خلیل شفیعی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
✅ آموزش فن بیان غزل ۲۸۹ حافظ
بیت ۱
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش / لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
تأکید: مجمعِ خوبی / عذار چو مه / مهر و وفا
لحن: تحسینآمیز همراه با حسرت و دعا
بیت ۲
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش
تأکید: شاهد و طفل / به بازی / گناهش
لحن: شکایتآمیز، عاشقانه
بیت ۳
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل / که بد و نیک ندیدهست و ندارد نِگَهَش
تأکید: نیک نگه دارم / بد و نیک / ندارد نگهش
لحن: عاقلانه، مراقب، کمی اندوهگین
بیت ۴
بویِ شیر از لبِ همچون شِکَرَش میآید / گرچه خون میچکد از شیوهٔ چشمِ سیَهَش
تأکید: بوی شیر / لب شکر / چشم سیه
لحن: لذتآلود و دردناک
بیت ۵
چارده ساله بُتی چابُکِ شیرین دارم / که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردَهَش
تأکید: چارده ساله / بت چابک / حلقه به گوش
لحن: پرشور، ستایشآمیز، اغراق شاعرانه
بیت ۶
از پِی آن گُلِ نورُستِه دلِ ما یارب / خود کجا شد که ندیدیم در این چند گَهَش؟
تأکید: گل نورسته / دل ما / کجا شد
لحن: پرسشگر، حسرتبار
بیت ۷
یارِ دلدارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَد / بِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشهَش
تأکید: قلب شکند / زود ببرد / پادشهش
لحن: اغراقآمیز، نمایشی، پرهیجان
بیت ۸
جان به شکرانه کنم صرف گَر آن دانهٔ دُر / صدفِ سینهٔ حافظ بُوَد آرامگَهَ
تأکید: جان به شکرانه / دانهٔ در / صدف سینه
لحن: فروتنانه
⬅️ خلیل شفیعی (مدرس زبان و ادبیات فارسی)
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۸ در پاسخ به Milad Sahraei دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
عزیز برادر
قرار نیست هرچه که به نظرمان قشنگ آمد بدون فهم دقیق موضوع، آن را بر حافظ بار کنیم
بیت کاملا درست است شاید شما متوجه معنا نشده اید و جالب این است که میفرمایید همه اشتباه نوشتهاند و من متوجه شکل درستش شدهام!
ای حافظ اگر (حتی) دشمن حرف خطا بزند ما به او ایراد نمیگیریم (میگذاریم و میگذریم) و اگر سخن حق و درستی گفت؛ با آن سخن حق جدل نمیکنیم و میپذیریم
بیت پیشین هم تقریبا همین را میگوید: گر بدی گفت حسودی و ...
علی جوادی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل:
در بیت هفتم
... چون بیگانه ای
.... مگر دیوانه ای
درست نیست؟
Emi . در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:
چندین بیت حذف شده .
بعد از بیتی که میگوید گرچه با شد در نوشتن شیر شیر :
وان یکی شیری است اندر بادیه / وان یکی شیری است اندر بادیه .
وان یکی شیریست کادم میخورد / وان یکی شیریست کادم میخورد .
محمد علی کبیری در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:
هرکه یوسف دید جان کردش فدا
وانکه گرگش دید برگشت از هدی
محمد علی کبیری در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:
حضرت مولانا جای دیگر می فرماید
آنک میترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
روی زشت تست نه رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵
هر زمانی ، زلف را ، بندی کند
با دلِ آشفته ، پیوندی کندبس دل و جان را ، که زلفِ سرکش اش
از سرِ مویی ، زبانبندی کندلب گشاید ، تا ببینم ، وانگهی
یاری ام ، چون آرزومندی کندهر دو لب ، بربندد ، آرَد قانع ام
گر به یک قندی م ، خرسندی کندلیک میدانم ، که دل نجهد ، به جان
گر نگاهی ، سویِ آن قندی کندگر بنالَم ، صبر فرماید ، مرا
دل چو خون شد ، صبر تا چندی کندعشقِ او ، عطّار را ، شوریده کرد
کیست ، کین شوریده را ، بندی کند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶
دل ، ز میانِ جان و دل ، قصدِ هوا ت میکند
جان ، به امیدِ وصلِ تو ، عزمِ وفات میکندگرچه ندید ، جان و دل ، از تو وفا ، به هیچ روی
بر سرِ صد هزار غم ، یادِ جفا ت میکندمینکند به صد قِران ، تُرکِ کلاهدارِ چرخ
آنچه میانِ عاشقان ، بندِ قبا ت میکندخسروِ یک سواره را ، بر رُخِ نَطعِ نیلگون
لعلِ تو ، طرح مینهد ، رویِ تو ، مات میکندجان و دلَم به دلبری ، زیر و زبر ، همی کنی
وین تو نمیکنی بتا ، زلفِ دوتا ت میکندخود تو چه آفتی ، که چرخ ، از پیِ گوشمالِ من
هر نفسی به داوری ، بر سرِ مات میکندگرچه فرید ، از جفا مینکند ، سزایِ تو
خطِّ تو ، خود به دستِ خود ، با تو سزا ت میکند
Fateme Zandi در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا:
بنابراین در دنیا دست و پایت علیه باطن تو شهادت می دهند . [ اشاره است به آیه 65 سورۀ یس « امروز (رستاخیز) بر دهان های ایشان مُهر بنهادیم و اینک دست هاشان با ما سخن می گویند و پاهاشان بدانچه کسب کرده اند گواهی دهند » مولانا قیامت را به نشئه آخرت محدود نمی کند . زیرا معتقد است که آدمی را هر لحظه مرگ و رجعتی است "شرح بیت ۱۱۴۲ تا ۱۱۴۸ دفتر اوّل " یعنی دمادم در همین دنیا قیامت تکوینی و روحی رخ می دهد و نشئه بازپسین نیز قیامت کبری است . مولانا می گوید : « در قیامت همۀ اعضای آدمی یک یک ، جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند . فلسفیان ، این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید ؟ مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن به جای سخن باشد . همچنان که ریشی و دُنبلی بر دست براید . توان گفتن که دست سخن می گوید … » " فیه ما فیه ، ص ۱۰۷ "
ضمیر در بیت فوق به چه معنی آمده است ؟ آیا به معنی قلب و باطن و وجدان آدمی است ؟ یعنی آیا وجدان و ضمیرِ باطنی انسانِ مُجرم و گناهکار به او نهیب می زند که برو اسرارِ درونِ خود را فاش کن و از افشای آن اجتناب مکن . این وجه با سیاقِ ابیات سازوار نیست ضمنِ اینکه در عالَمِ واقع نیز چنین امری جاری نیست که مجرمان تحتِ فشارِ وجدان باطنی خود بیایند و اعتراف به گناه و جرمِ خود کنند مگر به ندرت . و طبعاََ امرِ نادر نمی تواند قاعده شود . در اینجا معنی لفظی ضمیر ( = پوشیده و پنهان ) مورد نظر است و نه معنای ثانوی و اصطلاحی آن . چنانکه در بیت ۳۴۵۳و ۲۴۵۸ همین بخش این معنا را تأکید می کند .
معنی بیت : چون ظلم و ستم بر تو مأمور می شود یعنی انگاه که خویِ ستمکاری بر تو مسلّط می شود به تو می گوید : اسرارِ درون و مکنوناتِ خود را فاش کن و از افشای آن اجتناب مکن . " موکَّل = با فتح کاف به معنی کسی است که کاری را به او واگذارند ، وکیل . امّا با کسر کاف ( موکِّل ) به معنی کسی که دیگری را بر کاری گُمارد . در اینجا معنی اول مراد است ". "
"مسلماََ ظلم و ستم ، زبانی ندارد که حرفی بزند . امّا اقتضای ستمکاری اینست که به رسوایی و افشاء کشیده شود ."
بخصوص هنگام خشم و غضب و در اثنای گفتگویت ، اعمالِ ستمگرانه و جفاکارانه ات اسرارِ باطنی تو را فاش می سازد
چون ظلم و ستم مانند مأموری بر تو چیره می شود . یعنی خوی ستمگری و جفاکاری در تو به حدِ غلیان می رسد و به دست و پا می گوید مرا اشکار کن .
گواهسِر یعنی دست و پای آدمی چگونه می تواند از ارتکابِ ظلم و ستم ، اجتناب کند ؟ یعنی وقتی خوی ستمگری و جفاکاری بر کسی غالب شود و میل به تجاوز در دلش شعله برکشد . اعضا و جوارح او از خود اختیاری ندارند که از ارتکاب به جرایم خودداری کنند . به خصوص هنگامِ جوش و خروش و تهاجم خشم و انتقام . در نتیجه تاریکنای ضمیر او آشکار می شود . [ گواهِ سِر = منظور دست و پا و جوارح آدمی است
بنابراین همان کس که مأموری بر دست و پای آدمی می گُمارد تا پرچمِ رازِ او را در صحرا افراشته کند .
همان کس می تواند در روزِ قیامت ، مأمورهای دیگری بیافریند تا اسرارِ نهان آدمیان را منتشر و فاش سازند .
ای کسی که با دَه دست به ظلم و دشمنی پرداخته ای یعنی ای کسی که با تمام قوا به ظلم دست گشوده ای . حقیقتِ وجودِ تو پیداست . هیچ نیازی به شاهدِ دیگر نیست . یعنی لزومی ندارد که دست و پایت به سخن آیند و علیه تو شهادت دهند . اشاره ای است به آیه 42 سورۀ رحمن « تباهکاران به رخسارۀ خود شناخته شوند »
هیچ احتیاجی نیست که به ستمگری مشهور شوی . زیرا باطن شیطانی تو بر روشن بینان آشکار است
ای
ستمگر ، نَفسِ تو در هر لحظه ، صد نوع اخگر جفا و ستم ظاهر می کند . و با زبان حال می گوید : مرا تماشا کنید که در شمارِ دوزخیانم . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات ۱۳۷۵تا ۱۳۸۰ دفتر اوّل
ای ستمگر ، نفسِ تو با زبانِ حال می گوید : من جزیی از آتشم و به سوی اصلِ خود باز می گردم . من نور نیستم که به بارگاهِ الهی بپیوندم .
چنانکه این ستمگر نمک نشناس ، بخاطر یک گاو این همه مکر و نیرنگ بکار گرفت . " التباس = پوشیدگی ، نهفتگی ، در اینجا مکر و نیرنگ"
حال آنکه این ستمگر حق ناشناس ، صدها گاو و شتر از خواجۀ خود به یغما برده است . پدر جان ، نفسِ امّاره چنین خاصیتی دارد . پس رابطه ات را با او قطع کن
و همچنین این ستمگر ، حتّی یک روز به درگاهِ الهی ناله و زاری نکرد . چنانکه از این ملعون ، حتّی یک بار شنیده نشد که با سوزِ دل ، یارب یارب بگوید .
و این مطلب یک بار از او شنیده نشد که بگوید : خداوندا ، دشمنم را خرسند فرما . اگر چه من به او آسیب رسانده ام . امّا تو ای پروردگار به او منفعت و نیکی برسان . " بیت بعد ادامه گفتار آن ستم دیده است"،,
آن ستمگر حتّی برای یک بار هم شده رو به درگاهِ الهی نیاورد و نگفت : خدایا ، اگر چه به خطا و جهل ، انسانی را کشته ام . امّا پرداختِ خونبهای ان ، بر عهده خویشاوندانم است . نزدیک ترین خویشانم از روزِ اَلَست تو بوده ای ای پروردگار . [ دِیَت = خونبها ، بهایی که قاتل یا خویشانِ او به اولیای مقتول می پردازند
عَقل = در اصل به معنی بستن زانوهای شتر است و سپس بر نیروی اندیشه و فکرت ، اطلاق شد . به جهت آنکه عقل و خرد ، همچون ریسمانی است که بر دست و پای نفسِ امّاره بسته می شود و نمی گذارد توسنی کند .
از نظر فقهی هرگاه قتلی از روی عمد رُخ ندهد . قصاص در کار نیست بلکه باید خونبهای مقتول از قاتل و یا خویشانِ او ستانده شود . عاقله جمع عاقل است به معنی پرداخت کننده خونبها / عقل شتری است که به رسم خونبها می آوردند و در خانه و یا در محلِ اولیای مقتول با عِقال ( = ریسمان و رسن ) می بستند . زان پس بر اثرِ کثرتِ استعمال ، دیه را «عقل» نامیده اند و پرداخت کننده دیه را «عاقا» گفته اند . خواه ان دیه شتر باشد و یا گاو و گوسفند و غیره .
"شرایع الاسلام ، ج ۴ ، ص ۱۹۷۲"
احمد خرمآبادیزاد در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۶۶:
هنوز دلیل آشفتگی بیت دوم مشخص نیست.
Fateme Zandi در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۲ - عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند:
حضرت داود (ع) گفت : ای رفقا ، اینک وقتِ آن رسیده که رازِ سرپوشیدۀ او آشکار شود .
همگی بلند شوید و از شهر بیرون رویم تا بر آن رازِ نهان آگاهی پیدا کنیم
آن حضرت به آنها گفت : در فلان دشت ، درختی ستبر است که شاخه های انبوه و فراوان و فروهشته دارد . یعنی شاخه های آن به سوی زمین سرازیر شده . [ چَفت = خمیده ، منحنی / چِفت = متصل و پیوسته
خیمه گاهِ آن درخت ، بسیار استوار است یعنی برگ ها و شاخه های محکمی دارد و میخِ آن نیز محکم است یعنی ریشه های آن درخت نیز در زمین ، ثابت و استوار است و از ریشه های آن بوی خون به مشام می رسد .
در
زیرِ آن درختِ زیبا ، قتلی رُخ داده و این نگون بخت ، خواجۀ خود را کشته است .
اگر تا کنون رازِ او فاش نشده بدین جهت بوده که خداوند ، حلیم است و به اقتضای صفتِ حِلم با او رفتار کرده است . امّا بر اثرِ ناسپاسی این بی غیرت ، این راز فاش شد . [ قلتبان = دیّوث ، بی حمیّت ، بی غیرت / عبارت « این راز فاش شده » لفظاََ در بیت نیست امّا در معنا مقتضی سیاق بیت است ]
زیرا که این نگون بخت ( مدّعی گاو ) حتّی برای یک روز هم که شده به دیدارِ همسر و فرزندانِ آن خواجه نرفت . نه در عید نوروز و نه در اعیاد دیگر .
آن بینوایان را حتّی با یک لقمه غذا یاد نکرد و حق خوبی های پیشین آن خواجه را بجا نیاورد .
اینک نیز این ملعون ، به خاطرِ یک گاو ، فرزندِ خواجه را بر زمین می زند یعنی او را دچارِ گرفتاری و جفا می کند .
خود این ملعون ، پرده از رازِ گناهش برداشت . و اِلّا خداوند جُرم و گناهش را می پوشانید .
در این روزگارِ پُر آسیب و گزند ، آدم های کافر و تباهکار به دستِ خود ، پرده از نهانی های خود برمی دارند و خود را رسوا می کنند . و اِلّا خداوند ستار العیوب است
خوی ستمگری در نهانخانۀ روحِ آدمی ، پوشیده و مخفی است و امّا ستمکاران آن خوی را با کجروی و اعمال ستمکارانه نمایان می کنند .
آن ستمکار با زبان حال می گوید : آهای مردم به من نگاه کنید که شاخ هایی بر سر دارم . آشکارا گاوِ جهنمی را تماشا کنید . [ مراد از «شاخ ها» علایم و آثارِ جهنم است شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۹۳۶
بهرام قدرتی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:
اجرای خصوصی بسیار زیبایی از استاد شجریان نازنین با نی محمد موسوی به نام« نقش ضمیر » هست با خوانش این غزل ناب سعدی که شنیدنش آدم رو مسحور ومفتون میکنه ،
احمد خرمآبادیزاد در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۴۵:
اکر به جای «خود را بستم برو زدم مستانه»، این مصرع را به شکل «خود را به ستم برو زدم مستانه» بنویسیم، هم درست خوانده میشود و هم معنی روشنی دارد.
«ستم» در اینجا به معنی «دیده» و «دانسته» است (ستون اول صفحه 13467 لغتنامه دهخدا، چاپ دانشگاه تهران، 1377).
شهرام سپاس در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۹ در پاسخ به رضا اسعدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳ - نامهٔ رستم فرخزاد به سعد وقاص: نکوهش آز عرب و پند پرهیز از جنگ:
بلد نیستی بخونی میگی سکته داره.
شهرام سپاس در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۸ در پاسخ به علیرضا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳ - نامهٔ رستم فرخزاد به سعد وقاص: نکوهش آز عرب و پند پرهیز از جنگ:
پس حتما نیبک ایشان و دیباچه رو نخوندی.
کدوم نگوهش؟ فقط گفته ویرایش نکردم.
شهرام سپاس در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۷ در پاسخ به علی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳ - نامهٔ رستم فرخزاد به سعد وقاص: نکوهش آز عرب و پند پرهیز از جنگ:
چی داری میگی؟
سجاد رشیدی پور در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » خشکسال ادب:
پس از بیت با قافیۀ رهگذر، بیت زیر جا افتاده است:
چه پرسی از من مدهوش، راز هستی را؟
ز مست بی خبر از خود، خبر چه میخواهی؟
ملک آرشی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۵ در پاسخ به سجاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
پاسخ خداونگار شیراز که عارف بوده به تحدی؟ مگه خیامه؟
میتونست به ده شکل دیگه بگه این مفاخره رو،
بدیدم خوشتر این شعر تو حافظ
ز آن قرآن که اندر سینه داری
یا
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
قرآنی را که اندر سینه داری(البته قرآن به سبب وزن متفاوت تلفظ میشه)
و...
ملک آرشی در ۱۰ ماه قبل، سهشنبه ۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۵ در پاسخ به بابک بامداد مهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:
پس این کشکه وسطش؟
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
Shir Hazhir شیر هژیر در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵: