گنجور

 
 
عنصری

گفتم: صنما دلم تو‌ را جویان‌ است

گفتا که لبم درد تو‌ را درمان‌ است

گفتم که همیشه از مَنَت هجران است

گفتا که پری ز آدمی پنهان است

خیام

می لعل مذاب است و صراحی کان است

جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است

اشکی است که خون دل در او پنهان است

مهستی گنجوی

گفتم که: لبم به بوسه‌ای مهمان است

گفتا که: بهای بوسه من جان است

عقل آمد و، در پهلوی من زد انگشت

یعنی که: خموش، بیع کن، ارزان است

عایشهٔ مقریه

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهان است

گفتا که بهای بوسه من جان است

دل آمد و در پهلوی جان زد انگشت

یعنی که بخر بیع بکن ارزان است

خاقانی

آن غصه که او تکیه‌گه سلطان است

بهتر ز چهار بالش شاهان است

آن غصه عصای موسی عمران است

آرامگه او ید بیضا زان است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه