گنجور

حاشیه‌ها

حامد نوری در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

سلام خدمت دوستان ادیب و فرهیخته
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندان که زنده ام ، سر من، آستان دوست
لطفا دوستانی که به نسخه های قدیمی دیوان سعدی دسترسی دارند نگاهی بکنند و ما را نیز بی اطلاع نگذارند.
احتمال اینکه ویرگول در نسخ بعدی به و تبدیل شده زیاد است. البته در نسخ قدیمی و صد البته نزدیک به دوران شاعر بزرگ بصورت واستان یعنی آ بدون کلاه نوشته شده باشد شاید نظریه vastan درست باشد ولی اگر بصورت با کلاه نوشته شده حتما مکث بین کلمه من و آستان در نظر گرفته شود. چون معنا را زیبا و در شان استاد سخن می آراید.

.. در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

غزلی خوش‌خبر و
حاشیه‌ها بی‌خبری..

اکرام مهرآوا در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم
بد نیست نگاهی مختصر و برخط به بیت بیندازیم
در این بیت چنان که می بینیم آلیاژهای گوناگونی وجود دارد که بیت را به یک انبار یا کارخانه تولید فلزات شبیه کرده است که به طور گذرا به آن می پردازیم .
1- (روی) 'روی یا زینک ´´zinc´´عنصری است شیمیایی با علامت اختصاری Zn که دارای عدد اتمی 30 است. روی فلزی است به رنگ سفید متمایل به آبی که بر اثر رطوبت هوا تیره رنگ می‌شود و در حین احتراق رنگ سبز براقی تولید می‌کند.
2- (روی سرخ) همان مس است که در نزد پیشینان به روی سرخ شناخته می شد.
3- (زرد) همان برنج است که (به انگلیسی: Brass) گفته می شود و ترکیبی آلیاژی از مس و روی است.
4- (مس) همان روی سرخ است که در زندگی ما به فراوانی دیده می شود، ظروف و به ویژه کابل های انتقال برق.
5- (زر) طلا یا زَر با نشان شیمیایی Au نام یک عنصر است. طلا فلزی نرم و چگال و شکل‌پذیر به رنگ زرد روشن و براق است که در مجاورت هوا و آب زنگ نمی‌زند و تیره نمی‌شود.
صرفه نظر از فلزات یک ماده شیمیایی به نام اکسیر یا کیمیا نیز در بیت هست که تناسبی با برخی عناصر گفته شده از قبیل مس و زر دارد.
سعدی در این بیت به اختصار شرح بلند عشق را واگویه می کند که چگونه ایشان را دگرگون کرده است. (روی سرخ) در این بیت دو معنا دارد و تحت آرایه ایهام است یکی به معنای صورت گلگون و تندرست و دیگری اشاره به چهره ای که همچون مس سرخ رنگ بود ... گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد : شاعر از زبان مردم خود را مورد پرسش قرار می دهد که چرا چهره ی گلگون تو این گونه زرد شده است؟ ... و پاسخ می دهد : اکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم ... اکسیر عشق غم و فراق یار است که هرگز به وصال نمی رسد و چندان که بلای عشق به جان کسی بیفتد روی مسگون و شاداب را زرد و تکیده و رنجور می کند . فرآیند عاشقی در اینجا به کیمیا تشبیه شده است که وقتی با مس درآمیخته می شد آن را به طلا و وقتی با سیماب (جیوه) در می آمیخت آن را به نقره تبدیل می کرد. عشق کیمیاست و عاشق معدنی از طلا .
با سپاس و پوزش : اکرام مهرآوا

Hafez Ss در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:

درود بر همگی
دوستان عزیز ، همان رباعی که امدست در ابتدا درست است/
اول که اهنگ شعر بر اوای الف در انتهاست که با اهنگ کلمه فنا همنواست
بجز کلمات پایانی فقط کلمه / عمر / ضمه میخوره
و اعتقاد و تموم اشاراتش به جهان فنا داره و چرا از اعداد هفت و هزار ،استفاده کرده که در این مجلس جای بحثش نیست / چرا از کلمه شمارش استفاده کرده؟ سر بسر بودن هم درسته چون هم معنی همزمانی و بی زمانی رو میده و هم معنی خاک شدن و چینش در قبر و برای اونهایی که گلاب شدن اینو میگم که هزار رو از اول میشن و در هفت بار چهار برمیگردن /
دوستای گل خیامی ، میخواستم نگم که خواب نپره ولی روی این رباعی فقط ادمهای اشنا میان و / تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی / اگه اینجایی حتما دنبال رمزی شاید خودتم ندونی / ضمه کلید این شعره برعکسش کن و بین کلمات بزارش و بخش کن و معانی دیگشونو پیدا کن /
مثال /درگذریم/ / در ، گذر / رهگذریم / / ره گذریم / و ... هر کس اندازه فهمش ریز کنه و شمارش ها و سکون و کسره و فتحه ، اگر فکر میکنید این یه رباعی برا اینه که بیا و بخورو خوش باشو ... نه خیام رو شناختی نه به علم نجوم و ریاضیاتش اهمیت دادی که با دقت دو ملیون بار بیشتر تقویم قمری هست / منظورش از دوست کیه ؟ خیام هیچ دوستی نداشت ، چرا دم عمره ؟ چرا به زمان اشاره میکنه ؟ چرا اسم خودشو تو شعر گذاشته ، تا میتونید کلمات رو ریز کنید تا روی یه رباعی ، چی بگم ... اندازه علمت بهر بگیر و تعجب کن چطور چینش کرده ...

برگ بی برگی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

بادِ صبا در ادبیاتِ عارفانه استعاره ای از نَفَس و نفخه الهی ست که مُشک فشان است، یعنی چون اراده دمیدن کند عطرِ دل انگیزش هرچه را که بویِ کهنگی دهد متحول نموده، جوان و زیبا خواهد کرد، این نَفَس می تواند بر طبیعت دمیده شود و بهار یا شکوفا شدنِ گُل و گیاه و سبزه را به ارمغان آورد و یا بر انسان بدمد و او را از خمودگی و کسالتی که از دیرباز بر وی مستولی شده است رهانیده، طراوت و جوانی را به او باز گردانَد و با توجه به ابیاتِ پیشِ روی بنظر می رسد در این غزلِ زیبا و بی‌نظیر منظورِ حافظ اراده خداوند برای جوان شدنِ انسان است بطورِ عام که در این عالم برای هزاران سال در خوابِ ذهن بسر برده و پیر شده است.

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
ارغوان نامِ گُلی ست که پیش از رویشِ برگهایش شکفته می گردد و تداعی کننده رنگِ شراب است، در اینجا استعاره ای از هُشیاریِ اصیل یا جانی که سایه جانان و بی‌نیاز از هرگونه ساز و برگی شکفته و قائم به ذاتِ خود است، سمن نمادِ انسانی ست که در قالبِ جسمانی پای به این عالم می‌گذارد و رنگِ رخسارش سفید یا بی رنگ است و عاری از هرگونه تعلقِ خاطری به این جهان، اما بتدریج می تواند و باید خودِ جدیدی را بر‌مبنایِ ذهن تنیده و امورِ جسمانیِ خود را مرتفع کند، پس‌حافظ می‌فرماید هر انسانی به محضِ اینکه پای در جهانِ هستی می گذارد ارغوان یا هشیاریِ خالصِ خدایی، خود را که جامی از شرابی ارزشمندِ و به رنگِ عقیق و از جنسِ الست است به سَمَن ( انسانی که تازه در این جهان حضور یافته)عرضه می کند، در مصراع دوم چشمِ نرگس یعنی چشمی که ورایِ چشمِ حسی می باشد یا چشمِ عدم بین که چشمِ خداوند یا زندگی ست، گلِ شقایق هم که معرفِ حضور همگان و نمادِ عاشقی ست اما عشق به جیزهایِ دنیوی، پس‌حافظ می‌فرماید با ارائه جامِ عقیق و شرابِ عشق توسطِ ارغوان ( که خود نیز شراب است و جانِ جان) به سمن یا انسانی که پای در این عالمِ فرم و ماده می گذارد، چشمِ نرگس و عدم بینِ ارغوان نگرانِ این مطلب خواهد شد که آیا این انسان، میِ الست و عشق را به یاد آورده و می پذیرد که از جنسِ ارغوان و هشیاریِ خالص( خداوند ) است یا خیر گرفتارِ شقایق و عشق به جذابیتهایِ این جهانی خواهد شد؟ انگشت شمار انسانهایی همچون ابراهیمِ خلیل در شروعِ زندگی در این جهان چشمِ نرگس را از نگرانی بیرون آورده و الست را تایید کردند و برخی نیز در جوانی و یا میانسالی به این کار پرداخته و می پردازند اما اکثریتِ ما تا پایانِ عمر  الست را به خاطر نیاورده ، با ستیزه و لجاجت همچنان چشمِ جان بینِ ارغوان و شرابِ عشق را در نگرانی باقی و پابرجا می‌گذاریم و دل به شقایق می سپاریم.
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
تطاول در اینجا یعنی انتظار سخت و طولانی که باید حافظ و دیگر عرفا بکشند تا غمِ هجران را تجربه کرده، خود به ارغوان و جام عقیق زنده شده، عشق را باور کنند. پس چونان بلبلِ شیرین گفتار با نغمه سراییِ خود مصمم به یادآوریِ عشق به انسان می‌گردند تا پس از این انتظار سخت وغم هجران به خیمه گل که همان گنبد کبود یا این جهان و مکانِ زیستِ مادیِ گُل یا انسان است روان شده، فریاد زنان ، آنها را از این خواب گران بیدار نموده، یادآور شوند که موسم بیداری و جوان شدن رسیده و وقت آنست تا همه انسانها بخود آمده برای کار اصلی خود در خیمه این جهان بپا خیزند . بلبل پرنده نغمه سر میدهد و نعره نمی زند اما بلبلانی مانند حافظ نعره و فریاد میزنند تا انسان را از این خواب بیدار کنند، هر چند صد سال یک باری بلبلی نغمه خوان چون حافظ بنا به طرح خدا یا زندگی پای به خیمه این جهان میگذارد تا با چشمِ عدم بینِ خود نگرانِ دلبستگی انسان به شقایق و جاذبه هایِ جهانِ فُرم بوده، با نغمه های فریاد گونه عشقِ حقیقی و میِ الست و انگیزه حضور در این خیمه را به انسان یادآوری کنند، و این کار را تا رسیدنِ خود و انسان به اصل و جانِ برگرفته از جانان یا حضرت معشوق ادامه می دهند.
گر ز مسجد به خرابت شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اما حافظ به این انسان توصیه اکید میکند که برای کار اصلی خود در جهان که وفای به عهد برای زنده شدن به حضرت دوست است راه مسجد و وعظ و خطابه را انتخاب نکند و او نیز چنین کرده است و جای خرده گیری و سرزنش نیست چرا که این راهی بس طولانی و کسالت آور است و زمان از دست خواهد رفت . راه وعظ ترس از خدا و طمع به نعمتهای بهشت است و راه عرفان راه عاشقی و دلدادگی که انسان با شوق و به سر میرود و نه با شک و ترس از عقوبت و مکافات اعمال و به همین جهت بسیار زودتر به مقصد می رسد.
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
و به دلیل همین وقت اندک انسان در این جهان حافظ از انسان میخواهد که امروز و فردا نکند چرا که فردا را کسی تضمین نمی کند پس از همه انسان‌ها می خواهد هم اکنون کار بر روی خود را شروع کنند تا به عشرت و شادی و سرزندگی که حاصل آن کار است دست یابند، مایه نقد سرمایه ارزشمندِ زیست و زندگی در سراپرده این جهان است که توسطِ زندگی یا خداوند در اختیارِ انسان قرار داده شده است و هیچکس ضمانتی برای بقا و ماندگاریِ این نقد نمی دهد.
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
 حافظ که حضور در خرابات و عاشقی را به دلایلی و از جمله کمبودِ وقت بر مجلسِ و عظ و خطابه مقدم می داند در اینجا نیز قدح را به خورشیدی زندگی بخش تشبیه می کند که موجبِ جوان شدنِ عالمِ پیر می‌گردد، پس‌ می فرماید با فرا رسیدنِ ماهِ رمضان که انسان بر اساسِ باورهایِ خود مشغولِ عباداتِ ذهنی می گردد آن قدح و خورشیدِ زندگی بخش خواهد شد، یعنی قدحِ شرابِ خردِ ایزدی با عباداتی مانندِ روزه و نمازهایِ ریاکارانه سنخیتی ندارد، و لاجرم آن قدحِ خورشید صفت نیز تا شبِ عیدِ رمضان به مُحاق می رود، پس بهتر آنکه تا هنوز ماهِ شعبان است و فرصت باقی ست انسان از آن قدحِِ زندگی بخش بنوشد و آنقدر جوان شود که اعمالِ ذهنیِ کهنه و هزاران ساله قادر به رسوخ در وی نبوده و خللی در تأییدِ الست ایجاد نکند.

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
حافظ می فرماید گل وجودِ هر انسانی در این جهان عزیز و گرانقدر است پس هم نشینی همراه با رضایت و شوق با او ( کارِ معنوی بر رویِ خویش) و همچنین با نیکان و بزرگانی مانند حافظ را مغتنم بشمارید چرا که مانند گل بوستان به چشم بر هم زدنی از این در وارد شده و از درِ دیگرِ بوستانِ زندگی خارج و از دست خواهند رفت .مراد از گل در اینجا هم خود حضرت حافظ و هم سایر انسان ها میباشد .
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
پس ای انسان که ذاتاً سراپا طرب و نشاط هستی این مجلس (زندگی ) مجلس الفت و مهربانیست ، تو به این جهان آمده ای که غزل و ترانه شادی و عشق بخوانی ، چرا اینقدر از گذشته و آینده سخن می رانی و به حال نمی پردازی ؟ انسان غالباً زندگی و شادی و خوشبختی را از آینده طلب میکند که گمان میبرد با رسیدن به آنها به شادی و آرامش میرسد . در برخی موارد نیز حسرت فرصت های از دست رفته گذشته را می خورد اما حافظ میفرماید که خوشبختی در همین لحظه میباشد .
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
در انتها حافظ که خود به رسالتش در راهنمایی انسان های متوهم خواب زده واقف میباشد میفرماید که او بخاطر بیدار کردن انسان پای به جهانِ وجود و هستی گذاشته است پس تو نیز ای انسان با قدمی که در راهِ عشق می گذاری او را همراهی کن زیرا حافظ که خود لطیف و روان و از جنس خدا شده است خواهد شد . به عبارتی  دیگر با خضوع خود را در ردیف ما قرار داده و میگوید بیایید با هم بر روی خود کار کنیم تا به حضرت دوست زنده و بسوی او روان شویم.

مصطفی در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

سلام چرا غزل 392 ندارید؟
اشتباه شماره گذاریست یا به دلیلی حذف شده این غزل؟
---
پاسخ: مشکل فنی بود، حل شد.

سیامک در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۸ - حکایت:

عوحی به چه معنی است؟

مهدی پوراطمینان در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶:

"غزالان" در مصرع ششم را می توان به استناد فرهنگ لغت عمید و دهخدا با ایهامی معنا کرد: 1. دختران زیبا رو و خوش قد و قامت (زنان حرمسرا) و یا 2. مطربان و خوانندگان (حرمسرا)
که البته با توجه پیام مصرع پنج معنی اول قوی تر است.

مهدی پوراطمینان در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶:

"شوخ چشمان" در مصرع اول به معنی مادی گرایان است و کسانی که به غیب و قیامت اعتقادی ندارد هر چند معنی شوخ چشمی در ادبیات ما؛ گستاخی، بیشرمی و بی حیائی ترجمه می شود ولی به نظر در این مصرع بیشتر به غفلت و نا آگاهی این گروه اشاره دارد که حوادث و ابتلاعات باعث درد روح و روانشان می شود.

مهدی پوراطمینان در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶:

"صفیر نی" در مصرع سوم به نظر صدای (سوت) نی است که شاید اشاره یا کنایه ای به معنی ظاهری صور اسرافیل دارد. هر چند شاعر عظمت حال و هوای محشر (حشر آدمیان)را فراتر و مهم تر از (یک) به پا خواستن مردگان می داند و قطعاً معانی عرفانی و ملکوتی را گوشزد می کند.

موسی عطازاده در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

درمصرع «بوی خوش ربیع بر ایشان محرم است» با توجه به شواهد تاریخی، اشاره به عزای محرم نیست، بلکه فقدصرفا از معنای لغوی محرم که حرام بودن را می رساند استفاده شده است.

مینا در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

با خویشتنش به ذره ی خویشی نیست

شهرام در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:

سلام به حافظ و همه ی خوبان
بارها کلام حافظ من رو آروم کرده.
و دقیقاً همونطور که در بیت آخر گفته
خیلی وقت ها علاجمون رو فقط در غزل حافظ میابیم.
امشب هم حافظ من رو بی نصیب نذاشت.
دوسِت دارم حافظ

Shima در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

در بند سوم باده خواران نباید باشه؟

پارسا در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:

هرچی فکر میکنم دیو مسلمان نشود درست تر میاد چون به نظر حافظ داره ریا رو میکوبه و سلیمان نمیتونه اینجا این تأثیر عمیق رو روی خواننده بزاره چون تلبیس و حیل ابزار ریا کارا برای مسلمان و درستکار جلوه دادن خودشونه
و سلیمان هم نمیتونه غلط باشه فقط اون تاثیر عمیق بالا رو نداره و الا تو معنی هردو همین مزمون رو میرسونن ولی مسلمان عمیق ترین حالت رو داره

حسن_خادم_صبا در ‫۶ سال قبل، دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

سلام و درود بر همه‌ی دوستان و فرهیختگان
اگرچه مجبوریم به احترام بر همه‌ی نظرات و آرا، اما اقرار کنم که متاسف نیز هستیم از این بابت؛
چرا که هر که از ره رسید، بی آنکه بویی از عشق و معرفت حقیقی برده باشد، بر دُرّ افشانیهای بزرگانی چون شیخ اجل نظر راند و آنرا بر دوستیها و عشقهای رنگین و ننگین نسبت داد!!!

نه لیلی میشناسیم و نه مجنون
نه یوسف نه زلیخای جگرخون!!
به هر خبطی نهادیم عاشقی نام
به الله عشق را کردیم دلخون
#حسن_خادم_صبا

ناشناس در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷:

در بیت سوم تنور یعنی دل آدمی و نان یعنی عشق ؟یعنی اگه دل پر سوز و گدازی نداشته باشی این نان عشق به تنور دلت نمی چسبه و می افته؟

افشین در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
به نظر بنده:
تمام جهدها و تلاش هایی که به نظرت با ارزش بود را انجام دادی وبرای خداوند فرستادی اما وقتی حضور واقعی خداوند را بتونی احساس کنی و حقیقت محض الهی را دریافت کنی میفهمی که آنطور که فکر میکردی نبوده و اعداد وارقام راستین عملکردت را از خداوند دریافت خواهی کرد.
وکیل و محاسب از اسما خداوند میباشد.

Snur در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۹۳:

با صدای استاد شجریان این دو بیتی های باباطاهر لطف دیگری پیدا می کنند...

همیرضا در ‫۶ سال قبل، یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷:

@حمیدرضا صادقی:
«خور» گویا در گویش و خوانش فارسی کهن xar تلفظ می‌شده. از همین دست هم هست «خوش» که xash تلفظ می‌شود و با کلماتی مثل کش (kash) قافیه می‌شده.
گویا در گویش یزدی این نحوهٔ تلفظ لغات هنوز متداول است.

۱
۲۲۶۸
۲۲۶۹
۲۲۷۰
۲۲۷۱
۲۲۷۲
۵۷۲۹