گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹
          
یک شکَر ،  زان لب ، به صد جان می‌دهد
الحق ارزد ، زانکه ارزان می‌دهد

عاشقِ شوریده را ، جان است و بس
لعلِ او می‌بیند و جان می‌دهد

قوتِ جان ، آن را که خواهد ، در نهان
زان دو یاقوتِ دُرافشان می‌دهد

شیوه‌ای دارد ، عجب ، در دلبری
عشوه پیدا ، بوسه پنهان می‌دهد

عاشقِ گریانِ خود را می‌کُشد
خونبها ، زان لعلِ خندان می‌دهد

چشمِ بد را ، چشمِ او ، بر خاکِ راه
می‌کِشد چون باد و قربان می‌دهد

گر دُو چشمَش می‌کُشد ، زان باک نیست
چون دو لعلَش ، آبِ حیوان می‌دهد

عاشقان را ، هر پریشانی ، که هست
زان سرِ زلفِ پریشان می‌دهد

هر زمانی ، عالمی سرگشته را
سر سویِ وادیِّ هجران می‌دهد

می‌بباید شُست ،دست از جانِ خویش
هین که وصلَش ، دست آسان می‌دهد

از کمالِ نیکویی ، آن تندخوی
بر سپهرِ تند ، فرمان می‌دهد

جان ستاند ، هر که از وی داد خواست
دادِ مظلومان ، ازین سان می‌دهد

یک سخن گفته است ، با عطّار ، تلخ
جانِ شیرین ، بی سخن ، زان می‌دهد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
        
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آید

چه کنی ، در زمانه‌ای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آید

آنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خَر 
که تو را سود ، زین خرید آید

این ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آید

نشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آید

گر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آید

چه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آید

هر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱
         
یا دست ، به زیر سنگ ام آید
یا زلفِ تو ، زیرِ چنگ ام آید

در عشقِ تو ، خرقه درفکندم
تا خود پس از این ، چه رنگ ام آید

هر دم ز جهانِ عشق ، سنگی
بر شیشهٔ نام و ننگ ام آید

آن دم ، ز حسابِ عمر نبوَد
گر بی تو ، دمی درنگ ام آید

چون ، بندیشم ز هستیِ تو
از هستیِ خویش ، ننگ ام آید

چون،  زندگی ام به تو ست ، بی تو
صحرایِ دُو کُون ،  تنگ ام آید

تا مرغِ تو گشت ، جانِ عطّار
عالم ز حسد ، به جنگ ام آیدعطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

         
یا دست ، به زیر سنگ ام آید
یا زلفِ تو ، زیرِ چنگ ام آید

در عشقِ تو ، خرقه درفکندم
تا خود پس از این ، چه رنگ ام آید

هر دم ز جهانِ عشق ، سنگی
بر شیشهٔ نام و ننگ ام آید

آن دم ، ز حسابِ عمر نبوَد
گر بی تو ، دمی درنگ ام آید

چون ، بندیشم ز هستیِ تو
از هستیِ خویش ، ننگ ام آید

چون،  زندگی ام به تو ست ، بی تو
صحرایِ دُو کُون ،  تنگ ام آید

تا مرغِ تو گشت ، جانِ عطّار
عالم ز حسد ، به جنگ ام آید

پرویز شیخی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود:

متاسفم از تحریفات این شعر و تحریفاتی که از این شعر می شود.....

این شعر در مدح و معرفی جانشین و برگزیده  خداوند در زمین، حضرت روح القدس می باشد که از وی در این شعر با عنوان قاسم نور، جهاندار، شاه جهان، شاه زمین، شاه (ولی) عصر، هدایتگر، محمود نام برده شده و عطا کننده نور به کسانی است که نفس خود را  با او صلح می کنند  تا به زندگی جاودانه برسند...

روشن روان: بمعنی روح که از جنس نور است

نور : بدنی لطیف است که جایگزین جسم خاکی می شود

جان در بیت، چون نبودم درم جان برافراشتم،.. بمعنی شخصیت یا نفس منحصر به فردی  می‌باشد که هرکسی باید آنرا خودش خلق و در ازای نور با خداوند صلح کند

سورنا در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

اگر با شخصیت حکیم عمر خیام کمی آشنا باشید ایشون آدم مذهبی نبوده که بخواد از معنویت و دین شناسی حرف بزنه یا بقول عزیزان بگه در قران تعمق کنید. انقدرم بیکار و الواط نبوده بیاد از شراب خواری بگه. انقدرم بیسواد نبوده که فقط بخواد شعر بگه و بقول عزیزان هر کس با عقل خودش برداشت کنه. ایشون صاحب اندیشه و متد و روش بوده و به حرف و اعتقادش ایمان راسخ داشته. بیخود بهش حکیم نمیگن و در عصر خودش همه چی دان بوده. 

اولا رباعی همیشه سخت ترین و خلاصه ترین و پر مضمون ترین حالت شعره و کسی که رباعی میگه حتما حکمت و پندی بزرگ درونش گذاشته . در ادامه خیام به تعبیر امروزی یک اگزیستانسیالیست قهار بوده و در همه اشعارش از ترس های بشریت که شامل مرگ و تنهایی و آزادی و پوچیه سخن گفته مخصوصا مرگ. 

منظور و معنی شعر اینه:

میگه عموم مردم که اعتقاد دارن قرآن بزرگترین کلام بشر هست همه ی نیازهای انسانشون رو قرآن یا دین نمیتونه براورده کنه و انسان رو به ارامش نمیرسونه. اما می و مستی که استعاره هست از توجه به لحظه حال و لذت بردن از آن و غنیمت دانستن آن با دانستن این موضوع که فانی هستیم و مرگ به سراغمون میاد، میتونه مارو به ارامش برسونه.

و توصیه میکنه از لحظه حال و زندگی لذت ببریم. و ایشون دقیقا مخالف مذهب افراطی و عرفان هم دوره خودش بوده که با یکی شدن و رسیدن به خدا ، عارفان هم دوره خودشنو درگیرش کرده بودن .

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰:

گاوان و خرانِ باربردار

بِهْ ز آدمیانِ مردم‌آزار

 

گاوها و خرهایی که باربر‌ اند بهتر و مفید تر از آدم‌های هستند که باعث آزار و اذیت مردم هستند

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰:

مسکین‌خر اگر چه بی‌تمیز است

چون بار همی‌بَرَد عزیز است

 

خر بیچاره با اینکه خرد ندارد و نادان است ولی چون که باربر است و کاربُرد دارد از او راضی هستند.

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰:

آتشِ سوزان نکند با سپند

آنچه کند دودِ دلِ دردمند

 

آه و نفرین آدم ستم‌دیده چُنان گیرا و نابود کننده است که از آتشی که اسپند را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند هم ویرانگر تر است

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۹:

نکاتی که به خوبی به آن‌ها پرداخته شد 

۱.انوشیروان دادگر به غلامش دستور می‌دهد که نمک بیاورد و برای نمک پول بپردازد و پولی که می‌پردازد هم باید به اندازه ارزش واقعی اش باشد چون اگر غلام نمک را گران بخرد قیمتش گران تر خواهد شد و اگر رایگان بستاند تبدیل به یک رسم بد خواهد شد.

 

۲.سعدی از زبان انوشیروان به ما می‌گوید که در ابتدای جهان ستم ها و بی‌دادگری ها اندک  بوده‌اند و هر‌کسی که آمده و کاره‌ای شده بر ستم‌ها افزوده است.

 

۳.همه بی‌دادگری‌ها و ستم‌کاری‌ها از قدرتمند‌ترین جایگاه آغاز می‌شود یعنی حاکمان 

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۹:

اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی

بر آورند غلامانِ او درخت از بیخ

 

اگر پادشاه به مردم ذره‌ای ظلم کند حتی اگر به‌ گونه ای به نظر برسد که به آن‌ها ضرری نمی‌رسد خدمتکاران و زیر دستان پادشاه چندین برابر آن به مردم ظلم می‌کنند و باعث ضرری بزرگ می‌شوند

 

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

 

اگر پادشاه از مردم پنج تخم مرغ بگیرد لشکریان پادشاه در عوض هزار مرغ را از مردم می‌گیرند 

مهوش قیاسی نیک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ اقبال لاهوری » جاویدنامه » بخش ۴۱ - نوای طاهره:

درود و مهر این غزل سروده‌ی طاهره قرة‌العین است.

برمک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸:

از امدن بهار و از رفتن دی
افسوس که این دو روز هستی شد پی
می خور مخور اندوه به فرموده کی
اندوه جهان چو زهر و تریاکش می
-
می خور مخور اندوه که درمانش نی
اندوه جهان چو زهر و تریاکش می

محسن عبدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۱:

بله در متن داستان این قسمت هم کاملا مشخص است که تخت بدون پادشاه است و به جز سه بیت اول هیچ اشاره دیگری به وجود پادشاهی گرشاسپ نشده و در طی این قسمت به دنبال پادشاه هستند و کیقباد را انتخاب می کنند.

متن داستان با عنوان هماهنگ نیست و ایراد کار واضح است.

محسن عبدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا ...

دوتا به معنی خمیده است.

مثل پشت دوتا 

خاقانی هم گفته:

تنم چون رشتهٔ مریم دوتا است

دلم چون سوزن عیساست یکتا

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۹ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶:

ز زَرت کنند زیور به زرت کشند در بر/ من بی‌نوای مضطر چه کنم که زر ندارم

ای زر تویی آنکه جامع لذاتی / محبوب خلایق همه اوقاتی // بی شک نه خدایی تو ولیکن چو خدا / ستار عیوب و قاضی الحاجاتی .

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۸ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶:

به 

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱:

متاسفانه بعضی ها به دنبال حاشیه هستند و اصلاً به اصل داستان و پیام داستان توجهی نمی‌کنند و در عوض به دنبال چیزی غیر از درک کردن هستند 

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۱:

ببینید حجاج بن یوسف چقدر بد بوده که سعدی از او در کتابش به بدی یاد کرده است.

سعدی جان درود بر روان پاکت 

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۹:

بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز

که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید

با این آرزو و امید روزگارم سپری شد اما افسوس که عمرم یاری نمی‌کند و چیز هایی که در دلم آرزوی‌شان را داشتم بد موقع به‌ دست آوردم

 

امیدِ بسته بر آمد ولی چه فایده زانک

امید نیست که عمرِ گذشته باز آید

من به آرزو و هدفم رسیم ولی هیچ سودی ندارد چون که دیگر عمر من تمام شده و به گذشته و جوانی ام برنمی‌گردم

 

کوسِ رحلت بکوفت دستِ اجل

ای دو چشمم وداعِ سر بکنید

انگار اجل طبل مرگ را به صدا در آورده است ای چشم ها از این جهان خداحافظی کنید

 

 

ای کفِ دست و ساعد و بازو

همهْ تودیعِ یکدگر بکنید

اعضای بدنم از یک دیگر خداحافظی بکنید

 

بر منِ اوفتاده دشمن‌کام

آخَر ای دوستان گذر بکنید

اتفاقی برای من افتاده که باعث شادی دشمنانم است ای دوستان بیایید خودتان ببینید چه شده است

 

روزگارم بشد به نادانی

من نکردم، شما حذر بکنید

روزگار و عمرم را بیهوده و به نادانی گذراندم

من از نادانی دوری نکردم اما شما از نادانی دوری کنید

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۹:

استاد بزرگوار سعدی به خوبی به چیز‌هایی اشاره می‌کند که به وقتش و به موقعش سودمند هستند و همچنین باعث خرسندی و خوشحالی هستند به‌ویژه  به دست آوردن چیز‌های ارزشمندی که  یک انسان تا زمانی که جوان بوده آن ها را نتوانسته به دست بیاورد و زمانی موفق به کسب انواع مادیات شده که آخرین نفس‌هایش را می‌کشد و رو به مرگ است که یعنی کاملاً بی فایده و بی حاصل است

 

۱
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۵۷۰۶