علی احمدی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟
همه موجودات از ترکیب طبایع مختلف ساخته می شوند . ولی همه یکسان نیستند . مثلا در انسانها برخی کاملا سالم اند و برخی نقص دارند . سوال خیام این است که چرا همه موجودات یکسان نیستند . مهم این است که او یک سوال مطرح کرده تا ما در موردش فکر کنیم .او پاسخ نمیدهد چون پاسخ های متفاوتی برای این سوال هست.این یک فرضیه است که با تجربه و آزمایش می توان به جواب آن رسید .نمی توان نظر قطعی و مطمئنی از خیام انتظار داشت .مهم تر این است که به ما یاد می دهد بر این باور که آیا کمی و کاستی واقعی در خلقت وجود دارد یا ندارد مطمئن نباشیم و بر سرش دعوا نکنیم.
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود؟
ور نیک نیامد، این صور عیب که راست؟
اگر چیدمان طبایع خوب است چرا در کوران حوادث روزگار ناقص و معیوب می شود و اگر چیدمان خوب نیست و از اول ناقص است تقصیر با چه کسی است ؟
به طور غیر مستقیم می گوید این نیک و بدی که بر زبان می آوریم نسبی است و ساخته خودمان است اگر مخلوقی در ظاهر هیچ نقصی ندارد خوب است یا اگر نقصی مادر زادی دارد بد است . در واقع به ما می گوید این دو را نباید باهم اشتباه کرد . خوبی و بدی را نباید با کامل بودن و ناقص بودن یکی دانست.هر بی نقصی خوب و هر ناقصی بد نیست.
فراموش نشود که جمله را پرسشی مطرح کرده تا طرح مسئله نماید.
علی احمدی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شَک همه عمر نشست
نکته جالب کنار هم نهادن حقیقت و یقین است .یقین اطمینان کامل است و حقیقت کامل معادل اطمینان کامل است . اگر کسی اطمینان کامل داشت حقیقت کامل یعنی همه حقیقت هم به دست اوست.انسان نمی تواند کاملا مطمئن باشد . نسبت به آینده کاملا بی خبر است و نسبت به گذشته هم یا بر اساس استتنباطها به باور رسیده که قابل تردید است یا بر اساس آزمایشات و تجربیات که آن هم ابطال پذیر است . پس در مورد گذشته و آینده دچار عدم اطمینان کامل است .
پس همیشه در شک و تردید به سر می برد . نتیجه مهم این است که انسانی که می داند در تردید است ( با هر عقیده و مسلکی) چرا اینقدر بر عقیده و باورش تعصب می ورزد و دست به خونریزی می زند.
هان تا ننهیم جامِ می از کف دست
در بیخبری مَرد چه هشیار و چه مست
حال که بی خبریم یعنی اطمینان کامل نداریم باید چه کنیم ؟ آیا در بی خبری بمانیم ؟ اینطور که فقط به اضطراب می افتیم . و در نهایت از زندگی خود را خارج می کنیم .منظور از می چیست ؟ آیا این نیست که با می بتوانیم به حالتی برسیم که خود را از این شرایط نجات دهیم ؟ آیا این می به ما نباید کمک کند تا اطمینان خود را بیفزاییم .
این می هرچه هست مارا باخبر تر از حال می کند.و به ما درک جدیدی را خواهد داد . می گوید فرض کن چه هشیار باشی چه مست به هر حال بی خبری . پس بیا مستی را تجربه کن تا شاید باخبرتر از حالا شوی .وگرنه می گفت هشیاران هشیار بمانند و مستان مست.پس خیام امیدوار است با مستی درک بهتری از دنیا پیدا کند.
نمی دانم تا به حال یک مسئله بغرنج ریاضی یا هندسی را حل کرده اید یا نه ؟ وقتی به جایی می رسید که راه حلی به ذهن نمی رسد تکاپوی ذهن و این در و آن در زدن را تجربه می کنید به دنبال نوری هستید که راه را برای شما مشخص کند و ناگهان این نور خود را به شما نشان می دهد و راه را می یابید . این نور همان می است که شما را به مستی می رساند و پاسخ را می یابید و ... واقعا لذت می برید .خیام ریاضی دان هم ممکن است چنین تجربه هایی داشته باشد . و به کار بردن می میتواند راهی برای گریز از عدم اطمینان باشد ولی او می داند که رسیدن به اطمینان کامل و حقیقت مطلق برای انسان تا ابد ممکن نخواهد بود.پس باز هم اطمینان کامل نیست و باید می خورد و مست شد.
علی احمدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۷ - مطلع یک غزل:
تو رفته ای و هنوز از خیال من نرود
چراغ روشن رویت که گاه میگون است
سزاست گر بچکد خون از این جگر جانا
چرا که قصه لیلی و داغ مجنون است
علی محبوبی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵:
حالتِ فرهاد و کارش روشن است از "جوی شیر"
میتوان در زخم دیدن جوهرِ شمشیر را
با سلام خدمت اساتید فرهیخته گنجور ، لطفا جوانمردی هست در این بیت معنی
و مفهوم و ربط به موضوع " جوی شیر" را به این بنده حقیر جویای حقیقت توضیح دهد ؟!
منت دار شما هستم 🙏🌹❤️
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۵ - به هم رسیدن خسرو و شیرین در شکارگاه:
مرغول به معنی مجعد و پیچدار است.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:
بنگاه به معنی خانه و سرا و اقامتگاه است اینجا.
آذربایگان هم که همان آذربایجان امروزی است.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۵ در پاسخ به سوره صادقی دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:
فقط نظامی به کار نبرده
در گذشته در بسیاری از موارد ماندن در معنی گذاشتن به کار رفته و در شعرهای گوناگون رایج بوده.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:
در آن شلوغی که تا آن زمان تخت پادشاهی داشت، توانست جان به در برد که طبیعتا همین زنده ماندن بهتر از پادشاهی و تاج است.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین:
مصرع اول مشکل وزنی دارد و به نظر اشتباه تایپ شده
در جای دیگر اینگونه نوشته شده:
کلید رای فتح آمد پدید است.
اگر همان مصرع نوشته شده را هم در نظر بگیریم یکی از کلمات رای یا فتح اضافه است و در صورت حذف، وزن شعر صحیح می شود.
محمد مهدی فتح اللهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت:
که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
بدانید که ملک، بجز بر این شیوه، باقی نخواهد ماند. متاسفانه اکنون مانند بن عبدالعزیز امیری را نمیتوان دید که راحت و آرامش مردم را بر آسایش خود ترجیح دهد.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۳ - باز آوردن شاپور شیرین را پیش مهینبانو:
بسیار زیبا و جالب است که چنین آزادی ای به شیرین داده شده و اعتماد به وی وجود دارد چیزی که در داستان لیلی و مجنون عکس این است.
محسن عبدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر:
زنگ ؛ ولایت زنگیان . حبشه و زنگبار و تونس و دیگر ولایات آفریقا. در تداول شعرا مقابل روم
مسعود در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ (مهدی نامه):
این شعر از سالیان خیلی قبل ذهن بنده را هم درگیر خودش کرده و همیشه برایم جای سوال بوده که این شعرتا چه حد اصالت دارد. اخیرا هم هر چه در اینترنت جستجو کردم و از هوش مصنوعی هم استفاده کردم نهایتا به همین نسخه پرینستون که گنجور اسکن آن را در اختیار قرار داده رسیدم . بنظر می رسد با توجه به اینکه زمان نسخه برداری آن از نسخه اصلی از نظر زمانی فاصله زیادی با عصر حاضر دارد می توان تا حد زیادی به اصالت آن اعتماد نمود.
نظر شخصی خودم را در خصوص وقایع آخرالزمان که متاثر از شنیده های گذشته های نسبتا دور و تطابق آن با عصر حاضر می باشد به اشتراک می گذارم. که البته حق می دهم که مطالبی که عرض می کنم برای برخی از دوستان باور پذیر نباشد.
بنده متولد دهه چهل هستم خدمت سرورانم عرض کنم مادر بزرگ پیری داشتم که در اویل دهه شصت از دنیا رفت، مطلبی که طی این سالها همیشه در خاطرم مانده این است که در آن زمان که اکثر مردم حتی دسترسی به تلفن هم نداشتند و استفاده از نامه رایج بود. ایشان می گفتند که مردم در آخر الزمان در هرکجا که باشند می توانند همدیگر را ببینند و با هم صحبت کنند و نکته دیگری که می گفتند این بود که در آخر الزمان مرد و یا زن بودن برخی قابل تشخیص نیست. مورد اول که هم اکنون کاملا محقق شده و در خصوص مورد دوم همیشه به این فکر می کردم که احتمالا درعصر آخر الزمان مرد و زن بخاطر نوع پوشش و آرایش ظاهری ممکنه از هم قابل تشخیص نباشند ولی با مسائلی که امروز در خصوص جنسیت مطرح می باشد واقعا خودم هم تعجب می کنم. واقعیت این است که اخباری از گذشته در خصوص وقایع عصر حاضر وجود دارد که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت.
علی احمدی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵:
در این غزل یک تجربه عاشقانه به صورت خلاصه بیان شده است .ردیف "بی چیزی نیست " یعنی اینکه "چیزی هست " به عبارت دیگر پشت همه این اتفاقات راز یا حکمتی نهفته است .معنای دیگر این ردیف اگر چیز را مقدار در نظر بگیریم معنایش می شود این اتفاقات بی ارزش نیست .به عبارت دیگر اگر اتفاق عاشقی برای کسی تجربه می شود بی ارزش نیست و حتما این تجربه در آینده به کار وی خواهد آمد و نباید افسرده گردد.بسیاری از جوانان پس از تجربه ناکامی در عشق با این سوال مواجهند که خوب بالاخره چه شد؟ این غزل برای این افراد پاسخ دارد .
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست
تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست
در آن چشمان فریبنده خمار خواب آلود و در آن تاب زلف پریشان تو چیزی هست که من را ربود و عاشق کرد .عاشق شدن را آموختم
از لبت شیر روان بود که من میگفتم
این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست
از لب تو شیر روان بود که شیرینش می کرد و این شیرینی به دور دهان چون نمکدانت ترکیب جذابی بود که در آن هم حتما حکمتی هست و مرا امید وار به عاشقی نگه داشت. عاشق ماندن را آموختم.
جان درازیِ تو بادا که یقین میدانم
در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست
جان من فدای تو باشد و باعث طول عمر تو شود تو در زیر کمان ابرو تیر های مژه هایت را داری که در این هم سرّی هست که عمرت را طولانی می کند .و تو ای عاشق یاد بگیر که چه تو باشی یا نباشی باید خاطر یار را گرامی بداری .تو تعهد به معشوق را آموخته ای.
مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق
ای دل این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست
به خودش می گوید ای عاشق تو به غم جدایی معشوق دچار می شوی و ناله سر می دهی این ناله ها هم بی ارزش نیست و تجربه مهمی است تو غم عاشقی و صبر در راه عاشقی را آموخته ای .نگو چرا آمد و چرا رفت.
دوش، باد از سرِ کویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست
حتی اگر دیشب باد از منزل او به گلستان وزید ،تو ای گل عاشق گلبرگ هایت را باز می کنی ( گریبان چاک می کنی) و این هم ارزشمند است تو شور عاشقی را آموخته ای
دردِ عشق ار چه دل از خلق نهان میدارد
حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست
و در نهایت تو با درد عشق آشنا شده ای .چشم گریان تو ای حافظ راز عاشقی را نگه نمی دارد و تو را رسوا می کند .عاشقی با رسوایی و ملامت همراه است .
همه این تجربه ها در راه عاشقی و با هر عشقی ایجاد می شود حتی اگر عشقی ناتمام بماند این تجربه ها ماندگار است .
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات »وغزل شمارهٔ ۲۰۷
هر که را ، عشقِ تو سرگردان کرد
هرگزش ، چارهٔ آن نتوان کردچارهٔ عشقِ تو ، بیچارگی است
هر که بیچاره نشد ، تاوان کردسر به فرمان بنهد ، خورشیدَش
هر که یک ذرّه ، تو را فرمان کردچون به زیبایی ، آن داری تو
این چنین عاشقِ زارم ، آن کردچشمِ خونریزِ تو ، از غمزهٔ تیز
چشمِ این سوخته ، خونافشان کردچه کنی قصد به خونم ، که دلم
خویش را پیشِ رُخت ، قربان کردجانِ عطّار ، تو خود میدانی
که هوایت ، ز میانِ جان کرد
احمد رحمتبر در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:
سالار عقیلی در آلبوم افسانه روزگار، قطعه خفته بیدار، ابیاتی از این شعر را خوانده است.
احمد رحمتبر در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۹ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲:
سالار عقیلی در آلبوم افسانه روزگار، قطعه خفته بیدار، از میانه آهنگ به بعد، ابیاتی از این شعر را خوانده است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳
دل ز اغیار ، پاک خواهم کرد
لشگرِ غم ، هلاک خواهم کردخونِ دل را ، ز دیده خواهم ریخت
سینه ، بهرِ تو پاک خواهم کرداز طرب ، باز قصّه خواهم گفت
غصّه را ، غصّه ناک خواهم کردچیک چیکِ کبابِ دل تا کِی
سینه را ، چاک چاک خواهم کردزان لب و چشم ، مست خواهم شد
حلقه ، در گوشِ تاک خواهم کردعاقبت ، جان به وصل خواهم داد
بر سرِ هجر ، خاک خواهم کردبهرِ آن ، تا نجات یابد فیض
خویشتن را ، هلاک خواهم کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱
مرا دردی ست در دل ، نه چو هر درد
دوایِ آن ، نه در گرم است و نه سرددوایِ دردِ من ، دردی ست سوزان
که آتش در زند ، در گرم و در سرددوایِ دردِ من ، دردِ رسائی ست
که از هر درد ، بیرون آورَد گَرددوایِ دردِ من ، دردی ست شافی
که روبد از دل و جان ، گَردِ هر دردطبیبی مشفقی ، ربّانیی کو
که دردم را تواند چاره ای کرددوایی خواهم از دستِ طبیبی
که تا گردَم سراپا ، جملگی دردنمیبینم به عالم ، سرخ روئی
نهم تا بر درِ او ، چهرهٔ زردبه سویِ اولیایِ حق ، نشانی
به نزدِ کیست ، یا رب از زن و مردبسی گشتم ، بسی جُستم ندیدم
کسی کو باشدش ، یک ذرّه زین دردهمه عمرم ، درین سودا به سر شد
نه مقصودم به دست آمد ، نه همدردبنِه دل فیض ، بر دردی که داری
خوشا حالِ کسی ، کو دارد این دردطبیبِ حق ، دوا ، جز دردِ حق نیست
به دردِ او ، شفا یابی ز هر درد
علی احمدی در ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲: