گنجور

 
سعدی

دلی که دید که پیرامن خطر می‌گشت

چو شمع زار و چو پروانه در به در می‌گشت

هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر

هنوز در تک و پوی غمی دگر می‌گشت

سرش مدام ز شور شراب عشق خراب

چو مست دایم از آن گرد شور و شر می‌گشت

چو بی‌دلان همه در کار عشق می‌آویخت

چو ابلهان همه از راه عقل برمی‌گشت

ز بخت، بی‌ره و آیین و پا و سر می‌زیست

ز عشق، بی‌دل و آرام و خواب و خور می‌گشت

هزار بارش از این پند بیشتر دادم

که گرد بیهده کم گرد و بیشتر می‌گشت

به هر طریق که باشد نصیحتش مکنید

که او به قول نصیحت کنان بتر می‌گشت