گنجور

حاشیه‌ها

ما را همه شب نمی برد خواب در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه:

امیر جان حاشیه ات شد 5 سال بعد !

رضا ساقی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

روزگاریست که مارانگران می داری
مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
معنی بیت: ای محبوب، مدّتهاست که ما(عاشقان) را دلواپس نی کنی وچشم به راه می گذاری توبه هواداران صادق خویش التفاتی نداری درحالی که غم اغیارمی خوری و برای دیگران لطف وعنایت بیشتری روامی داری.
یاربیگانه مشوتانکنی ناشادم
غم اغیارمخورتانبری ازخویشم
گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد
این چنین عزّت صاحب نظران می‌داری
چشم رضا: نگاه ازروی رضایت وهمدلی
عزّت: حرمت واحترام
صاحب نظران: اهل نظر،آنهاکه بانظرکردن به زیبائیها حس وحال معنوی وروحانی پیداکرده وبه منبع زیبائیها رهنمون می گردند.
معنی بیت: یکبارنشد که گوشه ی چشمانت ازروی رضایت وهمنوایی به من بازشود(همیشه ازروی خشم وعتاب به من نگاه کردی آری کارهای توبرخلاف روال معمول هست!) توبابی توجّهی وبی مهری کردن حرمت واحترام صاحبنظران رانگاه می داری!
زانجاکه رسم وعادت عاشق کُشیّ توست
بادشمنان قدح کش وباماعتاب کن!
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران می‌داری
نگار: نقش، زیور،رنگین
ازبهرنگار: به منظورنقش زدن، نقّاشی کردن، رنگین نمودن وخضاب کردن.
پرهنران: هنرمندان،رندان،کنایه ازعاشقان
معنی بیت: زمانی که باخون سرخ عاشقانت، برساعد خود نقشی می زنی وساعد بلورین رارنگین می کنی حداقل ساعد خودرابپوشان (تادیگران ساعد پرنقش ونگارتو رانبینند وبه هوس نیافتند گرچه نهان کردن رنگ خون دل ما تنهاباپوشاندن ساعد میسّرنمی شود چراکه فقط ساعد تونیست که به رنگ خون دل ما رنگین شده است :)
رنگ خون دل مارا که نهان می داری
همچنان درلب لعل توعیان است که بود
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران می‌داری
معنی بیت: (ای حبیبب، توآن گلی نیستی که فقط بلبلان شیدای توبوده باشند توخسروخوبانی توآن نگاری هستی که هم گل هم بلبل شیفته ی توست) نه گل را توان آن هست که ازدست غمت خودرانجات دهد نه بلبل! توهمه را(عاشق ومعشوق را) شیدای خودکرده ای توهمه را(چونان بلبل)به ناله ونعره کشیدن انداخته ای ودرعین حال نیزهمه را(چون گل) به چاک زدن گریبان واداشته ای! تودرعرصه ی ودلبری ودلسِتانی خدایگانی!
به بوی زلف ورُخت می روند ومی آیند
صبا به غالیه ساییّ وگل به جلوه گری
ای که در دَلق مُلمّع طلبی نقدِ حضور
چشم سرّی عجب از بی‌خبران می‌داری
دلق: خرقه.
ملمّع: رنگین، صوفیان وخرقه پوشان، خرقه های گوناگون وملوّن داشتند که هریک بیانگرمراتب و هررنگ مناسب حالاتِ روحانیِ صوفی بود. امّا حافظ نگرشی خاص و حافظانه داشت ونه تنهابه رنگ ونوع خرقه اهمیّتی نمی داد بلکه ازهمه ی آنها بیزاربود به باورحافظ خرقه ها نمادریاکاری و رنگها نشانه ی دلبستگی وتعلّق داشتن به دنیاست باید ازرنگ ها ونمادها گذشت وبی رنگ شد تا به حقیقت نزدیک گشت.
حضور: فارغ شدن ازخَلق وتوجّه باطنی به خدا داشتن
نقدِحضور:‌حضوربه نقد تشبیه شده است. نعمت حضور،سرمایه ی حضور
چشم می داری : امیدمی بندی ، انتظاروتوقّع داری
سرّی عجب: رازی عجیب،اشاره به نقد حضور
"بی خبران" کنایه از صوفیانیست که با پوشیدن خرقه های رنگارنگ گمان می برند که می توانند به حضورقلبی برسند آنها نمی دانند که خرقه به ویژه خرقه های رنگارنگ ریاکاری به بار می آورد موجب پریشانی وتشویش خاطرشده وحضورقلبی راکمرنگ می کند آنهابی خبرانند.
معنی بیت: ای کسی که گمان می کنی باپوشیدن خرقه ی رنگارنگ احتمال بدست آوردن حضورقلبی افزایش می یابد توسخت در اشتباهی! حضورقلبی داشتن رازی شگفت انگیزوپیچیده است توانتظارداری این رازحیرت آور راازاین بی خبران(ملمّع پوشان) به دست آوری؟
به زیر دلق ملمّع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سرچرابر من دلخسته گران می‌داری
"نرگس" کنایه ازچشم شهلا ومست است.
معنی بیت: ای محبوب، تو نرگس گلستان نظرهستی توچشم وچراغ وگل سرسبد این‌گلشنی ومن عاشق ونظرباز، چرا و به چه دلیل نسبت به منِ دلخسته اینگونه سرسنگین وبی توجّه هستی؟ مگرنه این است که گل جلوه گری می کندتا نظرها رابه سوی خودجلب کند؟
چشمت ازنازبه حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
گوهرجام جم ازکان جهانی دگر است
تو تمنّا ز گِل کوزه گران می‌داری
احتمالاً این بیت می بایست بعدازبیت ِ "ای که دردلق ملمع..." قرارمی گرفت بهتربود زیرا ازنظرمعنا هردو همآیند وهمسوهستند.
"جام جم": جام افسانه ای که گویند جمشید حوادث روزگار را درآن می دید.اغلب کنایه ازجام شراب است دراینجا کنایه ازدل عارفیست که به روشنایی رسیده وبه بعضی از اسرارهستی وغیب واقف شده است.
کان: معدن
معنی بیت: ذات وجنس ِ"جام جم" که توتوصیف آن راشنیده ای مادّی نیست وبه جهان معنوی تعلّق دارد تو دراشتباه هستی وازجامی که باگِل کوزه گری ساخته شده چه توقّعی داری؟ انتظار داری به واسطه ی آن بتوانی ازحقیقتِ هستی وحوادث روزگارآگاهی پیداکنی!
سالها دل طلب جام جم ازما می کرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنّا می کرد
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی
طمع مهرووفا زین پسران می‌داری
پدر تجربه: دارای تجربه ی بسیار، کارآزموده وپخته
پسران: شاهدان جوان وپسران زیباروی
معنی بیت: ای دلِ عاشق پیشه ی من، تواین همه تجربه درعاشقی وعشقبازی کسب کرده وبی وفایی های زیادی دیده ای لیکن بازهم باساده دلی ازاین شاهدان ِ جوان انتظار مهرورزی وپایبندی به پیمان عشق داری؟
کس به امیّدوفاترک دل ودین مکناد
که چنانم من ازاین کرده پشیمان که مپرس
کیسه ی سیم و زرت پاک بباید پرداخت
این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری
سیمبران: سیمین تنان،سیم اندامان کنایه ازآنکه بدنش چون نقره سپید باشد، زیبا ولطیف
معنی بیت: ای که ازسیمین بدنان انتظار کامجویی کامل داری! برای تحقّق این کامجویی می بایست هرآنچه که درکیسه وتوان داری بپردازی
صوف برکش زسر وباده ی صافی درکش
سیم درباز وبه زرسیمبری دربرگیر
گر چه رندیّ و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
"رندی" دراینجا به معنای وارستگی ورهایی ازبند تعلّقات نیست بلکه به همان معنای لااُبالیگری وبی بندوباری بکار گرفته شده است.
معنی بیت: اگرچه لااُبالیگری وخرابکاری وفساد گناهِ خود ماهست بااین همه عاشقی می گفت:این مشیّت واراده ی توست(خدا) که ما گناهکار یا پرهیزکارمی شویم.
البته این نظریه که: "ماگناهکارنیستیم بلکه اراده ی خداوند براین است که یکی گناهکار ودیگری پرهیزکارباشد" نظریه ی خودحافظ است لیکن دراینجا بنابه ضرورت شعری والبته ازروی رندی، اززبان یک عاشق بازگویی کرده است.
مراروزازل کاری به جزرندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجارفت ازآن افزون نخواهدشد.
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقّع ز جهان گذران می‌داری
معنی بیت:
ای حافظ، روزی را که از تندرستی وشادمانی برخوردار هستی با سرزنش وتلخکامی سپری مکن از این دنیای ناپایدار که همه چیزدرتغییرودرحالت گذر است چه توقّعاتی داری؟! وقتی یقین داری وبه تجربه می بینی که خوبی وبدی می گذرد وهیچ چیزنمی ماند نگرانی وسرزنش کردن خود ودیگران هیچ سودی ندارد وهرگونه توقّع ازچنین دنیای درحال گذر انتظاری عبث وبیهوده است.
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبداست
چوبرصیفه ی هستی رقم نخواهدماند

غلامرضا در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:

در این دنیا وابسته هرچه جز خداباشید کائنات آنرا به بدرترین شکل ممکن از شما میگیرد مولاناهم که باشید اگر آب و نانتان شد کسی غیر خدا ا او از شما گرفته میشود همانطور که شمس از مولانا گرفته شد

عارف در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷:

بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت
دریغ عاشقِ مسکینِ من چه جانی (داد)
"حافظ"
(تا) بر دلش از غُصّه غُباری ننشیند
(ای) سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش"
نهیبی در هیبت و بیم به آوازِ (ای ی)
اگر پشتِ پایِ هر به سلامت رفتن و رسیدنی به آبِ‌دل‌‌ و تاس ی پیوند باشد، او سر‌ و چشم و دست را به تمنّا و چشم‌داشت در راهَ ش می نهد. هر گاه پایِ گامِ آن شیرین‌کارِ شهرآشوب در رفت و آمد باشد او به محکم‌کاری چشمِ تر‌دامنی را به ترفند و مَکر از آستینِ پرگارِ چاره‌اش به شُعبده بیرون می کشد.
دَستانَ ش بنگرید؛
تمامِ مُلاحظه و سفارش اش در آن است تا غُبارِ غُصه ای بر دامن و دلِ یارش ننشیند و چَشم در کوشش حدّی از تر‌دامنی را به غایتِ همت رعایت کند که هر دیده ی بی نظری حیران شود، هر جا که پایِ رفتن در چین ی به گام باشد آن یارِ عزیز پایِ (حرفِ تا و چین ی را به لا) نیز در دلِ شعر و لبه ی دامنِ یارَش در کار می کشد و آب روان ی به اشک در رفعِ غُبار اندر سلام و سلامتی ش را نیز هم به میان می آورد.
(تا به دامن) ننشیند ز نسیمت (گردی)
سیل خیز از (نظرم) رهگذری نیست که نیست
"حافظ"
اگر فرض بگذاریم که او خود را حافظِ یار بداند و دل نگرانیش پاکدامنی یارَ ش باشد، با توجه به اینکه رهگذری از یار نمانده که به اشکِ چشمِ حافظِ نازنین نمی نخورده باشد، امّا بهتر آن است که یار نیز همدلی و همراهی نموده و لبه ی دامنِ خود را به قولِ گیلکها (لایی- تایی) زده تا گردی از نسیم بر دامنِ پاکَ ش  ننشیند و نزدیک به یقین تمام این دل نگرانیها از سرِ حسادت بوده و اندک خطری  هم به خاطرِ رَخت و پَخت یار!!؟
چشمِ تردامن اگر فاش نکردی رازم"
ّباز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش"
بازآی_دوباره آی
بازآی_چون پرنده شکاری آی
بازآی_ به چهره و گشاده آی
باز آی_ پوشیده نیآی
ای سیلِ سرشک؛ ایّ ی به فرمان در غایتِ دوری چشم از نظر

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

اگرچه مرغِ (زیرک) بود حافظ (در هواداری)
به (تیرِ غمزه) صیدش کرد (چشمِ آن کمان ابرو)
"حافظ"
چشمِ پُر نیرنگِ او هر بار به نظّاره و شیوه ای راهِ دلِ عشاق می زند.
این بار در خُمار به آواز و نازِ لحن.
شیوه ای می کند آن نرگسِ فتّان که مپرس"
به قولِ آن صاحب‌ِ نظر در پی‌افکنیِ چشم و شرابَ ش همین بس که (راهِ دلِ عشاق) می زند در شبِ چله‌ای به شیدایی‌ و پیدایی.
(تیری) که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
(تا) (باز) چه تدبیر کند رایِ صوابت"
تمامِ مسئله آن جاست؛
صحبتِ تیر و کمان است، فصل فصلِ پرواز است، آن‌ جا که شکار خلاصه جانِ خود را به تمنّا و زیرکی در اوجِ چله می نهد در چله ی تابستان، تیرماه، تا آن کمان‌ابرو، باز به تایِ ابروانَ ش به (نوا)یی به سود و به سویَ ش بَرد یا پَرد.
ما با تو چو تیرِ راست گشتیم/ با ما تو هنوز چون کمانی"
از زیرکی تیرِ ناوکَ ش را دوباره و چندباره به سویَ ش جهت می دهد در نظّاره ای به جانَ ش.
لطفی کن و (بازآ) که خرابم ز عتابت"
از قدیم تیرماهِ هر تابستان کبوتران را جهت برتری به طاقِ آسمان می زدند.
تیرماه ماهِ پرواز است
فصلِ شکار تا دلِ شکارچی.
حافظ مَکُن آهنگِ او"
کمانِ جانَ ش در چله ی ماست
جانِ ما نیز در چله ی اوست
جلدِ جلد

حسین در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

این شعر زیبا رو آقای علیرضا افتخاری هم در قالب تصنیف "سلسله موی دوست" خوانده اند. اما به صورت تک آهنگ آرشیو شده و تو هیچ آلبومی منتشر نشده.

ما را همه شب نمی برد خواب در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او:

شاپور خان سعدی بزرگوار و حکیم انقدری زبون داشته که خودش در مورد عقایدش حرف بزنه نیاز به وکیل و وصی نیست ,
در مورد اون حکایت هم که گفتید
ابراهیم هم عرض کرد من مسلم به خدایم
مسلمان صرفا نشون دهنده ی مذهب نیست اونی که صادق باشه هر دینی هم که داشته باشه در برابر خدا مسلم محسوب میشه
اگه سوال دیگه ای دارید از مولانا بپرسید که حکایت کرده !

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:

لُطف‌ها کردی بُتا
(تا) کی اندر (دامِ وصل) آرم تذروی خوش خرام
در کمینم وانتظارِ وقتِ فرصت می کنم
"حافظ"
در شورَ ش سُرخی شَواله‌ای ست که دامنِ جانَ ش گرفته است.
مرغ یک پا دارد و امّا آن تَذَروِ خوش‌خرام که به بال و پرَ ش می‌نازد با همان یک پا به دام و دانه می‌افتد! آن‌جا که بَند و رَسن ی به تا و به چَم در راه و کارَ ش می‌نهند و در کمین‌ِ وقت، فرصتِ نظّاره می‌کشند و می‌افتند. انگار یک جایِ کار می‌لنگد، چشم‌انتظاری که خود خیره و افسون‌زده ی آن شکار می‌گردد و در (تا)یِ نهاده اش می‌افتد، او انتظارِ آن اندری را می‌کشد که در راهَ ش نهاده، در عینِ حالی که (بِپا) و (حافظَ) ش بوده، (دامِ وصل) ی نیز در پی‌اش افکنده و به آن‌ی در خیرگی مفتونِ نگاهِ خیال‌انگیزَش گشته است، شکار در رنگ‌آمیزی و ناز، بی‌خیال، ترفندی در آستین به روزِ مبادا نگه داشته است؟!
این‌جا‌ پَند و رسن ی به کیِ زمان در کار است.
آن رفتنِ خوشش بین وان گامِ آرمیده
"حافظ"
بماند آن به باد رفتن در ناهمواری هایِ راه به (با) و به (تا) و صدایِ زوزه ی (وَزَ) ش در وَزیدن
(با) {ص(با)} {(اُ)ف(تا)(ن)} و {خیز(ا)(ن)} می‌روم (تا) کویِ دوست
(وَز) {رفیق(ا)(نِ)} ره {(ا)ستمد(ا)دِ} همت می‌کنم"
شَواله-زبانه آتش
___
کو پیکِ صبح؟
تخفیفِ زحمت
می‌کنم"

شاپور بختیار در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۱۳:

حکیم عمر خیام را واقعا می توان پدر ایجاز شعر پارسی دانست.در یک رباعی همه ی ادیان را به باد سپرد

محمدامین در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

سلام و درود
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
اشاره به آیه 72 احزاب:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴿احزاب/72﴾
آری، امانت و بارِ تکلیف الاهی را بر آسمانِ بی‌کران و زمین و کوه‌ها عرضه نمودیم که زیر بارِ آن نرفتند و با فروتنی از آن بیمناک شدند، درحالی‌که آدمی‌زاده آن را بر دوش کشید، همانا آدمی درین رهگذر بسی ستمپیشگی را با نادانی پی گرفته است!

مجید صدر در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

این شعر زیبا با صدای محسن چاوشی واقعا شنیدن دارد:
پیوند به وبگاه بیرونی/

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت 

آری به اتفاق جهان می توان گرفت 

حسن خداوند پیش از خلقت انسان ، در کوه و دریا و جنگل ، یعنی جمادات و نباتات و سپس جانداران زمینی و سمایی و دریایی متجلی شده بود ، اما این تجلی کامل نبود زیرا هیچکدام از این مخلوقات به زیور عقل آراسته نیستند ،  و لاجرم آن حسن و زیبایی های تجلی یافته در موجودات و جهان ماده از ملاحت و نمک لازم بی بهره اند ، پس خداوند با نظر خواهی از فرشتگان (عقل ) مصمم به خلق انسان شد تا انسان پس از حضور در این جهان با اتفاق ، ‌یعنی رسیدن به وحدت و یکی شدن با خداوند ، موجبات آشکار شدن آن گنج پنهان در سرتاسر عرصه حیات جسمی و مادی را فراهم کند  ، با این اتفاق و وحدت انسان با خداوند در روی زمین است که آن جهانگیری مورد نظر اتفاق افتاده و کامل خواهد شد ، حافظ انگیزه خدا یا زندگی از خلقت انسان و یادآوری پیمان الست به انسان در جهت برآورده شدن خواست و مشیت الهی را در همین یک بیت به زیبایی بیان می کند .

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع 

شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت 

این مسئولیتی ست بزرگ که مشیت الهی بر گذاشتن چنین بار سنگینی بر روی دوش انسان قرار گرفته است ، مسئولیتی که کوهها از پذیرش آن سر باز زدند اما بنا به فرموده قرآن ، انسان جهالت کرده و آن را می‌پذیرد  ،‌ پس در پیمان الست با خداوند عهد می بندد و اقرار می کند که از جنس و امتداد اوست  و این مأموریت را به انجام خواهد رساند ، شمعی که در آن مجلس بود خواست که راز این مکر خلوتیان یا طرح خداوند را برای انسان برملا کرده و انسان را از پذیرش چنین مسولیتی پشیمان کند این شمع که عقل جزوی یا جسمی انسان است در برابر آن یگانه آفتاب تابان ناچیز بودن خود را درک و سکوت اختیار می کند ، حافظ می‌فرماید خدا را شکر که این سِر را در دهان گرفت و برای انسان فاش نکرد ، زیرا ممکن بود انسان با خداوند عهد موسوم به الست را امضاء نکند . بسیاری از ما انسانها آرزو می کنیم که ای کاش آن شمع محفل لطف می کرد ، راز را فاش نموده و انسان را از اینهمه رنجی که در انتظارش بود آگاه و نجات می داد  ، در آن محفل فرشتگان که نماد عقل هستند نیز به این انتخاب و قرار دادن مسولیتی چنین سنگین بر انسان اعتراض کرده ، گفتند انسان ضعیف است و در زمین ظلم و فساد کرده ، جنگ و خونریزی  ها میکند و از عهده این امر مهم بر نمی آید ، اما خداوند که عقل کل است این اعتراض را رد نموده  پاسخ داد که او به امری آگاه است که آنان ، یعنی عقل و خرد آنان که  بیشتر از آن شمع است از آن بی اطلاع هستند و تصمیم نهایی گرفته شد .

زین آتش نهفته که در سینه من است 

خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت 

اما انسان به وعده آتش عشقی که خداوند قول داد در سینه اش نهفته کند دلخوش داشته و به سخن خداوند که می فرماید انسان را مکرم داشته و اصلآ  خورشید که منشأ حیات کل هستی و جهان ماده است را به انگیزه آن آتش و عشق درونی انسان آفریده است اعتماد کرده ، بلای معروف الست را بر زبان جاری می کند که بلای جان بسیاری از مردمان شده و تنها اندکی از انسانها هستند که تا به اینجا موفق به وفای عهد خود شده و رستگار شدند .

می خواست گِل که دم زند از رنگ و بوی دوست 

از غیرت صبا ، نفسش در دهان گرفت 

اما در آن محفل ، انسان عجول که هنوز گِل یا خاک و از جنس ماده است و خام و دارای هشیاری در اندازه یک شمع است  ، با این بلی گفتن گمان کرد که در لحظه از جنس خداوند شده و خواست بر فرشتگان و خلوتیان فخر فروخته و دم از رنگ و روی حضرت دوست بزند (همان لحظه بوسیله خرد جزوی خود اسیر نفس شد ) ، اما از غیرت و شاید عتاب باد صبا زبان به دهان گرفت ، پس سرانجام  باد صبا  نفخه الهی را در او دمید یعنی همان روحی که در ادیان به آن اشاره شده است و چنین خلق جدیدی از اینجا آدم لقب گرفت اما هنوز فضیلتی بر فرشتگان  ندارد .

آسوده بر کنار ، چو پرگار می شدم 

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت 

 پرگار در نجوم به معنی ستاره یا صور فلکی دوردست و کم فروغ است که در فرهنگ لغات قابل مشاهده می باشد  و در اینجا آن ابزار به یاد مانده از کلاسهای درس هندسه مورد نظر نیست  ، نقطه از لحاظ اینکه فاقد بعد و اندازه است نماد فضای عدم و بینهایت خداوندی می باشد ، در مصرع دوم می‌فرماید  پس از اینکه انسان متعهد به الست شد  به زمین و چرخه هستی هبوط کرد ، و این چرخه جهان ماده ، یا دوران سرانجام انسان را که اصل و ذاتش نقطه بینهایت خداوند است در قالب جسمانی در میان گرفت ، یعنی انسان متولد شد و پای در جهان فرم و ماده گذاشت  ، پس انسان در زمین آرامش نسبی یافت  که  این  آسودگی مرهون آن ذات یا  هشیاری و خرد خداوندی ست که انسان در زمینِ  فرم از آن برخوردار شده است ، اما  همچون پرگار ، ستاره کم فروغی ست که در صور فلکی دور دست دیده می شود ولی این آسودگی و سکون منظور اصلی آفرینش انسان نبوده ، و بنا بر پیمان الست قرار است این نقطه یا ستاره کم فروغ تبدیل به خورشید بینهایت و گسترده خداوندی  شود  که با پروسه ای که حافظ در ابیات بعد به آن می پردازد نقطه ذات انسان گشوده و باز خواهد شد و آن خورشید  ، آفتاب جهانگیر  شده و گنج پنهان خداوند در زمین و جهان ماده آشکار می شود و منظور اصلی حضور انسان در زمین محقق می گردد . مولانا آن نقطه را ذره می نامد و فرموده است : آفتابی در یکی ذره نهان  / ناگهان آن ذره بگشاید دهان  ،  ذره ذره گردد افلاک و  زمین  / پیش آن خورشید چون جست از کمین  

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت 

کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت 

اکنون انسان که با وعده حمایت خداوند پای به عرصه وجود  و هستی گذاشته است  بمنظور تطبیق شرایط زیست و برآورده شدن نیازهای مادی و جسمانی خود در این جهان خواستن های خود را با گریه آغاز می کند که مادر اجابت می کند و روزانه شاهد رشد جسمانی این نوزاد است ، اما عادت به خواستن در انسان فروکش نمی کند ، با بزرگتر شدن خواسته های او نیز افزون می شوند در حالیکه برابر قانون زندگی و ادامه حیات  نیازی به اینهمه خواسته های جورواجور ندارد و اکنون که تبدیل به جوانی رشید و بلند بالا شده است خرمنی عظیم از تعلقات دنیوی و نفسانی مانعی بزرگ برای وفای به عهد اوست با خداوند برای اتفاق و جهانگیری ، انسانهایی چون حافظ و دیگر بزرگان که خیلی زود به مسؤلیت و هدف حضور در این جهان آگاه شدند با  دریافت اولین ساغر از دست خداوند یا زندگی ، و با دیدن عکس رخسار آن ساقی زیبا روی به یاد اولین ساغری که روز الست از دست آن ساقی یگانه دریافت نموده است و عهد و پیمان خود افتاده ، در خرمن تعلقات و انباشت دلبستگی های مادی و ذهنی او آتش افتاده و اثری از آن چیزهای مادی و ذهنی بر جای نمی ماند . اما انسانهایی که بجای طلب شراب خرد ایزدی ، بر خواست خود از شرابهای مجازی مانند شراب ثروت ، شراب تایید و اعتبار ، شراب اعتقادات تقلیدی و ذهنی اصرار می کنند ، پس‌ساغری از حضرت دوست دریافت ننموده و چشم عدم بین و نقطه خود را از دست داده ، همچنان تا پایان عمر بر خرمن تعلقات خود می افزایند و درنتیجه بکلی منکر هر گونه عهد و پیمانی می شوند .

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان 

زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت 

آستین فشان یعنی دست افشانی  و پایکوبی ،‌کنایه از شادی بینهایت و بدون علتهای بیرونی،  کوی مغان تمثیلی ست از فضای عدم  و بینهایت خداوندی که از انفجار آن نقطه در برابر سالک گشوده می شود  ، پس رند زیرکی چون حافظ که با همان اولین ساغر ، عکس رخ حضرتش را در آن جام مشاهده کرده و آتش بر خرمن هستی مجازی خود می زند ، با این سوختن خرمن و دلبستگی  های دنیوی خود به همان نقطه ای که در روز الست بود باز می گردد یعنی جهان بدون بعد و جهات  و در حالیکه بدون آن تعلقات شادمان است دست افشانی می کند ، در مصرع دوم فتنه یعنی آشوب و درهم ریختن نظمی که انسان با خرمن تعلقات  دنیوی برای خود تدارک دیده است و همانگونه که با در افتادن آتش در خرمن گندم ، کلیه نظم روستا و منطقه درهم می ریزد ، نظم ایجاد شده در ذهن انسان که از این خرمن ، طلب امنیت و نیکبختی  می نمود آشفته می شود ، آخر زمان قیامت فردی انسان‌ است  در همین جهان مادی که منجر به درگرفته آتش در خرمن هستی های مجازی می شود ، دیدن عکس رخ معشوق در ساغر  ثمره خواست و طلب انسان است و قیام در جهت وفای به عهد و پیمان خود با خداوند .

می خور که هرکه  آخر کار جهان بدید 

از غم  سبک  برآمد و رطل گران  گرفت 

آخر کار جهان برای انسانی که قیامت فردی وی فرارسیده و او بمنظور وفای به عهد خود قیام کند خوش سرانجام است،  یعنی سبک و به راحتی از غمهای خود آزاد شده و آستین افشان بسوی کوی مغان یا فضای گشوده شده و آسمان یکتایی اوج می‌گیرد ، پس‌ عروج برای مراتب بالاتر از ملائک نیازمند رطل گران یا پیمانه ای بزرگتر از آن می ناب است .

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند 

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت 

شقایق گل عاشق و نماد عاشقی ست ، حافظ می‌فرماید چه لطیف این نکته را بر برگ شقایق نوشته اند که تا انسان عاشق نشود و سپس خون دلبستگی‌های دنیوی یا سر خویشتن ذهنیش نریزد ، پخته و  شایسته دریافت آن شراب ارغوانی رنگ نخواهد شد . اشاره به حدیثی ست که خداوند می فرماید " هر کس که به من عشق ورزد ، عاشقش خواهم شد ، و چون عاشق شوم ، او را خواهم کشت ، و هرکس را که من بکشم خود خونبهای او خواهم بود " حافظ این حدیث را علیرغم خشونت ظاهری بسیار لطیف می داند که گویی بر گلبرگ شقایق نوشته اند .

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد 

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت 

حالیکه از نظم و شعر حافظ آب حیات زنده کننده ای می چکد که با لطف و عنایت خداوند بر زبان حافظ جاری می شود ، پس‌حاسدان قادر به نقد و نکته بینی و ایراد گیری از این ابیات نیستند . یعنی شعرهایی را که شعرای دیگر  با ذهن خود می سرایند پر از نکته و ایراد است اما بدلیل اینکه شعر حافظ زبان حق است  و از عالم معنا می آید بدون نقص و نکته می باشد .

مرتضی بختیاری در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۷:

لا تری الجاهل الا مفرطا او مفرطا(مولا در این حکمت یکی از نشانه های جاهل رو افراط گری و تفریط کاری میداند)...

شاپور بختیار در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز:

وثاق درست است

دکتر محمد در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - در مطایبه و تخلص به ستایش شاهنشاه فردوس آرامگاه محمد شاه طاب ثراه گوید:

گوش بُرند واژه صحیح است
در اینجا به غلط گوش به رند نوشته شده
لطفا اصلاح کنید سپاس
پاینده ایران

ابوحمزه در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۴ - نامهٔ چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل:

پر از غلط املایی

سیدمسعود در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

جناب رضا ساقی
چه بی پروا حافظ ،حافظ ، بر زبان می رانید و او را خیلی راحت به شراب خواری متهم می نمائید و گویا لحظه ای نمی اندیشید که این کسی که راجع به او اینقدر سطحی قضاوت می کنید اولاً حافظِ قرآن بوده و ثانیاً اصرار داشته که در تمام غزلهایش این " حافظ" بودن خود را اعلام نماید و تخلص خود را به رخ خواننده بکشد
گویا پس از صحبت از می و میخانه و ساقی و خم و ... اصرار داشته در آخر کلیه غزلها بگوید ای خواننده با خواندن این تعابیر در شعر ، سطحی قضاوت مکن و فراموش مکن که این تعابیر را از یک حافظ قرآن می شنوی که در آیه 90 سوره مائده آن قرآن می فرماید :
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (سوره مائده آیه 90)
ای کسانی که ایمان آورده‏ اید شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند پس از آنها دوری گزینید باشد که رستگار شوید
اگر غزلهای هر شاعر دیگری را به حسب ظاهر تفسیر کنید ولی با حافظ که قریب 500 بار (در پایان همه غزل هایش ) از تخلص حافظ استفاده کرده و حافظ القرآن بودن خود را گوشزد نموده ، نمی توانید چنین برخورد نمائید مگر اینکه او را کم عقل بدانید که هم خود را حافظ قرآن بداند و تکرار کند و هم بر خلاف نص صریح همان قرآن اعتراف و افتخار به شرابخواری و نظر بازی نماید
لذا بهتر است تفسیر آن می و میخانه و ساقی و ...را از زبان هاتف اصفهانی بشنویم که در پایان ترجیع بند زیبا و معروف خود (که در گنجور قابل دسترسی است ) آورده است
هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مُغ و دیر و شاهد و زُنار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
پی بری گر به رازشان ، دانی
که همین است سر آن اسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

رضا ثانی در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

مقصود این معامله نه بازارتیزی است

تنها در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

ور پنهانست او خضروار
تنها به کناره‌های دریا
ای باد سلام ما بدو بر
کاندر دل ما از اوست غوغا
دانم که سلام‌های سوزان
آرد به حبیب عاشقان را
ذکرست کمند وصل محبوب
خاموش که جوش کرد سودا

اللهم عجل لولیک الفرج و الظهور

۱
۲۶۳۹
۲۶۴۰
۲۶۴۱
۲۶۴۲
۲۶۴۳
۵۵۳۱