گنجور

حاشیه‌ها

مهران راد در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:

سپاسگزارم

اگر چنین معنی شود، پس باید "بُد گمان" بخوانیم نه " بَدگمان"

درست است؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
                             
ظلمتِ خطِّ تو ، پیرامنِ رخسار گرفت،
یا رب از آهِ که ، این آینه ، زنگار گرفت

مِی بیاور ، که خبر می دهد ، از فصلِ بهار،
لطفِ آن سبزه ، که پیرامنِ گلزار گرفت

تُرکِ یغما سپَه اش ، از نگَهی ، هوش ام برد،
بنگر این طرفه ، که مست آمد و هشیار گرفت

تا تو را ، پادشهِ مصرِ ملاحت گفتند،
تهمتِ خوبیِ یوسف ، رهِ بازار گرفت

بویِ خونِ دلِ خُود می شنوم ، بادِ صبا،
رَه ، مگر در خَمِ آن طرّهء طرّار گرفت

فتنه ، از چشمِ تو ، ایمن نتوانست نشست،
جای ، در حلقه ی آن زلفِ زرِه سار گرفت

دیده شد ، تا دلِ سنگ آرَد اش ، از گریه به راه،
باز این ابرِ بهاری ، رَهِ کهسار گرفت

با وجود ات ، نکند میل به هستی ، "یغما" ،
خویش اغیار گرفت ، آنکه تو را یار گرفت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به ب دلارام دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:

کاملا صحیح می فرمایید اسباب آبروریزی است و غیر قابل استفاده.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳
                             
صوفیان را ، دگر امروز ، نه های است و نه هویی،
آسمان ، باز همانا ، زده سنگی به سبویی

گر به دستی ، زده ام چاک ، گریبانِ سلامت،
نه ملامت کِشم از کرده ، توان کرد رفویی

بر سَر ام چون گذری ، دستهء گل ، بر سرِ خاری،
پا به چشم ام چُو نهی ، سروِ روان ، بر لبِ جویی

من که صد سلسله ، چون حلقه موئی بگسستم،
حلقهء سلسلهء زلفِ تو ام ، بست به مویی

زاهد اَر اهلِ بهشت است ، خدایا مفرستم،
جز به دوزخ چُو منی ، ظلم بوَد یارِ چُو اویی

زین همه شنعَتِ بیهوده ات ، ای شیخ ، چه حاصل،
رُو بدست آر ، چُو مردانِ خدا ، سیرت و خویی

ای خُوش آن دل ، که ز تُرکانِ پری چهر ، چُو "یغما" ،
نشود شیفتهء رنگی و آشفتهء مویی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱
                             
گرچه دانم  ، رهِ عشقِ تو ، به سر می‌نرود،
می‌روم ، زان که دل ام ،  راهِ دگر می‌نرود

دل ام ، از صبحِ شبِ هجر ، چنان شد نُومید،
کِش به غفلت ، به زبان ، نامِ سحر می‌نرود

گفته‌ام از لبِ شیرینِ تو ، روزی سخنی،
همچنان از دهن ام ، طعمِ شکَر می‌نرود

دجله در عهدِ سرشک ام ، ورقِ نام بشُست،
 بحر چون مُوج زند ، نام شَمِر می‌نرود

گاه‌گاهی خُودی ای ناله به گوش اش برسان،
گرچه هرگز به تو ، امّیدِ اثر می‌نرود

دیده پُرآب ام از آن است ، که یک چشم زدن،
آفتابِ رخ اش ، از پیشِ نظر می‌نرود

چشمِ میگون تو را ، فتنه نخسبد هرگز،
مستی از خانهء خمّار ، به در می‌نرود

چه فسون کرد زلیخا ، که مَهِ کنعانی،
در ضمیر اش ، به غلط ، یادِ پدر می‌نرود

یاری از سویِ کَسان خواهم و گوید یعقوب،
این گمانی است ، که در حقِّ پسر می‌نرود

زاهد ، اَر پایهء "یغما"ت نه ، از جای مرُو ،
به مقامی که مسیحا شده ، خَر می‌نرود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد

رضا مردانی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

پشتِ دوتایِ فلک، راست شد از ...

پشت خمیده ی آسمان (آسمان هنگام نگاه کردن حالت خمیده دارد) راست شد وقتی روزگار فرزندی چون تو را به دنیا اورد .

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک  زدن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲
          
یک حاجتم ، ز وصل ، میسّر نمی‌شود
یک حجّتم ،  ز عشق ، مقرّر نمی‌شود

کارَم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین ، به پهلویِ لاغر نمی‌شود

زین شیوه آتشی ، که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بوَد ، اگر اخگر نمی‌شود

تا ، اشکِ گرمم ، از دمِ سردم ، فسرده شد
زانگاه خشک گشت ،  عجب ، تر نمی‌شود

پا و سرَم ز دست شد و خونِ دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمی‌شود

نی نی ،  که خونِ دل به سر آمد ، ز رویِ من
از سیلِ اشکِ سرخ ، مزعفر نمی‌شود

چون بحر ، خوفِ موتِ نهنگِ فلک فتاد
بحری که ، سالکی ش شناور نمی‌شود

تن در دهم به قهر ، چو دانم ، که با فلک
یک کارَم از هزار ، میّسر نمی‌شود

صافی چه خواهم  ، از کفِ ساقیِّ چرخ ، از آنک
صافی نمی‌دهد ، که مکدّر نمی‌شود

از جای می‌بَرَد ، همه کَس را ، فلک ، ولی
هرگز ز جایِ خویش ، فراتر نمی‌شود

گر پی کند معاینه ،  اختر ، هزار را
عطّار ، یکدم از پیِ اختر نمی‌شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰
                 
چون تو جانانِ منی ، جان بی تو ، خرّم کی شود
چون تو در کَس ننگری ، کَس با تو ، همدم کِی شود

گر جمالِ جانفزایِ خویش ، بنمایی به ما
جانِ ما گر در فزاید ، حسنِ تو ، کم کِی شود

دل ز من بردیّ و پرسیدی ؛ که دل گم کرده‌ای
این چنین طرارّی ات ، با من ، مسلّم کی شود

عهد کردی ، تا منِ دل‌خسته را ، مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی ، این عهد ، محکم کی شود

چون مرا ، د‌‌ل‌خستگی ، از آرزویِ رویِ تو ست
این چنین د‌‌ل‌خستگی ، زایل به مرهم ، کِی شود

غم از آن دارم ، که بی تو ، همچو حلقه بر در ام
تا تو از در ، در نیایی ، از دلم غم کِی شود

خلوتی می‌باید ام ، با تو ، زهی کارِ کمال
ذرّه‌ای ، هم‌خلوتِ خورشیدِ عالم ، کِی شود

نیستی عطّار مردِ او ، که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد ، رخشِ رستم کِی شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱
                 
هر که ، صیدِ چون تو ، دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شود

هر که ، خارِ مژهٔ تو بنگرد
هر گلی ، در چشمِ او ، خاری شود

باز ، چون گلبرگِ رویِ تو بدید
بی‌شک اش ، هر خار ، گلزاری شود

شیرِ دل ، پیشِ نمکدانِ لب ات
چون به جان آید ، جگرخواری شود

گر ، لب ات در ابر خندد ، همچو برق
ابر تا محشر ، شکَرباری شود

در طوافِ نقطهٔ خال ات ، ز شوق
چرخِ سرگردان ، چو پرگاری شود

مس ، اگرچه زر تواند شد ، ولیک
وصفِ خطِّ تو ، چو بسیاری شود

پیشِ سرسبزیِّ خطّ ات، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود

سرفرازی کو ، سرِ زلفِِ تو دید
تا بجنبد ، سرنگونساری شود

مِیلِ زلفِ تو ، به ترسایی ست ، از آنک
گه چلیپا ، گاه زنّاری شود

گو بیا و مذهبِ زلفِ تو ، گیر
هر که می‌خواهد ، که دینداری شود

گر فروشی ، بر منِ غمکِش ، جهان
هر سرِ موی ام ، خریداری شود

هر که او ، دل‌زندهٔ عشقِ تو ، نیست
گر همه مُشک است ، مرداری شود

نیست آسان هیچ ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شود

پِی ، چو گم کردند ، کارِ عشق را
عاشقی کو ، کز پیِ کاری شود؟

عشق را ، هرگز نمانَد رونقی
هر کَسی ، گر صاحب‌اسراری شود

صدهزاران قطره ، گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شود

چون کَسی را بوی نبوَد ، زین حدیث
کِی شود ممکن ، که عطّاری شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
                 
هر گدایی ، مردِ سلطان ، کِی شود
پشّه‌ای ، آخر ، سلیمان ، کِی شود

نی ، عجب آن است ، کین مردِ گدا
چون که سلطان نیست ، سلطان کِی شود

بس عجب کاری است ،  بس نادر رهی
این چو عینِ آن بوَد ، آن کی شود

گر بدین ، برهان کنی ، از من طلب
این سخن ، روشن ، به برهان کی شود

تا نگردی ، از وجودِ خود ، فنا
بر تو ، این دشوار ، آسان کی شود

گفتم اش ؛  فانی شُو و باقی تویی
هر دو ، یکسان نیست ، یکسان کی شود

گرچه هم دریایِ عمّان ، قطره‌ای است
قطره‌ای ، دریایِ عمّان کی شود

گر کَسی را ، دیده دریابین نشد
قطره‌بین باشد ، مسلمان کی شود

تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگِ کفر ات ، لعلِ ایمان کی شود

جمله ، یک خورشید می‌بینم ، ولیک
می‌ندانم ، بر تو ، رخشان کی شود

هر که ، خورشیدِجمالِ او ، ندید
جان‌فشان ، بر رویِ جانان کی شود

صد هزاران مرد ، می‌بینم ، ز عشق
منتظر بنشسته ، تا جان کی شود

چند اَندایی به گِل  ، خورشید را
گِل ، بدین درگه ، نگهبان کی شود

از کفی گِل ، کان ، وجودِ آدم است
آن چنان خورشید ، پنهان کی شود

گر به کلّی ، برنگیری گِل ، ز راه
پای در گِل ، ره به پایان ، کی شود

نه چه می‌گویم ، تو مردِ این ، نه‌ای
هر صبی ، رستم به دستان کی شود

کی توانی شد ، تو ، مردِ این حدیث
هر مخنّث ، مردِ میدان کی شود

تا نباشد ، همچو موسی ، عاشقی
هر عصا در دست ، ثعبان کی شود

عمر ات ، ای عطّار ، تاوان کرده‌ای
بر تو ، آن خورشید ، تابان کی شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
                 
گر ، نسیمِ یوسف ام ، پیدا شود
هر که نابینا بوَد ، بینا شود

بس که ، پیراهن بدرّم ، تا مگر
بویی ، از پیراهن اش پیدا شود

گر برافتد برقع ، از پیشِ رخ اش
زاهدِ منکِر ، سرِ غوغا شود

ور برافشاند ، سرِ زلفِ دو تا
دل ز زلف اش ، کافری یکتا شود

هر دلی ، کز زلفِ او ، زنّار ساخت
بی‌شک ، آن دل ، مؤمنی حقّا شود

گر بیابد ، عقل ، بویِ زلفِ او
عقل ، از لایعقلی ، رسوا شود

از دو عالم ، فارغ آید ، تا ابد
هر که او ، مشغولِ این سودا شود

گر کَسی پرسد ، که پیشِ رویِ او
دل ، چرا شوریده و شیدا شود؟

تو جواب اش دِه ، که پیشِ آفتاب
ذرّه ، سرگردان و ناپروا شود

ای دل ، از دریا ، چرا تنها شدی
از چنین دریا ، کَسی تنها شود؟

هر که ، دور افتد ، ز جایِ خویشتن
می‌دود ، تا زودتر آنجا شود

ماهی ، از دریا ، چو بر خاک اوفتد
می‌تپد ، تا چون سویِ دریا شود

گر تو بنشینی ، به بیکاری ، مدام
کار ات ، ای غافل ، کجا زیبا شود؟

گر دلِ عطّار ، با دریا رسد
گوهری ، بی‌مثل و بی‌همتا شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷:

ز شاخ بهی کن کلوخ آمرود 

چه معنایی دارد؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
                         
سخنِ عشق ، جز اشارت نیست
عشق ، در بندِ استعارت نیست

دل شناسد ، که چیست ، جوهرِ عشق
عقل را ، ذرّه‌ای بصارت نیست

در عبارت ، همی نگنجد عشق
عشق ، از عالمِ عبارت نیست

هر که را ، دل ز عشق ، گشت خراب
بعد از آن ، هرگز اش عمارت نیست

عشق بِستان و خویشتن بفروش
که نکوتر از این ، تجارت نیست

گر شود فُوت ، لحظه‌ای ، بی عشق
هرگز ، آن لحظه را ، کفارت نیست

دلِ خود را ، ز گورِ نفس برآر
که دل ات را ، جز این زیارت نیست

تنِ خود را ، به خونِ دیده بشوی
که تن ات را ، جز این طهارت نیست

پُر شد از دوست ، هر دو کُون ، ولیک
سوی او ، زَهرهٔ اشارت نیست

دلِ شوریدگان ، چو غارت کرد
بانگ بر زد ، که جایِ غارت نیست

تن ، در این کار در دِه ، ای عطّار
زانکه ، این کارِ ما ، حقارت نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴
          
طریقِ عشق ، جانا ، بی بلا نیست
زمانی بی بلا بودن ، روا نیست

اگر صد تیر ، بر جانِ تو آید
چو تیر ، از شستِ او باشد ، خطا نیست

از آنجا ، هرچه آید ، راست آید
تو کژ منگر ، که کژ دیدن ، روا نیست

سرِ مویی نمی‌دانی ، ازین سر
تو را ، گر در سرِ مویی ، رضا نیست

بلا کِش، تا لقایِ دوست بینی
که مردِ بی بلا ، مردِ لقا نیست

میانِ صد بلا ، خوش باش ، با او
خود آنجا ، کو بوَد ، هرگز بلا نیست

کَسی ، کو روز و شب ، خوش نیست ، با او
شب اش خوش باد ، کان کَس مردِ ما نیست

که باشی تو ، که او خونِ تو ریزد
وگر ریزد ، جز این ات ، خون‌بها نیست

دوایِ جان مجوی و تن فرو دِه
که دردِ عشق را ، هرگز دوا نیست

درین دریایِ بی پایان ، کَسی را
سرِ مویی ، امیدِ آشنا نیست

تو از دریا جداییّ و عجب این
که این دریا ، ز تو یک دم جدا نیست

تو او را حاصلیّ و او تورا گم
تو او را هستی ، اما او تو را نیست

خیالِ کژ مبَر اینجا و بشناس
که هر کو در خدا گم شد ، خدا نیست

ولی رویِ بقا ، هرگز نبینی
که تا زاوّل نگردی ، از فنا نیست

چو تو ، در وی فنا گردی ، به کلّی
تو را دایم ، ورایِ این بقا نیست

ز حیرت ، چون دلِ عطّار ، امروز
در این گردابِ خون ، یک مبتلا نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳
                         
در عشق ، قرار بی‌قراری است
بدنامیِ عشق ، نام‌داری است

چون نیست ، شمارِ عشق پیدا
مشمر ، که شمارِ بی‌شماری است

در عشق ، ز اختیار بگذَر
عاشق بودن ، نه اختیاری است

گر دل داری ، تو را سزد عشق
ورنه ، همه زهد و سوگواری است

زاری می‌کن ، چو دل نداری
تا دل ندهند ، کار  زاری است

دل کیست ، شکارِ خاصِّ شاه است
شاه از پیِ او ، به دوستداری است

شاهی که ، همه جهان ش مُلک است
در دشت ، ز بهرِ یک شکاری است

جانا برِ تو ، قرار آن را ست
کز عشقِ تو ، عینِ بی‌قراری است

آن را که ، گرفتِ عشقِ تو ، نیست
در معرضِ صد گرفتکاری است

وآن است عزیز ، در دو عالم
کز عشقِ تو ، در هزار خواری است

هر بی‌خبری ، که قدر عشقَت
می‌نشناسد ، ز خاکساری است

وانکس که شناخت ، خردهٔ عشق
هر خردهٔ او ، بزرگواری است

پروانهٔ تو ست ، جانِ عطّار
زان است ، که غرقِ جان سپاری است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲
                         
ای دلشده ، دلربایِ من کیست
از جای شدم ، به جایِ من کیست

بیگانه شدم ، ز هر دو عالم
وآگه نه ، که آشنایِ من کیست

ره گم کردم ، در این بیابان
کو رهبر و رهنمایِ من کیست

جان می‌کاهم ، درین رهِ دور
پیکِ رهِ جان‌فزایِ من کیست

صد بار بریختند خونَم
در عهدهٔ خون‌بهایِ من ، کیست

هر دم گِرِهی عظیم افتد
در پرده ، گِره‌گشایِ من کیست

صد کار فتاده ، هر کَسی را
غمخوارهٔ من ، برایِ من کیست

محروم ام ، ازین طلب ، که دارم
مطلوبِ حرم‌سرایِ من کیست

گر من سجلی کنم ، در این کار
جز زردیِ رخ ، گوایِ من کیست

بر گفت فرید ، ماجرایی
اِشنودهٔ ماجرایِ من کیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱
                        
گر جمله تویی ، همه جهان چیست
ور هیچ نی ام من ، این فغان چیست

هم جمله توییّ و هم همه تو
وآن چیست که غیرِ تو ست ، آن چیست

چون هست یقین ، که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست

چون نیست ،  غلط کننده پیدا
چندین غلطِ یکان یکان چیست

چون کارِ جهان ،  فنایِ محض است
چندین تک و پوی ، در جهان چیست

بر ما ، چو وجود نیست ما را
چندین غم و دردِ بی کران چیست

چون زنده به جان نی ام ، به عشق ام
پس زحمتِ جان ، در این میان چیست

جان در تو ، ز خویشتن فنا شد
زان بی خبر است جان ، که جان چیست

عطّارِ ضعیف را ، از این سر
جز گفتِ میان تهی ، نشان چیست

مریم آهنکوب در ‫۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

سلام ١٨ دیماه اینترنت در ایران بسته شد. این حاشیه تلاشی است برای ارتباط من با مردم داخل ایران
۱
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۵۷۰۳