همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
زیبا غزلی که از جان زنده میگوید هر چند که کلام چنین ظرفیتی ندارد ولی توانائی جلال دین و عشقی که با او همراه است از عهده آن بر میآید، این غزل یک جام میاست که جام جلالی نامیده میشود که بسیار شگرف است و سفارش میکند که مبادا از آن غافل شوی و آن را به کناری بگذاری
فرق جان زنده با بقیه جانها این است که جانها با غذا زندگی میکنند و همواره پس از بلوغ به سوی کاهش و نقصان میروند و گاهی با شهرت و مقامی کمی افزایش مییابند ولی بطور کلی رو به کاهش دارند، در طبیعت بسیاری از جانها پس از بلوغ و جفت گیری از بین میروند
این جام از دست شمس هم اینک به جلال دین داده شده است و او آن را به ما پیش کش میکند در همین لحظه زیرا صحبت از جانی است که همیشه هست زیرا در افزایش است نه کاهش این فرهنگ نو را جلال دین آورده است و حقیقتا فرهنگی جلالی است که از انسان جانی میسازد که در هستی رو به افزایش دارد و از هر آسیبی در امان است و راهی است که خود راه رو آن است یعنی انسان هم راه است و هم راه رو و مقصد او خورشیدی است که هر چه با آن نزدیک میشود جانش افزایش مییابد و به خورشید تبدیل میشود یعنی مقصد هم خودش است جلال دین ما را راهی این راه میکند و میگوید سلام مرا نیز با خود ببرید و به یاد من و شمس باشید
که ساقی این میخانه ایم و ساغر ما همیشه پر از میاست و پیش کش شما
خاموش در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹:
واقعا یکی از زیباترین غزلهای مولانا است
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
نکات زیبائی اینجاست یکی آنکه عشق ساقی است و همیشه جام ویژهای و مستی خاصی به ما میبخشد یعنی عشق، حسی در انسان ایجاد میکند که بدون آن چنین حسی در ما غایب است و باید از باده و بنگ کمک بگیریم تا اندکی مستی و روانی را تجربه کنیم و یا دامن موفقیت را به هر قیمت به چسبیم و با حاکمیت و زد و بندهای گاه شرم آور آن به سازیم و همه چیز را توجیه کنیم و یا به سواد علمی خود خوش باشیم و به زندگی خانوادگی خود به بالیم و همواره با ترس دعا کنیم که خداوند شر و بیماری و بلا را از ما دور کند
در عشق ویژه جلال دین، انسان نه به موفقیتهای زمینی (پایین و پست) توجه خاصی دارد نه به آسمان و خدا (بالا) که برکت و امنیت برای ما بیاورد بلکه آتشی است که چون گلستان است و همه چیز را میسوزاند و از جنس خود میکند و هر لحظه به آن افزوده میشود و جان ما را نیز میافزاید و یک جان ما را به صد جان مبدل میکند و شادی و خرمی و مستی همیشگی میبخشد زیرا بیرون از صورت است و از جنس جسم نیست و هرگز از بین نمی رود و از طریق جلال دین به همه جا این آتش گسترده میگردد و در اخر معین میکند که بی حضور شمس نیز این عشق جریان دارد زیرا او سر چشمه آن است چه با صورت و چه بی صورت
مسلما ما در معرض چنین آتشی نبوده ایم ولی از حرارت آن بهره میبریم و زندگی ما را رنگ ویژهای میبخشد در عین حال که به زندگی و مقدسات ما هم آسیبی نمی زند چون او معشوق هر نوع تقدسی است چون این عشق را دو انسان آفریده اند و این آتش از جنس انسان است و میان آدمیان گل میاندازد
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:
احتملا از نمونه غزلهای پیش از ملاقات شمس است که هیچ اثری از او نیست و حال و هوای کمی مذهبی و دینی دارد در عین حال که سبک و سیاق جلال دین در شعر را نشان میدهد و الهام از طبیعت که بهار و نو شدن و نگاه نو پیدا کردن را همیشه میستوده است که نشان تسامح و آزادی و رهایی در منش اوست و زمینهای مناسب برای همنشینی و فرهنگ افرینی آن دو است، حق همیشه بزرگتر از اندیشه ماست
مجید میزازاده در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۵ - سفر به حجاز:
جای تاسف دارد که این همه راه بس طولانی را از مرو ترکمنستان پیمودن تا به مقصد دل برسد و کوتاه در آن مکان ماندن و فقط چند خطی نوشتن! اینگونه که مرحوم ناصرخسرو می فرمایند چون آن سال در مکه و اطراف و راه ها کمبود خوراک بوده کاروانها نیامده اند. و می فرمایند مردم از عرب ها در بیم و هراس بودند. شاید اعراب گرسنه از کمبود خوراک بودند که از حجاج راهزنی و دزدی می کردند لذا حجاج دلنگران و آشفته زیارت می کردند که هرچه زودتر باز گردند. بنابر این ایشان زمان زیادی را در آن شهر نمانده اند تا اندازه و پهنای آنرا برایمان بگیرد و از احوال و ملیتهای حجاج و شرح حال آن مکان مقدس و خود شهر را توضیح دهد. زیرا اگر وضع برای او و حجاج عادی بود حتما مفصل تر توضیح می داد.و اینگونه سر اسبی باز نمی گشت.
برگ بی برگی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:
این غزل زیبا را آقای پرویز شهبازی در برنامه به گمانم 688 گنج حضور به زیبایی تفسیر کرده اند www.parvizshahbazi.com
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵:
درخت سبز داند قدر باران
تو خشکی، قدر باران را چه دانی؟..
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
برتوانم برگرفت..
ایرانی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
تمامی ابیات این غزل زیبا شاهکاره حرف نداره. بهترین غزل سرا فقط سعدی شیرازی هست و بس.
ایرانی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:
به به لذت بردم از خوندن این غزل زیبا. درود بر بهترین غزل سرای بزرگ ایران زمین سعدی شیرازی.
محمد در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۱۷۰ - نوای وقت:
سلام صدایی که از رادیو شنیدید صدای عشق هم شهری من کرد با غیرت صدای اسمان و زمین استاد بزرگ شهرام ناظریست که افتار ما کرمانشاهیهاست نوای زبای ایشان انقدر زیباست که با صدای ایشان کودک دو ساله من می خوابد
مهدی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:
خیام، این اَبر مرد تاریخ و فرهنگ ایران زمین به زیباترین شکل ممکن مشکل بنیادین جوامع بشری را بیان داشته است، و آن اینکه سرچشمه تمامی نیکویی ها یا پلیدی ها، غم ها یا شادی ها و بدبختی و خوشبختی ها در وجود ماست و این به نوع نگرش ما بستگی دارد.
اندر پی جام جم جهان پیمودم روزی ننشتم و شبی نغنودم
زاستاد چو وصف جام بشنودم آن جام جهان نمای جم من بودم
نیما در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق:
کبر زان جوید همیشه جاه و مال
که ز سرگینست گلحن را کمال
"گلحن" با "گلخن" جایگزین شود.
با تشکر فراوان.
نیما در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق:
یاد ناری از سفینهٔ راستین
ننگری رد چارق و در پوستین
"رد" با "در" جایگزین شود.
نیما در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق:
سر آب چه بود آب ما صنع اوست
صنع مغزست و آب صورت چو پوست
"آب" با "اب" (به معنی پدر ) جایگزین شود. ممنون.
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
غزلهای هجرانی جلال دین عزیز، هر کدام زیبائی خود را دارد، زیرا هجران شمس هر لحظه آتش عشق را شعله ور تر میکند و همین آتش است که جان عاشق را افزون تر میکند چون عاشق جان دیگری دارد که بر عکس جانهای عادی با غذا افزون نمی گردد بلکه خوراک ویژه خود را دارد
این عملکرد واقعی و درونی هجران است ولی هجران عملکردی ظاهری و موقت هم دارد و آن دل تنگی عاشق است که میخواهد معشوق در برابر چشماناش باشد، اینجا جلال دین با قدرت تمام میگوید سخن دلتنگی بس است جای آن دارد که حضور عشق را غنیمت بدانیم که بر عکس دلتنگی زود گذر نیست بلکه حقیقی و ماندگار جاوید است، برخیز و سور نای (نی جشن و سرور ) را بیاور و اگر نیست همان رباب و دفّ که در خانه همه هست یا پیش او همیشه بوده است را برگیر تا به عبادت و ستایش عشق به پردازیم و کار ما رخسیدن و هماهنگی با عشق است نه کنار آمدن با غصهها و گرفتاریهای هستی
جان عاشق اینگونه با تضادها و گرههای هستی روبرو میشود و چاره جوئی میکند
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:
داستان آشنایی دو جان است، جان عاشق که جلال دین است و جان اقبال که شمس دین است و پنجاه شصت ساله است و بت پرست و زیبا پسند، یعنی صاحب خدای خود است نه خدای عمومی و بازاری و مذهبی، و چنین جانی رسته و رها است
وقتی این آشنایی و هم جانی صورت میگیرد اقبال به دل عاشق میگوید که جان تو هم دیگر رهایی را تجربه میکند
حال که جان عاشق از دوری و غریبی رها شد میگوید اقبال دیگر مال من است و نمی گذارم که از دست من و از شست من به جهد و بگریزد و او را مدام میپایم
نکتهای بس جالب اینکه هستی در ظرف نیستی جای دارد نه در هستی چون ظرف و مظروف نمی شود از یک جنس باشند همان طور که امروز علم مشاهده میکند که هر کهکشانی در درون مادهای تاریک غوطه میخورد و جای میگیرد که برای ما مثل نیستی است و از بدن ما عبور میکند بدو هیچ تماسی با ما
در عشق معنی چند چیز دیگرگون میشود یکی باخت است که در عشق جای آن با برد عوض میشود یکی شکار است که جای شکارچی را میگیرد و شیر شکار آهو میگردد دزدی امری فرخنده میشود و نیستی معنی هستی میگیرد چون هستی عاشق کنار میرود تا هستی معشوق در او جای گیرد
و نیستی عاشق با نابودی مرگ همراه است چون وقتی هستی نداری دیگر مرگ هم معنی نمی دهد، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
اقبال هر چیزی است که به سراغ تو میآید و در مقابل تو قرار میگیرد و اگر تو را عاشق ببیند از اسب پیاده میشود و دست ترا میبوسد این راز این غزل است که با تیغ حیات انگیز جلال دین گشوده میشود
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید
تعذیب دلارام به از ذُل شفاعت
عاشقی که پای دیگران را ولو برای دلجویی معشوق به میان می کشد خود را در نزد او خوار و ذلیل می کند.ننگ است برای او چنین کاری
ذل:خواری و سرسپردگی
ذِل:نرمی و سست گیری
۷ در ۸ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
ز بخت،بی ره و آیین و پا و سر میزیست
ز عشق بیدل و آرام و خواب و خور میگشت
کدامین دل است که از بخت اینچنین بیچاره و دربدر میزید و از غم عشق دیوانه و ناآرام که نه خواب دارد نه خوراک
هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر
هنوز در تک و پوی غمی دگر میگشت
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
دکتر محمد ادیب نیا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱: