سپهر در ۵ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هشتم - حسامالدّین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد:
نقد دوم در متن زیر ک بخشی از متن اصلی هست باید به نقل ویرایش شود لطفا تصحیح کنید ! با علامت ستاره مشخص کردم
نقد همچون پای آدمیست و نقد* همچنانست که قالب چوبین بشکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبین را ازین قدم اصلی دزدیدهاند و اندازهٔ آن ازین گرفتهاند.
ش. در ۵ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:
سید خلیل هم این قطعه را خوانده است... با آن تنبور سحرانگیزش...
فیونا در ۵ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
من امروز برای کسی که دوستش داشتم و بهم یه جورایی جواب منفی داد فال حافظ زدم و این غزل اومد امیدوارم امیدی ک حافظ بهم داد خدا یه روز برام رقم بزنه و من این حاشیه رو به طرفم نشون بدم مخصوصا بیت آخر
صدرمجلس در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روحاند:
یاوه دانستن این دریای عظیم معرفت و بقول خودت حضرت، جزیره ی معنویات
کار هیچ کس جز افراد پست و فرومایه و کم معرفت نیست و خود حضرت چنین اشخاصی را به نیکی تمثیل کرده اند :
خربطی ناگاه از خرخانهای
سر برون آورد چون طعانهای
کین سخن پستست یعنی مثنوی
قصه پیغامبرست و پیروی
nabavar در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳:
گرامی دلارام
در حساب بوسه امید مرا
بر دهانت مبلغی وام آمده
میگوید:هر طور حساب می کنم
لبِ تو به من بوسه بدهکاراست
به امید آن انتظار می کشم
آذر ،خ معلم جغرافیا اراک در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:
با سپاس از همه. راستی مولانا جان چرا اینقدر سخت حرف می زنی؟ اینجوری مردم فکر می کنن انسان کامل شدن ،خلیفه الاه شدن و اولیاالاه شدن کار سختیه در حالی که شدنیه
بی نشان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:
سلام و عرض احترام
در راستای پاسخ به پرسش بانو الهام مطرح شده در 26 آذر ماه سال 1396 بنده چند کلمه ای جسارت کنم درس پس دادن در محضر اساتید خاموش :
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
تنها به نظر میرسه به عنوان برداشتی شخصی مهمترین نکته ی این بیت ورای معنا و مفهوم حقیقی مسطور در آن تسری بخشی قابلیت و امکان نی بودن برای همگان از دیدگاه مصداق و تمثال به حقیقت خویشکاری نی یعنی مولاناست
این نکته دریافتنی و اندیشیدنی است که با آوردن عبارت همه در مصراع اول و در جهت تبیین فرمایش نفخ نفخت کردم حضرت یار چونان پدری مهربان به فرزند انسان تڋکار جایگاه بی بدیل و منفرد خویش را می دهد که تو نیز و هر مثل توبی در تمامی گستره ی اعصار و امصار نی ای هستید باز نمایاننده ی نوای نایی ازل و ابد و .....
مصراع دوم ترجمه ی تحت اللفظی در حد وسع :
تنها آنان که توان استماع نوای نای جان تمامی آدمیان را دارند به تبع اعراف و اشعار به اینکه نای در انگشتان و دستان نی زن پنهان عالمند دست به نای جان آنان و خوبشتن کنند چون این دست کردن شاید به معنای ادراک حقیقت فوق عشق و معرفتی ورای معمول و متعارف می طلبد نه مستمع که سماع باره و آنکه تمامی شراشر جانش تشنه و قابل شنیدن و دست افشانی و پای کوبیدن و حق نوای نی را ادا کردن است بدان بپردازند
محمود عبادی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
دوستانی که حاشیه میگذارند توجه فرمایند که هر چه خلاصه بنویسند مورد توجه قرار میگیرند. اطاله کلام در امور بدیهی جایز نیست. من نمیخواهم از حاشیه نویس خاصی نام ببرم لکن عرض میکنم که الکلام ما قل و دل.
محمود عبادی در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
همه میدانیم که خواجه این غزل دل انگیز را به استقبال از غزل معروف خواجوی کرمانی سروده است که مطلع آن چنین است : " پیش صاحبنظران ملک سلیمان باد است/ بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزاد است" .
زبان هر دو گوینده بزرگ انصافا فاخر و در اوج بلاغت و فصاحت است بنوعی که اصلا نمیتوان یکی را بردیگری ( البته در مورد این دو غزل ) ترجیح داد. البته زبان حافظ بزرگوار خاص خودش است که هر حافظ دوست براحتی میتواند آنرا تشخیص دهد و فرمول خاصی در این خصوص وجود ندارد بلکه هر کسی که با دیوان خواجه بزرگوار انس و الفتی ذاشته باشد میتواند آنرا باز شناسد. در هر حال خواجو درغزل خود بیشترمغنی پردازی کرده و از ناپایداری دهر سخن گفته است لکن حافظ در این غزل علاوه بر معنی پردازی مضمون پردازی هم کرده است که این سرعظمت حافظ است.
امید نوری در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
صحیح تر است
دلارام در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳:
یعنی کسی معنیشو نمیدونست؟
نگین راد در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۴ - از کفم رها:
بیت دوم در مدار دل صحیح است با استناد به تصنیف استاد لطفی
بی نشان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۴:
ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
نظر به حلقه ی مردان چه می کنید از دور
بنده ی کمترین تنها برداشت گونه ای صرفاً شخصی و ذوقی نه در محضر اعزه ی اساتید آکادمیک و بر بنیان های علم نظری می نگارم تا باب کلامی گشوده گردد:
این خسرو منصور کیست که به جان های نظاره گر حلقه ی مردان نهیب زده در مقام تحذیر آن ها را از تماشاگری به سمت و سوی بازیگگری می خواند؟!
خداوند نمی تواند باشد چون در ابیات بعد به ادعای تماشای صنع الهی توسط کسی که مور نهیب این ندا واقع شده است اشاره شده است: مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا مگر اینکه التفاتی صورت گرفته باشد و دوران مخاطبی به رسم معمول شیوه و طریق مولانا....
دعوت باید نشانی از قابلیت داشته باشد وگرنه لغو و بیهوده است و در نشان جهل دعوت کننده خواهد بود به کاری که لوازم و امکانات انجان آن موجود نیست ....
پس در حلقه ی مردانی که مولوی در بسیاری جای ها به صفات و خصوصیات آن ها و همنشینی شان اشاره نموده است امری ممکن و قابل تحقق است هرچند موانعی چند مانع از آن شده است از جمله خواب آلودگی و مصادیق و مراتب آن....
خسرو منصور می تواند در بیان داشتی تکوینی اشاره به خسرو خاور و باختر خورشید ظاهر و باطن اما و صد اما با صفت نصرت و پیروزی باشد که خود حاوی نکاتی عدیده است... به خواب آلودگان نهیت بیداری و هوشیاری می زند چرا که مردان مرد و رجال صادق در ادعای مردانگی خواب و آرام ندارند و همیشه و همواره در هنگام طلوع این خورشید ظاهر و آن خورشید باطن بیدار و هوشیار و در صدد بهره وری اند .... اشاره به یکی از کلمات شاه مردان آقا امیر المونین بعد از ضربت خوردن خطاب به آفتاب برآمده و سحر از راه رسیده که ای آفتاب حسرت دیدن چشمان علی روحی فداه در خواب را به گور بردی که تو برآیی و چشمان علی در خواب باشد ....
روح فطرتا و جبلاً عاشق روز و چشم همچنین عاشق نور و روشنی است و خطاب دعوت به روز و روشنی نیز از جانب داعی خطابی فطری و جبلّی است لذا اعجاب گونه ای را در پی دارد که با برآمدن آفتاب اینان چرا و چگونه خفته اند یعنی از فطرت اصیل خویش منحرف و منصرف گردیده اند؟!
عاشق خواب و خوراک ندارد و اینکه فرموده با ظهور روز و طلوع نور است که این هر دو عاشق از جای برمی خیزند از باب مسامحه در تعبیر است چونان اینکه جان های جانانه از حلقه های مردانه برکنار باشند این با غایت و چرایی خلقتشان ناسازگگار است و حاصل تاثیر و تاثرات عرضی و تبعی و غیر ماهوی است ......
روح نه در مقام بهره وری تام از روز که نمادی از بیداری و هوشیاری حقیقی و شهودی است و چشم در این جایگاه در ادعای عاشقی خود غیر صادق و کذابند چون حقیقت و اصل عاشقی سنخیت پروری در خویشتن با معشوق و منظور است....
باقی ابیات بماند در وقتی دیگر و پس از نکته یابی های ژرف دوستان اهل و قابل .....
بی نشان در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۴:
سلام و عرض ادب و احترام
عدنان العصفور در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۵ - وقتی او را از رفتن به خراسان منع میکردند مشتاقانه این قصیدهٔ را سرود:
هر که را مهر خراسان بدل ارزانی نیست
پارسی نیست و آزاده نه ایرانی نیست
پدرش زاده در این خاک نیاکانی نیست
پارسی نیست هر آنکس که خراسانی نیست
ریشه در بلخ اگر نیستش ایرانی نیست
نیست با او سخنی آنکه خراسانی نیست
لر و کرمانجی و تبریزی و شروانی را
ریشه در بلخ پدید ست و انیرانی نیست
گر ز دربند و گر از گنجه و یزد و همدان
گوهر هیچ کسی غیر بدخشانی نیست
همه را بهره ز وخش ست چه گیلان و چه خوی
نه که شیرازی و یاسوج زرافشانی نیست
اریان را که به کوشانشهیان می خوانند
هنری هست که در پنجه کاشانی نیست
اشک از خاک هرات امد و مسگر ز زرنگ
کار یعقوب کم از لشکر اشکانی نیست
ان کیانوش کیانی که کنیشکاش خواندند
کم ز بهرام وکیارش به جهانبانی نیست
بابکان نیز ز زابل شده شاهنشه پارس
ورنه در فارس نشان هیچ ز ساسانی نیست
اتش برمکی از بلخ به بغداد افروخت
کردشان هیچ کم از کرده سامانی نیست
باختش رازی و شیرازی و بومسلم برد
زنده ایران به کسی همچو خراسانی نیست
یل پیشاوری ان رستم سورن پهلو
همچواو هیچ سپاهانی و کرمانی نیست
رستم و اشکش وگرشاسپ و سورن پهلو
بهبهانی و دلیجانی و زنجانی نیست
همه ازغزنه و بلخند و بدخشان و هرات
قمی و یزدی و سمنانی و تهرانی نیست
گر یهودی به کف انگشتری جم دارد
هست از کوی سلیمان و سلیمانی نیست
رستم از زابل و صد خائن این خاک از ری
گر فغانیست ز خویشست ز افغانی نیست
---
ع.آغازعشق است در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۸:
آقای/خانم محدث
خوب، چرا 《مدتی》 مشق حوزه خوندن؟ بعدش صائب ازدواج کردن؟ ترک تحصیل کردن؟یا...
وقتی بازبون خودش میگه: مخورفریب.... از عمامه زاهد
که--درگنبدزبی مغزی
-----'صدابسیارگی پیچد>>>یعنی:گنبد(سر یا کله ی مبارک وعمامه دار)داره لاف میزنه و فریب هست نه عرفان>> ومعتقده که این ازبی مغزیست ،.....موافقشم ، بلاخره تا کی....
عدنان العصفور در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۵ - وقتی او را از رفتن به خراسان منع میکردند مشتاقانه این قصیدهٔ را سرود:
بدل داشتن مهر خراسان از ان بی بدیل شروان داستانی بلند می طلبد روشنای آتش پارسی در آذربایجان و دربند اگر از خراسان بیشتر نباشد کمتر نیست دارای دربند و شروانشاهان نخستین شاهان بودند که شهنامه خوانی را در دربار رسمی کردند شعر پارسی دری نیز از قطران و نظامی و خاقانی و دیگر سخندانان گنجه و شروان و تفلیس و دربند پا به پای خراسانیان پیش میرفت و بسیار از فارس و کرمان و عراق پیش بودند شور پارسی و یاد باستان در شعر خاقانی و نظامی و قطران از دیوانشان شاهنامه ای دیگر افریده چندی پیش برنامه ای دیدم از روستایی از دربند که مردمش پارسی زادانی بودند که پارسی بودن خویش را از یاد نبرده بودند و هنوز به پارسی ارانی سخن میگفتند دریغ و دردا که ندانم کاری این پاره تنه ایرانیان را از کشور پارس جدا کرده و ما نیز با ندانی فرزندانمان را از دامن این خاک راندیم باری مهر خاقانی به خراسان و ایراندوستی و پارسی گراییش بسیار ستودنیست و جای کار دارد هر گاه او را میخواند اشکم روان میشود از اوست که میگوید
ملک عجم چو طعمه ترکان اعجمیست
عاقل کجا بساط تمنا بر افکند
جواد در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:
سلام به همه گنجوری های عزیز...من آدم ادبی نیستم ولی خب تفاسیر دوستان رو که میخونم واقعا لذت میبرم
خواستم بگم که از یک مسئله ذهنی و آشفتگی افکار و اوهام خیالات به شدت آزرده خاطر میشدم تا این که ی تفالی به حضرت حافظ زدم این غزل اومد برام
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
پیروز و سربلند باشید..یا علی
شرف در ۵ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷:
با سلام خدمت دوستان
رسن: ریسمان، افسار
چاه زنخدان: گودی چانه
فرورفتگی کوچکی که در زنخ بعضی خوبرویان است :
ای دل گر از آن چاه زنخدان بدرآیی
هر جا که روی زود پشیمان بدرآیی .
حافظ.
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما.
حافظ.
میرزا اکسیر در ۵ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰ - مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام: