگ آن گبر پیر:

بیت 44 
بر تو گر از صبر  نگشاید دری / از سگِ گرگینِ گبران کمتری

رضا از کرمان در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۶ در پاسخ به ابوالقاسم افشاری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴:

درود بر شما 

مقذر  یعنی مرد پلید وچرکین که مردم از وی دوری میکنند فرهنگ دهخدا

دوستان وهمراهان گنجور در معنی وتوضیح ابیات عربی  اگر مرقوم بفرمایید موجب مزید امتنان است

شاد باشید

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » دیگر سروده‌ها » شمارهٔ ۱۶ - تهران - آذربایجان:

آذرآپادگان جان و تن ایرانست   همیشه آباد باد

محمدحسین در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۹ - فی تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: حب الوطن من الایمان:

بیت 17 : یوسفی، یوسف، بیا از چه برون
نسخه دیگر: یوسفی، یوسف، برآ از چه برون

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۶ - زیان تازیان:

این سرود برگردان   پهلوی سرود ورجاوند بهرام / بهرام ورجاوند است که اغاز ان به پهلوی امده
مردی گسیل اپاید کرد پد هندوَگان




 بهار در این سروده کوشیده تا  سخن به پارسی بیخته بسراید  گرچه یکی دو واژ   به  عربی گفته   یکی ترجمان که میتوان انرا  پهلوی ترزوان /ترزبان شمرد و در برخی گویشهای پهلوی زبان را زمان  و جمان گویند و ترزبان ترجمان شود  و دیگر واژه ملک که پارسی ان شر است و بهار میتوانست جای ان شهر بیارد شگفتم چرا نباورد

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۱ در پاسخ به کیخسرو آرش گرگین فرامرزی دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۲ - دین و دولت:

در  ستایش رضا شاه پهلوی  شاهنشاه ایران است

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲:

با انکهآنچنان پارسی را عربیذه کرده اند که عربی امخت شده ایم با اینهمه هنوز در نوشته پیشینیان  هرچه پارسی تر است زیبا تر است سروده سعدی در این جا پارسی است

چو بینی  در سپاه دشمن پراکندگیست تو آسوده باش  وگر آسوده بود از پریشانی اندیشه دار

برو با دوستان آسوده بنشین

چو بینی در میان دشمنان جنگ

وگر بینی که با هم یکزبانند

کمان را زه کن و بر باره بر سنگ

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۴ در پاسخ به محسن ، ۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲:

چیزی به  نام مقتضای شعر نداریم  هرچه در سروده ازاد است در  گفتار هم  همانگونه است اینکه  میگویند  مقتضای  چنین گفته شده نادرست است مردم راه را ره نیز گویند  و اموخته را امخته نیز گویند  و  هرگز در سروده چیزی  انجام نمیدهند که در  زبان  گفتار نتوان گفت  و در این  سروده هم که  هیچ چیزی  افزوده  نیست سروده را درست بخوانید

 بر باره سنگ ببر باره  دیوار  و  قلعه است میگوید بالای دیوار سنگ ببر

 بر = بالا -  بر و بالا هردو دگر کشته واژه  «برا»  به   معنی  بالا و بلند است 
بر= دستور بردن
 باره/واره  = دیوار و دژ -این باره که به چم دیوار یا دژ است با واژه  وال انگلیسی به معنی دیوار  یک ریشه دارند
-
 یک باره دیگر داریم که  پیوندی با این سروده ندارد 

 باره= هرچیز که بار برد چه اسب باشد چه  شتر باشد چه استر یا فیل یا هر جانور یا بیجانی  چون  کشتی باشد  


برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۰ در پاسخ به حسین دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲:

درست بخوانید
 کمان را زه کن و  بالای  دیوار سنگ ببر - بالای دیوار باره. - باره هم دیوار است و هم  قلعه -
جز کمانی که برایتان اشناست کمان دیگری  هم بود که از پیش کمانش را میکشیدند  در فیلمهای هالیودی میبینید   همان که گیره دارد و در تیر را در ناو مینهند و  سپس با  انگشت میچکانند

برمک در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۶ در پاسخ به محسن ، ۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲:

نه برادر   پیشینه سخن  را با امروز مسنج این گونه کاربرد  در نوشته پیشینیان بس  رواج داشته و بسیار امده
 روزی دو برای  مصلحت را یعنی   من نیز گرچه ناشکیبم این دو روز را ( برای دو روزی ناشکیبم) - با اینهمه - برای مصلحت  از سر مصلحت بنشینم و صبر پیشه گیرم
 - 

بر باره بر سنگ نیز که  روشن است  بر باره سنگ ببر

عارف جان سوخته در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹:

درود فراوان 

این غزل را حضرت مولانا در مورد شمس و زمان اولین دیدارش با ایشان سروده و گفت: مرا بربود.

احمد رحمت‌بر در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۲:

در برخی نسخ، به جای نعیب، نعیق آمده است. نمونه آن در همین گنجینه گنجور نیز یافت می‌شود.

نعیب و نعیق هر دو به معنی صدای کلاغ هستند، اولی با گردن کشیده و دومی بدون گردن کشیده.

محمد سلماسی زاده در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵:

در بیت :

بس جهد می‌کردم که من آیینهٔ نیکی شوم

تو حکم می‌کردی که من خمخانهٔ سیکی شوم

 

مراد تسلیم حکم او شدن و فراتر رفتن از نقش های نیک و بد است ( یکی بودن نقش ها وقتی به قلم نقاش نگاه کنیم ) و اصالت داشتن مستی هوشیارانه بر نقشهای نیک و بد است و مراد از سیکی آنچنان که در دهخدا آمده :

سیکی .[ سی / ی َ ] (ص نسبی ، اِ) شرابی است که چندی آن را بجوشانند که چهار دانگش رفته و دو دانگش مانده باشد و در اصل سه یکی بوده ترکیب داده سیکی گفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). شرابی که چندان جوشانند تا چهار دانگش رفته و دو دانگش مانده باشد در اصل سه یکی بوده ترکیب داده سیکی کرده اند و به عربی مثلث خوانند. (فرهنگ رشیدی ).

راحی احمدی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

بیت سوم. معنیش میشه

 چشمهای تو با دل من که مثل کبوتراست انس گرفته اند 

تو که مثل پرنده باز هستی رو با خودم دوست کرده ام

یاسان در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۹:

این همه اینجا پیام گذاشتن که این شعر از رابعه قزداری است و نه از ابوسعید. حال آن‌که کمتر دقت کرده‌اند که عنوان این بخش شعرهایی است که «ابوسعید از دیگر شاعران روایت کرده است» و نه شعرهای ابوسعید ابوالخیر. چنان که می‌دانید ابوسعید در حکایات و بیانات و آثارش اشعاری از دیگر شاعران و پیشینیان ذکر کرده. هم ضمن حکایت و هم جداگانه. بنابراین اگر ملاک، منابع و کتب و روایات مکتوب باشند باید در بخش ابوسعید ابوالخیر ذکر شوند و گمان می‌کنم گنجور کار درستی کرده است.

ابوالقاسم افشاری در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴:

سلام و وقت بخیر دوستان اگر برای کسی ممکن است اشعار فوق را معنی و تفسیر کند ممنون و سپاسگزار خواهم بود، واژه (مقذری) بیت اول را درفرهنگ فارسی ندیدم . 

امیر عباس طیبی در ‫۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۱ در پاسخ به دوست دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار گوید:

درود بر شما. فاعلاتن بنا بر اختیار شاعری آمده. وقتی رکن ابتدایی وزنی فعلاتن باشد، شاعر این اختیار را دارد که به جای آن فاعلاتن بیاورد.

که تو را با من ار مناظره ایست
من به باغ آمدم به باغ خرام

مثلا در این بیت مصرع اول فعلاتن است و مصرع دوم فاعلاتن. اصل وزن فعلاتن است.

غزل ارغوان در ‫۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

آقای وحید تاج به رهبری آقای آرش فولادوند این اشعار رو در کنسرتی اجرا کردند و واقعا زیبا و کم نظیر است ...

پیشنهاد میکنم در یوتیوب سرچ کنید و از دیدنش لذت ببرید 

۱
۳۶۶
۳۶۷
۳۶۸
۳۶۹
۳۷۰
۵۶۸۵