گنجور

حاشیه‌ها

حمید در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

دوستان عزیز، در بسیاری از اشعار قدما از این دست به ظاهر اشکال در وزن ، دیده می شود و در واقع می توان گاهی هجای کوتاه را به بلند و یا عکس آن در یک مصرع به کار برد و اشکال ندارد. در ضمن وزن مصرع مورد مناقشه هم کاملن درسته. در صورت علاقه به مطالب بیشتر در این خصوص ، می توان به کتاب دکتر سیروس شمیسا و یا به کتاب زحافات رایج در شعر فارسی مراجعه کرد. پیروز باشید.

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می‌روم الله معک
حافظ در غزلهای بسیاری دل خود را با رضایت کامل در معرض تیرهای مژگان حضرتش قرار داد تا همه دلبستگی ها به چیزهای مادی و برآمده از ذهن این جهانی را شکار کرده و از میان بردارد و پس از آن است که با ریش و زخمی شدن دل ، و خروج دلبستگی های دنیوی از آن ، فضا برای حضور حضرت معشوق گشوده شده ، سالک عاشق طعم نمکین لب حضرتش را
از طریق وجود حقیقی خویشتن که از جنس خداست
چشیده و نظر لطف او را به خود در می یابد و این تازه اول راه عاشقی بوده و سالک روز به روز عاشقتر شده ، در آرزوی دیدار
و بوسه های بیشتر از لب حضرتش میسوزد . اما در مصرع دوم بنظر میرسد اوضاع بر وفق مراد نبوده و بین عاشق و معشوق شکرآب شده ، حافظ اصل خدایی خود را تهدید به رفتن و ترک نمودن میکند ولی از حضرت معشوق میخواهد حق آن بوسه فراموش نشدنی آغازین را نگه داشته ، او را فراموش نکند و از خدا میخواهد یار و مراقب او باشد . از نگاه عرفا بین خدا و اصل خدایی انسان فرق و جدایی وجود نداشته ، یک گوهر و نور
واحد هستند . مولانا میفرماید : یک گهر بودیم همچون آفتاب /بی گره بودیم و صافی همچو آب . توهم اینکه در یک سوی انسان قرار گرفته و درسوی دیگر خدا ، وحدت و یگانگی نبوده و بلکه شرک میباشد اما مولانا در ادامه همان بیت انسان را از اندیشه خطا برحذر داشته ، توضیح کاملتر میدهد که در این مقال نگنجد
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در راستای معنی بیت قبل و پس از زدودن دلبستگی ها از مرکز انسان ، او نیز مانند خدا گوهر پاکیزه و دوراز هرگونه آلاینده ذهنی به عالم قدس و ملکوت خدا و فضای یکتایی وارد شده و با حضرت معشوق به وحدت میرسد و درمصر دوم حافظ میفرماید این خیر و حسنات انسان نتیجه و حاصل هزاران سال تسبیح و عبادت ملایک است ، یعنی که از آغاز مشیت و اراده خدا یا زندگی بر این بوده است که انسان اشرف مخلوقات با خیر و حسنات ذکر شده و در حالیکه درجسم و ماده و درجهان فرم وارد شده است به اصل خدایی خود زنده شود و این امر حاصل فرآیند بسیار طولانی به قدمت پیدایش حیات در جهان ماده میباشد .
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
حال حافظ گلایه ای که به کنایه در بیت آغازین غزل از حضرت معشوق آورده میپردازد و میگوید اگر پس از ریش نمودن دل دلبسته او به چیزهای ذهنی و مادی ، هنوز او را خالص و شایسته راهیابی به آن فضای قدسی نمی دانی و در شک هستی ، پس حافظ را محک بزن تا بر تو تجربه و ثابت شود که او زر خالص شده و از ماده و خاک تبدیل به طلای ناب شده است ، یعنی که پس از این چیزهای آفل این جهان ماده و ذهن بر او کارگر نیستند . حافظ مثال میزند وگر نه که او بهتر از ما به خرد و آگاهی خدا از درون انسانها آگاه است .
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
در ادامه بیت قبل حافظ از حضرت معشوق شکوه میکند که مگر در عهد الست پیمان نبسته و قول نداده بودی که اگر انسان از خاک و ماده و ذهن تبدیل به حضور و طلای ناب شود ، پس تو نیز مست و از خود بیخود شده و به دو بوسه انسان عاشقت را به خود زنده می گردانی ؟ یعنی اینکه خدا نیز همانند انسان بسیار مشتاق به وصل بوده و درانتظار یکی شدن انسان با او در حالیکه هنوز در فرم بسر میبرد میباشد .در مصرع دوم حافظ از بطول انجامید این وعده و قرار بی تاب و بیقرار شده و از دو بوسه و حتی یک شدن با حضرتش سوال میکند .معنی دو بوسه و یک و دو مصرع دوم جای تامل و صحبت بیشتری دارد .
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
حافظ پس از شکایت از حضرت معشوق کمی آرام گرفته و با لحن
آشتی جویانه از خدا میخواهد پسته خندان خود را که معدنی از شادی و شکرافشانی میباشد باز نموده و دگربار سخن خود را از طریق ابیات و غزلهای ناب بر زبان حافظ جاری کرده ، او و سایر خلق جهان را از غم سنگین فراق برهاند .درمصر دوم با اشاره به سرد شدن و از دهن افتادن غذای گرم و آماده ، خود را از رفتن به شک و تردید در باره وفای به عهد خدا باز داشته و میخواهد که همچنان شکر افشانی کرده و به بقیه امور از قبیل تاخیر در کام یابی کاری نداشته باشد و آنرا به قضای الهی و کن فکان واگذارد
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
حافظ به بیت آغازین غزل و تهدید به رفتن خود اشاره کرده میفرماید مگر میشود او دست از مراد و مقصود خود و حضرت معشوق کشیده و دگربار به ذهن و جهان پست ماده بازگردد ؟ او این چرخه و دور باطل ورود به ذهن را پیش از این برهم زده و اکنون نیز چنین خواهد کرد . حافظ و انسانهای کامل رها شده از قیود بندگی چیزهای ذهنی و مادی که حلاوت لب معشوق و یکی شدن با حضرتش را چشیده اند ، این شیرینی لب یار را با تمامی جهان هستی معاوضه نخواهند کرد . در مصراع دوم همین مطلب را میگوید که مگر امکان دارد حافظ زبون و ذلیل چرخ فلک یا جهان هستی و ذهن گردد ؟ هیهات که حافظ برود و الله معک .
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک
رقیب یعنی خود کاذب انسان که همواره دور و بر انسان و حتی انسان عارف می پلکد تا شاید بتواند از روزنی هرچند باریک عبور کرده و بتواند دگر باز انسان را به ذهن و دنیای ماده ببرد ، از همین روی حافظ از خدا میخواهد حال که اصل خدایی حافظ را بر خویشش یا همدم و یار او نکردی ، پس لطف نموده این رقیب اصل خدایی اش را چند قدم دور از او بدارد تا جلوی نفوذ او گرفته شود . باشد که موعد وصل بنا بر مشیت و خواست حضرت معشوق و کار بیشتر عاشق فرا رسد .

حمید در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

هر بیت این غزل یک شاهکاره و دنیایی بار معنایی داره. بعید می دانم در دوازده سالگی بشود چنین غزلی گفت حتا اگر سعدی باشی!

نگار در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

امروزه می گویند که یکی از ارکان عشق ماندگار صمیمیت است. الان فکر می کنم یعنی همین محرم دل بودن است. رازنگهداریست. پذیرش حقیقت و تحمل راز معشوق است.ومن این رو به عینه دراین شعردیدم. وقتی از حافظ پرسیدم چرا؟ به من گفت( هرکه شد محرم دل درحرم یاربماند). و درنهایت کسی که بیشتر از من عاشق نبود فقط با نشان دادن صمیمیت و تحمل درحرم یاروارد شد و ماند. ومن درانکار و شکِّ واقعی بودن یانبودن یک محبت. اگر کسی را دوست داریم به راحتی خشگمین نشیم. که هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت. اگر توانش رو نداریم اصلا وارد میدان عشق نشیم. وگرنه هرمی لعل که از دست معشوق بگیریم اشک حسرت خواهد شد ودر چشم گهربارخواهدماند. موج خون فشان این دریا درسکوتی سخت چیزی نمانده که من روباخودش ببره. دام سخت است مگریارشود لطف خدا.ملتمس دعا

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

از رندان پاکباز عیبجویی نکن ای زاهد پاک سرشت( نا آزموده رنجهای عشق)آنچه را که گناه رندان می پنداری برای تو نمی نویسند. من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش( خانلری:کوش) هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت به جای ارزیابی دیگران در تعالی خود بکوش( و وصول به حال خوش) هر کسی میوه دریافت های درونی خویش را می چیند.
3- همه چه مست و چه هوشیار، جویای یار بی آلایش و زلال از بدی هایند( سبحان) هر پرستشگاهی چه مسجد و چه کنیسه جایگاه عشق ورزی با اوست.
4-من که پیوسته مست حال خوشم، تسلیم خشت در میخانه ام مدعی اگر از این راز بی خبر است بگو سرت را به سنگ بکوب(ایهام: به خشت میخانه بکوب، یا من بکوبم- سرت با خشت برابر است- سرت را روی خشت بگذار و بمیر- مردن سزای آنکه ازین راز بیخبر است)
5- از سرنوشت ازلی که با عشق خداوند بخشنده نوشته شده (لحظه صفر آفرینش) ناامیدم نکن، چه می دانی کدام جان زیباست و کدام زشت؟
6-با این حال خوش( بهشت نقد) فقط من از پاکدامنی( متصور تو) بیرون نیفتاده ام پدرم نیز بهشت جاودان را از دست داد.( خانلری: خلوت تقوی.همچنین یک بیت اضافه دارد)
7 - اگر در لحظه مرگ جامی به دست آوردی( حال خوش را تا پایان زندگی حفظ کنی)بی درنگ از این کوی خراب، خود به بهشت می روی( خانلری: برو تا به بهشت) دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۱:

بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم زنیک و بد فرسوده است
در روز ازل هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

سید حسین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹:

بانو فرمودند: بدون وقت «الله مولانا علی» بدون وقف.
گر عروض بدانید و ادبیات عرب متوجه میشوید که خیر.
ثانیا:
الله من مولا هلی با «الله مولانا علی» فرق میکند.
در عربی الله یکیستو بسمانند فارسی «خدا» نیست که ''ی'' بگیرد مثل ( خدای من )
مولا در ادبیات معنایش مشخص
الله معین
و علی واضح
اگر به ع بی سروده بود میشد نتیجه ای گرفت
بیچاره در گور میلرزد اگر بشنود شعر خلوت تصوفانه اش به را به شرک و کفر کشاندید.
هرچه در مذهب مولوی بگویند در موحد بودن ویکتا پرستی اش شکی بین عاقلان نیست.
گذرهای مذهبی مولوی نظر شخصی وی نمیباشد.
ارجاع کنید به مقدمه مثوی و العار مقدمه
در دیوان شمس جو خواص و صمیمی است و بیان احوال متغیر مولانا که انسانیت و متغیر بودن یک عاشق مشتاق را مرسوم میکند.
یا حق

علی یزدانی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:

فُستُقی به معنای رنگ سبز مایل به زرد (مغز پسته ای)
مُعرَّب پسته ای

nabavar در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ عمان سامانی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در ستایش دو علت ایجاد و دو مایه خلقت بنی آدم النبی الاکرم و الولی الافخم صلوات الله علیهما:

گرامی میثم
بصورتند دو، لیکن بمعنی‌اند یکی
مبینشان دو، که باشد دوبینی از حولی
حول با احول هم ماناست و به معنای کج بینی و دو بینی ست همان که ما چپ چشمی می گوئیم

میثم در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ عمان سامانی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در ستایش دو علت ایجاد و دو مایه خلقت بنی آدم النبی الاکرم و الولی الافخم صلوات الله علیهما:

بصورتند دو، لیکن بمعنی‌اند یکی
مبینشان دو، که باشد دوبینی از حولی*
دوبینی ز احولی*
اشتباه تایپی نیست؟

ترانه در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

با عرض سلام
خانم شقایق و اقا ی ارمین
مهم نیس که هر کی چه تعبیری داره تعبیر و درک هر کس از مساله متفاوت از دیگری میباشد
ولی تعبیر من ترکبیب تعابیر شما هستش البته به اقا ی ارمین نزدیکتر می باشد
امیدوارم ایران و جانعه به جایی برسه که هرکی با طرز فکر مخصوص به خودش در اسایش کنار دیگری زندگی کند

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۸:

فرهنگ جلال دین
فرهنگ ماه نشان، فرهنگ های و هوی انسان و شکوه جان جان فزا، فرهنگ یگانگی با هستی از راه یگانگی با دوست و نزدیکی با آفریدگاری و درخدمت هستی بودن و آفریدن و نو شدن

پری در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۲:

سخن صورت نبندد

علی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

جناب آقای محمود ادیب آیا به محمدرضا شفیعی کَدْکَنی باور دارند؟ بله مرحوم شجریان ادیب نبود اما در خواندن درست اشعار از یزرگان شعر کمک می گرفت. احتمالا آدرس شما رو نداشت.

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸:

با می بکنار جوی می باید بود

وز غصه کناره جوی می باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روزست

خندان لب و تازه روی می باید بود

(رباعی از حافظ)

ف.ش در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:

همینطور که دوست مون هم اشاره کردند، استاد افتخاری هم این غزل رو به زیبایی اجرا کردند اما متاسفانه چون تک آهنگ (با عنوان: سرمست) هست، امکان معرفیش رو در اینجا رو پیدا نکردم

کیمیا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:

حتی با باور بطلیموسی خیام هم اجرام آسمانی ساکن نیستند پس می فهمیم منظور خیام چیز دیگری بوده
ساکن بودن= اصلا حرکت نداشتن
تردد= رفتن و آمدن
سر رشته را گرفتن و رفتن=مستقیم رفتن
سر گردان بودن = به دور خود چرخیدن
گردان بودن=دایره ای در حرکت بودن
و خیلی جالب است که تردد که به معنای آمد و شد است نیز خود نشانه ی سرگردانی ست
این شعر به سطع درک و شهود اشاره دارد که همان خرد است. چون کوچکترین ذره می داند چه باید کند و شعور دارد هر چیزی را هم که تشکیل دهد شعور دارد. یعنی از شعور جز به شعور کل می رسیم و اینکه همه چیز در جهان تسبیح خدا را می گوید خود تایید این موضوع است.
برای همین جهان در نظم است. اما تنها موجودی که در دنیا ی شناخته شده ی ما و خیام می تواند این شعور را رد کند انسان است و شاید این دقیقا همان بلای میوه ی ممنوعه ست.
پس اجرام تنها می تواند به نوع خاصی از انسان اشاره کند که شعور را رد کرده است.
و همین نوع انساس است که باعث سرگردانی خردمندان می شود
مدبر=اداره کننده
سر رشته ی خرد را گرفتن و رفتن یعنی با توجه به خرد خود تصمیم گیری کردن.
اگر به جای خرد خود از طبقه بندی ای که دیگران برای ما انجام داده اند طبعیت کنیم چون آنها سرگردانند ما هم سرگردان میشویم
پس هر چه خیام در مصرع اول و دوم می گوید را دوباره برعکس می کند و در مصرع سوم و چهارم هم می گوید مثل اثبات یک رابطه ی دو طرفه ی ریاضی یکبار از طرف اول به طرف دوم رسیدیم و یکبار دیگر از طرف دوم به اول

Meli در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:

سلام بجای وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن ،میشه گفت مستفعل مفعولن مستفعل مفعولن؟؟ یا مستفعل مستفعل مستفعل مستفعل؟؟

وحید در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

این لطافت که تو داری همه دل ها برباید
وین بشاشت که تو داری همه غم ها بزداید

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
دشمنان ، دلبستگی های دنیوی انسان هستند که به دلیل کثرت آنها ، حافظ واژه هزار را در باره آن بکاربرده است . این دلبستگی ها قصد هلاک و نابودی اصل خدایی انسان را داشته و هرچه در توان دارند در این راه بکار می برند . تعلق خاطر و دلبستگی های دنیوی الزاماً به معنی دست یافتن به آنها نیست بلکه قرار دادن هر چیز مادی در مرکز و دل انسان است که پس از آن تمامی فکرهای برآمده از ذهن و همچنین رفتار انسان حول محور آن دلبستگی گردیده و در راه دستیابی به آن تنظیم می شوند .حافظ در مصرع دوم میفرماید انسانی که مانند او از دام چیزهای این جهانی رها شده و چیزی بجز حضرت معشوق در دل و مرکز او قرار ندارد و در یک کلام دوست و محبوبی بجز او ندارد ، پس چنین انسانی از دشمنان بیشمار تعلقات دنیوی باکی ندارد . برای مثال به ثروت یا مقامی دست می یابد ولی بدلیل ناظر بودن بر ذهن و تمایلات نفسانی خود ابتکار عمل را در دست گرفته و با نظارت کامل بر ذهن خود ، آن چیز بدست آمده را دشمن نفس خود انگاشته و کنترل میکند تا مبادا جایی در دل او برای خود باز کرده و به انسان القاء خوشبختی کند .
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
حافظ میفرماید امید به وصل حضرت معشوق است که او یا هر انسان عاشقی را از نظر معنوی زنده نگاه میدارد و این یادآوری دمادم انسان به خویشتن است (که از جنس خدا بوده و از اصل خود دور افتاده و در هجران بسر میبرد ) که بیم هلاکت از دلبستگی دنیوی را در دل سالک عاشق زنده نگاه میدارد ، این بیت اشاره به مرحله مراقبه در سلوک عاشقی دارد .
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
حافظ ثمره آن مراقبت را شنیدن بوی حضرت معشوق درهر نفس و لحظه از زندگی میداند که اگر حتی یک نفس انسان عاشق بوی و حضور حضرتش را حس نکند پس زمان و لحظه گریبان چاک کردن انسان از این غم فرا رسیده است .گریبان چاک کردن کنایه از یبیقراری و از دست دادن شکیبایی میباشد و انسان عاشق در می یابد غفلتی از او سر زده که از حس بوی حضرت معشوق محروم شده است .
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
پس حال که سالک عاشق چنین کابوسی را متصور شده ، جایز است که برای لجظه ای از یاد و خیال حضرتش غفلت کرده و به خواب ذهن رود ؟ حافظ خود پاسخ میدهد هیهات که چنین کند ، و در بیت قبل به تبعات چنین غفلتی که غم فراق و هجران است پرداخته بود و در مصرع دوم این بیت نیز میفرماید حاشا که دل عاشق توان تحمل و صبوری برای این فراق را داشته باشد ، پس بهتر آن است که سالک برای دوری از چنین غم بزرگی ، لحظه ای دست از مراقبت و نظارت کامل بر ذهن و نفس خود بر ندارد .
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
حضرت معشوق به دلیل غیرت عشق ، به دلبستگی های انسان زخم میزند زیرا تحمل قرار گرفتن چیزها که برآمده از ذهن و جسم هستند را در دل عاشق نداشته و به وسیله زخم زدن به آن چیزها به انسان یادآوری میکند که انسان از جنس جسم و چیزهای ذهنی نبوده ، پس چیزهای این جهانی توان خوشبخت کردن انسان را ندارند . اما دیگری که خود کاذب انسان است چیزهای این جهانی را مرهمی بر دردهای انسان دانسته و به انسان القاء دریافت خوشبختی از چیزها را میکند . حافظ میفرماید البته که این زهر برای کشتن دلبستگی ها در مرکز انسان از آن چیزی که مرهم می نماید بهتر و برای انسان مفید تر است .خود کاذب انسان دست یافتن به چیزهای برآمده از ذهن مانند ثروت ، شهرت، جاه و مقام دنیوی و هزاران چیز دیگر را عین مرهم و آرامش و خوشبختی برای انسان تلقی میکند .
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
این شمشیر که در بیت قبل زهر نامیده شد برای کشتن دلبستگی های انسان به چیزها بوده و در این کشتن حیات جاودانه انسان وجود دارد . در واقع روح انسان اسیری در دست خود کاذب انسان است که با فدا کردن آن خود کاذب ، انسان به آرامش و شادی خواهد رسید .
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپر کنم سر ، و دستت ندارم از فتراک
پس حال که در این کشتن و فدا کردن دلبستگی ها و خود کاذب انسان چنین خاصیتی وجود دارد ، ای حضرت معشوق از این کار سر مپیچ ، زیرا اگر با شمشیر مبادرت به این کار کنی سر خود را که نماد خود کاذب ذهنی ام میباشد سپر خواهم کرد . یعنی انسان عاشق با رضایت کامل به حضرتش اجازه خواهد داد که سر من کاذب ذهنی اش را برای همیشه از او جدا کرده و شرش را کوتاه کند . دست نداشتن از فتراک نیز میتواند به معنی جلوگیری نکردن از بستن و کشیدن این سر ذهنی جدا شده بر زین اسب پادشاه یا حضرت معشوق باشد .
"به فتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند" ، در اینجا نیز سر کاذب ذهنی را به جرم دربند و وابسته کردن انسان به چیزهای این جهانی به فتراک جفا می بندند .
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
میفرماید با همه احوال ذکر شده برای انسان سالک و عاشق ، هر انسانی فقط به اندازه دانایی و قدرت اندیشه خود میتواند خدا را درک کند وگرنه با هیچ جهان بینی ، به کنه و ذات عظمت و جلال حضرت معشوق راه نیست . مولانا نیز میفرماید :
نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست
نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد
درخور نایست نه درخورد مرد
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
میفرماید از اینرو که حافظ روی فقر و مسکین وار خود را بر آستان و خاک کوی حضرت معشوق نهاده و خود را نیازمند آن یگانه دید به چشم و در نگاه خلق عزیز هر دو جهان شد . یعنی اگر هر انسانی خود را نیازمند به حضرتش دانسته و سر تسلیم بر خاک آستانش بساید بدون شک عزت و سربلندی شایسته و سزاوار او خواهد بود . احساس فقر نیز یکی از اولین مراحل سلوک میباشد .

۱
۱۹۷۸
۱۹۷۹
۱۹۸۰
۱۹۸۱
۱۹۸۲
۵۷۳۱