گنجور

حاشیه‌ها

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷:

تأمین نیاز­های اولیة زندگی و احساس آزادی از خدمت و اسارت دیگران جهانی خوش است:

هر کو به سلامت است و نانی دارد / وز بهر نشستن آشیانی دارد//

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد (همان: 203)

فردوسی گوید:

چو خرسند باشی تن آسان شوی / چو آز آوری زو هراسان شوی‏ ‏(فردوسی، 1387: 1485)

این مضمون در گلستان سعدی، از زبان درویشی پا برهنه و خوشحال که پیاده با کاروان حجاز همراه شده بود، آمده است:

نه بر اشتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم \ نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم //

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم \ نفسی می زنم آسوده و عمری به سر آرم (سعدی، 1387: 172)

نکتة قابل تأمل اینکه درویش پابرهنه به مقصد می­رسد و توانگری که او را تحقیر می­کند در راه می­­میرد.

این مضمون با تعبیر دیگری در رباعیات خیام دیده می­شود:

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی / معذوری اگر در طلبش می کوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار / تا عمر گرانمایه بدان نفروشی[i] (همان: 459)

در دو رباعی زیر نیز سعادت واقعی در قناعت و رفع نیازهای اولیه دانسته شده است:

گر دست دهد ز مغز گندم نانی / وز می دو منی ز گوسپندی رانی

با دلبرکی نشسته در ویرانی / عیشی است که نیست حد هر سلطانی (همان: 270)

تنگی می لعل خواهم و دیوانی / سد رمقی باید و نصف نانی

وانگه من و تو نشسته در ویرانی / خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی ( خیام، 1383، 467)

مضمون قناعت، بهره­مندی از امکانات موجود، و پرهیز از حرص و طمع در ایران باستان وجود داشته است، از انوشروان نقل شده است:

أی العیش أرغد و أنعم؟ قال (انوشروان): عیش فی رخاء، و کفاف بلا فقر و لاغنی[ii]. (ابن مسکویه، بی تا: 58): کدام زندگی راحت­تر و خوش­تر است؟ گفت: زندگی در راحتی و کفاف بدون فقر و ثروت.

براستی نقل این سخن از انوشروان مایة حیرت و تعجب است، این سخن حکیمانه چگونه ممکن است از زبان پادشاهی قدرتمند که مزة فقر و محرومیت را نچشیده صادر شود، درک این معنی نیازمند خرد بسیار، تجربه­های تلخ و شیرین و تأمل بسیار، با هوشمندی و زیرکی فراوان است. در هر صورت نقل این مضمون نشان می­دهد که در ایران باستان این نکتة حکیمانه از زندگی، مشهور بوده است[iii]. برای اطلاع بیشتر (نک: دهخدا، 1352: 1/34، ذیل آسوده ...)

[i] - در ادب عربی نیز این مضمون دیده می شود:

ذِکرُ الفَتی عُمرُهُ الثانی وَحاجَتُهُ / ما قاتَهُ وَفُضولُ العَیشِ أَشغالُ: نام نیک آدمی عمر دوباره او محسوب می شود و نیاز هایش چیزی است که می خورد و بقیه زندگی کار و گرفتاری است (متنبی، 1407: 3/407)

دامادی (1379: 534) پس از این روایت از پیامبر: «من أصبح منکم آمنا فی سربه معافا فی بدنه و له قوت یومه فکأنما حیذت له الدنیا بحذافیرها: هر کس در میان قوم خود احساس امنیت کند و بدنش سالم باشد و خوراک یک روزش را داشته باشد گویی همه دنیا در تصرف او قرار گرفته است.»، ابیات زیر را در همان معنی از ترجمان البلاغه نقل کرده است:

هر که را بهره کرد ایزد فرد / دانش و امن و تندرستی و خورد //

زین جهان بهره ای تمامی یافت / گو به گرد دگر فضول مگرد //

کآرزو را کرانه نیست پدید / آز را خاک سیر داند کرد

[ii] - این مضمون در نهج البلاغه و اشعار ابو العتاهیة نیز آمده است. نک: (سبزیان پور، 1389، تآثیر کلام... 85)

[iii] - ابوالفتح بستی نیز گوید:

کفی مِنَ العیشِ ما قدْ سَدَّ من عَوَزٍ / وفیهِ للحُرِّ قُنْیانٌ وغُنیانُ: آنچه که در زندگی مانع فقر و نیاز آدمی می شود کافی است همین برای آزاده چون مال و ثروت است  (بستی، 1980: 316) لازم به یادآوری است که بدانیم ابوالفتح بستی از شاعران ذولسانین، اهل بست در جنوب افغانستان است که دیوانی هم به زبان فارسی داشته و واژه های فارسی در شعر او بسیار است و یکی از ناقلان فرهنگ ایرانی به عربی است. نک: (آذرنوش، 1383: 95- 99)

إذا ما کساک اللَّه سربالَ صحةٍ / ولم تخلُ من قوتٍ یَحِلُّ ویَعذُبُ //

فلا تَغْبِطنَّ المترفین فإنهم / علی قدْرِ ما یکسوهُمُ الدهرُ یَسْلبُ (ابن الرومی2002: 1/115)

هرگاه خداوند جامه تندرستی به تو پوشاند و محروم از قوتی حلال و گوارا نبودی، دیگر بر مالداران رشگ مبر زیرا به همان اندازه که روزگار به آنها می دهد از آنها می­گیرد.

دامادی (1379: 39) پس از نقل دو بیت بالا از ابن رومی شواهد زیر را از ابن یمین برای نشان دادن مضمون مشترک آورده است:

دو قرص نان اگر از گندم است یا  از جو / دو تای جامه گر از کهنه است اگر از نو //

چهار گوشه دیوار خود به خاطر جمع / که کس نگوید از این جای خیز و آنجا رو

هزار مرتبه به تر به نزد ابن یمین / ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو (ابن یمین)

منابع

آذرنوش، آذرتاش (1383)، «ابو الفتح البستی»، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد 6، 95–99.

ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بی تا)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمان بدوی، بیروت، لبنان، دار الأندلس.

البستی، أبوالفتح، (1980)، الدیوان، الدکتور محمد مرسی الخولی، حیاته و شعره، دار الأندلس للطباعة و النشر و التوزیع، الطبعة الأولی

دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم.

عرفان آزادی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

این غزل صائب از آن شعرهایی‌ست که اگر فقط معنای سطحی‌اش را بگیریم، نصفش را از دست داده‌ایم. پر از هشدار، تربیت نفس، مراقبت از زبان، و آگاهی از گذر فرصت است؛ همه در قالب تصویرهای بسیار زنده.

اول بیت‌به‌بیت معنای دقیق و روان را می‌گویم، بعد جمع‌بندی می‌کنم که این غزل از ما چه می‌خواهد.

---

بیت ۱
غنچه‌سان پر گل اگر خواهی دهانِ خویش را  
پرهٔ قفلِ خموشی کن زبانِ خویش را

معنی ساده:  
اگر می‌خواهی دهانت مثل غنچه پُر از گل (سخنِ زیبا، معنی‌های قیمتی) باشد، باید بر زبانت «پرهٔ قفلِ سکوت» بگذاری؛ یعنی زبانت را با سکوت کنترل کنی.

نکته‌های ظریف:

- «غنچه‌سان پر گل دهان»: غنچه در ظاهر بسته است، ولی درونش سراسر گل است. یعنی: دهانی که همیشه باز است و بی‌حساب حرف می‌زند، معمولا درون تهی‌ست؛ دهانی که کم می‌گوید، درون پر دارد.
- «پرهٔ قفلِ خموشی»: قفل فقط بستن نیست، حراست هم هست. سکوت، زخمِ زبان را می‌بندد و حرمتِ انسان را نگه می‌دارد.
- پیام: کم‌گویی، شرطِ پُربودن است. اول غزل، بحث را از زبان شروع می‌کند؛ چون بسیاری از بلاها از همین‌جا آغاز می‌شود.

---

بیت ۲
کاروانگاهِ حوادث جای خوابِ امن نیست  
در رهِ سیلِ خطر مگشا میانِ خویش را

معنی ساده:  
این دنیا، کاروان‌سرای حوادث است؛ جایی که دائم حادثه می‌آید و می‌رود. اینجا محل خوابِ راحت و غفلت نیست. در راهی که سیل خطر در جریان است، شکم خودت را شُل نکن، آسوده نشو، خودت را رها نکن.

نکته‌های ظریف:

- «کاروانگاه حوادث»: دنیا مثل رباط یا کاروان‌سرایی است که کاروان‌ها می‌آیند و می‌روند؛ هیچ چیز ثابت نیست. حادثه، مهمان دائمی است.
- «جای خواب امن نیست»: یعنی اینجا برای جا خوش کردن، خیال راحت داشتن، و غفلت نیست. معلوم نیست بعد از یک لحظه آرامش، چه پیش می‌آید.
- «مگشا میان خویش را»: «میان» یعنی کمر / شکم؛ کنایه از آسودگی و رهاشدگی، مثل کسی که کمربند را شل می‌کند، می‌نشیند و خیال راحت می‌کند. در راه سیل، اگر خودت را راحت بگذاری، سیل می‌بردت.
- پیام: در جهانی که سراسر حادثه و خطر است، غفلت و دلبستگیِ آسوده‌خاطر، خودکشی آرام است.

---

بیت ۳
چون شرر بشمر به دامانِ عدم، آسوده شو  
در گره تا چند داری نقدِ جانِ خویش را

معنی ساده:  
جانِ خودت را مثل جرقه‌ای بدان که قرار است در دامن نیستی فرو افتد و خاموش شود؛ آن‌وقت آرام می‌شوی. تا کی این «جانِ نقد» را در گره و گرفتگی و دلبستگی نگه می‌داری؟

توضیح:

- «چون شرر بشمر…»: شرر (جرقه) لحظه‌ای‌ست؛ برق می‌زند و می‌رود. صائب می‌گوید: جانت را این‌طور ببین؛ کوتاه، ناپایدار، رفتنی.
- «به دامان عدم»: سرانجامِ هرچه هست، نیستی ظاهری است؛ یعنی از این دنیا رفتن. اگر به این آگاهی برسی، «آسوده می‌شوی»؛ چون زیادی دل نمی‌بندی.
- «نقدِ جان»: جان، سرمایهٔ نقد است؛ چیزی که الان در اختیار توست (نه چکِ آینده).  
- «در گره تا چند داری…»: چرا این جان را در گرهٔ حرص، تعلق، ترس، و وابستگی نگه می‌داری؟ گره، هم گرهٔ دل است، هم «گره‌گره کردن» یعنی سخت گرفتن.
- پیام: مرگ‌آگاهی، آدم را از بندِ حرص و ترس آزاد می‌کند. وقتی بدانی همه‌چیز شرری‌ست که می‌گذرد، ول می‌کنی.

---

بیت ۴
برنمی‌آیی به زخمِ آسیایِ آسمان  
نرم کن زنهار چون مغز استخوانِ خویش را

معنی ساده:  
در این جهان، زیر سنگ‌ِ آسیابِ آسمان (گردش روزگار)، ساز و کار به گونه‌ای‌ست که تو از سختگیری و لجبازی سودی نمی‌بری؛ این آسیاب اگر بخواهد، خرد می‌کند. پس خودت را نرم کن، مثل مغز استخوان، نه مثل سنگ و آهن.

توضیح:

- «آسیای آسمان»: روزگار، چرخِ آسمان، قضا و قدر؛ مثل آسیابی‌ست که دانه‌ها را آرد می‌کند. انسان در برابرش ناتوان است.
- «برنمی‌آیی به زخمِ…»: از پس زخم و ضربه‌های این آسیاب برنمی‌آیی؛ یعنی مقاومِ سرسخت بودن در برابر حقیقتِ جهان، تو را پیروز نمی‌کند؛ تنها خرد می‌شوی.
- «نرم کن چون مغز استخوان»: مغز استخوان لطیف‌ترین بخش است، در دلِ سخت‌ترین پوسته. صائب می‌گوید: جانت را این‌قدر لطیف کن؛ اهلِ انعطاف باش، تسلیمِ حکمت هستی، نه آن‌که مثل سنگ، فقط بشکنی.
- پیام: در برابر قهرِ جهان، راه نجات، نرم‌دلی و تسلیمِ عاقلانه است، نه دعوا با آسمان.

---

بیت ۵
مرگ را بر خود گوارا کن در ایامِ حیات  
در بهاران بگذران فصلِ خزانِ خویش را

معنی ساده:  
در همین روزهای زنده بودن، مرگ را برای خودت خوش‌گوارا کن؛ یعنی به آن عادت کن، آن را بپذیر، با آن آشتی کن. در بهار زندگی‌ات، فصل خزانِ خودت را بگذران؛ یعنی اندیشهٔ مرگ و فنا را همین حالا تجربه کن، نه وقتی که دیر شده است.

توضیح:

- «مرگ را گوارا کن»: این یعنی مرگ را دشمن مطلق نبین؛ بلکه بخشی از نظامِ هستی بدان. هرچه در ذهنت با مرگ آشتی کنی، در زندگی شکست‌ناپذیرتر می‌شوی.
- «در ایام حیات»: فرصت تمرین مرگ‌آگاهی، همین اکنون است؛ وقت بیماری و دمِ آخر، جایی برای تربیت نیست.
- «در بهاران بگذران فصل خزان»: بهار، جوانی و توانایی است؛ خزان، پیری، زوال، مرگ. صائب می‌گوید: در اوج جوانی و شکوفایی، به یاد خزان باش؛ تمرین مردنِ نفسانی کن، نه آن‌که فقط وقتِ زوال به یاد فنا بیفتی.
- پیام: تمرینِ مرگ‌آگاهی، باید در روزهای قدرت و شادابی اتفاق بیفتد؛ آن‌وقت است که تربیت‌آور می‌شود.

---

بیت ۶
هر سرِ موی تو از غفلت به راهی می‌رود  
جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویش را

معنی ساده:  
هر سرِ موی تو از سرِ غفلت، به راهی جداگانه می‌رود؛ یعنی وجودت پراکنده است، تمرکز و وحدت نداری. پیش از آن‌که کاروان عمرت بگذرد، این پریشانی را جمع کن؛ خودت را یک‌جا کن، سامان بده.

نکته‌ها:

- «هر سر موی تو…»: موی انسان زیاد و پراکنده است؛ صائب می‌گوید، غفلت تو آن‌قدر زیاد است که هر تار مویت در راهی‌ست؛ یعنی:  
  - دل جای دیگری است،  
  - فکر جای دیگر،  
  - زبان جای دیگر،  
  - بدن در جایی،  
  - آرزو در جای دیگر.  
  وجودِ انسان تبدیل به هزار پاره شده.
- «جمع کن… کاروان خویش را»: کاروان، مجموعه‌ای‌ست که باید منسجم حرکت کند. «کاروانِ خویش» یعنی قوای نفس، عمر، لحظات، توجه، استعدادها. آن‌ها را پیش از رفتنِ کاروان جمع کن؛ یعنی قبل از مرگ، این پراکندگی را به یک جهت تبدیل کن.
- پیام: این غزل هم‌زمان اخلاقی و عرفانی است؛ می‌گوید: خودت را یک‌کاسه کن، متفرق نباش؛ عمر کاروانی‌ست که می‌رود.

---

بیت ۷
وحشیِ فرصت چو تیر از شَست بیرون جسته است  
تا تو زه می‌سازی ای غافل کمانِ خویش را

معنی ساده:  
فرصت وحشی‌ست؛ مثل تیری که از چله رها شده و دیگر برنمی‌گردد. تو هنوز سرگرم ساختن زِهِ کمانِ خودت هستی، اما تیرِ فرصت مدتهاست از دستت رها شده؛ تو غافلی.

توضیح:

- «وحشیِ فرصت»: فرصتی که رام‌شدنی نیست؛ اگر رهایش کردی، دیگر اسیر تو نمی‌ماند.
- «چو تیر از شست بیرون جسته»: شست، انگشت شستِ تیرانداز است که زه را نگه می‌دارد. وقتی تیر رها شد، دیگر برگشت ندارد؛ دقیقه‌ای که رفت، دیگر همان دقیقه برنمی‌گردد.
- «تا تو زه می‌سازی…»: تو تازه داری آماده می‌شوی، تازه کمان را زه می‌کنی، تازه می‌خواهی شروع کنی، اما فرصتها تا حالا رفته. یعنی تعلل، آماده‌سازی‌های بی‌پایان، «حالا وقت نیست، بعداً» گفتن.
- پیام: فرصت، صبر نمی‌کند تا تو کامل آماده شوی؛ اگر امروز زندگی نکنی، فردایی نیست که شبیه امروز باشد.

---

بیت ۸
چاهِ صحرایِ طلب از نقشِ پا افزون‌تر است  
زینهار از کف مده صائب عنانِ خویش را

معنی ساده:  
در صحرای طلب (راهِ جست‌وجو، سلوک، زندگی)، چاه‌ها بیشتر از نقش پاهاست؛ یعنی خطر، دام، گمراهی، لغزش خیلی زیاد است. پس، مواظب باش، افسار خودت را رها نکن؛ «عِنانِ خودت را از کف نده، صائب!»

نکته‌ها:

- «صحرای طلب»: هم می‌تواند اشاره به راه عرفانی و طلبِ حقیقت باشد، هم به طور عام، راه زندگی و دنبالِ آرزو رفتن.
- «چاه… از نقش پا افزون‌تر است»: تصویر بسیار تکان‌دهنده است؛ یعنی در این بیابان، تعداد دام‌ها و خطرها از تعداد قدم‌های آدمی هم بیشتر است. پس ساده‌دلانه نمی‌شود در این راه راه رفت.
- «عنان»: افسار؛ کنترل.  
  - عنانِ خویش یعنی اختیار نفس، اراده، تصمیم‌گیری، هوشیاری.
- خطاب به خودش: «صائب عنانِ خویش را»  
  شاعر در پایان، خود را خطاب می‌کند؛ یعنی پندهای این غزل اول از همه برای خودِ اوست.
- پیام: طلب کردنِ حقیقت، یا حتی طلب دنیا، بدون اختیارِ نفس و مراقبت، سقوط‌آور است. نگه داشتن افسار خود، آخرین و مهم‌ترین توصیهٔ این غزل است.

---

جمع‌بندی معنایی و روح غزل

اگر بخواهیم روح کلی این غزل را در چند محور خلاصه کنیم:

1. مراقبت از زبان و سکوت سازنده  
   - دهانِ پربار، دهانِ کم‌گو است.  
   - زبان اگر در قفل سکوت نباشد، هم خودت را می‌سوزاند هم دیگران را.

2. آگاهی از بی‌ثباتی جهان  
   - دنیا «کاروانگاه حوادث» است، نه خانهٔ امن.  
   - در راهی که سیل می‌گذرد، آسودگیِ بی‌خیال، خطرناک است.

3. مرگ‌آگاهی و رهایی از گره‌ها  
   - جان، شرری‌ست که می‌آید و می‌رود.  
   - اگر این را بفهمی، حرص و ترس، سست می‌شود.  
   - تمرینِ مرگ و خزان، باید در بهارِ زندگی اتفاق بیفتد.

4. نرم‌دلی در برابر آسیابِ آسمان  
   - در برابر قضا و قدر، سرسختیِ کور، تو را خرد می‌کند.  
   - نجات در نرم‌شدن است؛ مثل مغز استخوان در دلِ استخوان.

5. جمع‌کردنِ پراکندگیِ درون  
   - هر موی تو در راهی‌ست؛ یعنی وجود تو شکسته و متشتت شده.  
   - باید کاروانِ درون را یکی کنی؛ دل، عقل، تن، زبان، خواسته، هم‌جهت.

6. فرصت‌گریزی و هشدار به تعلل  
   - فرصت مثل تیری‌ست که اگر رفت، برنمی‌گردد.  
   - وقتی تو هنوز در حال آماده‌سازی دائمی هستی، زندگی از تو گذشته است.

7. طلب، پر از چاه است؛ کنترلِ نفس، ضروری است  
   - راه طلب، چه طلب حقیقت، چه طلب دنیا، پر دام است.  
   - بدون نگه داشتن عنان خویش، سقوط تقریباً حتمی است.

خلیل شفیعی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۸۹ حافظ

بیت ۱

«مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش / لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش»

تقابلِ زیباییِ کامل با فقدانِ مهر و وفا برجسته است؛ حافظ میان جمالِ ظاهری و کمالِ اخلاقی فاصله می‌اندازد و نگاه انتقادی خود را وارد ستایش می‌کند.

بیت ۲

«دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش»

عنصرِ ناپختگی معشوق غالب است؛ آزار از سرِ بی‌خبری است نه قصد. کودک‌بودن، بی‌گناهیِ آسیب‌زننده را توجیه می‌کند.

بیت ۳

«من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل / که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش»

خودآگاهی عاشق در برابر خامی معشوق برجسته می‌شود؛ کنایه ی  عقل و احتیاط جای شورِ بی‌محابا را می‌گیرد.

بیت ۴

«بویِ شیر از لبِ همچون شکرش می‌آید / گرچه خون می‌چکد از شیوهٔ چشم سیهش»

هم‌نشینیِ معصومیت و قساوت تصویر محوری است: شیرینیِ لب در کنار زخمِ نگاه، تضادِ حسیِ قوی می‌سازد.

بیت ۵

«چارده ساله بُتی چابکِ شیرین دارم / که به جان حلقه به گوش است مهِ چاردهش»

اغراقِ عاشقانه در وصف جوانی و دلربایی؛ عدد «چارده» نمادِ کمالِ جمال و درخشش است.

بیت ۶

«از پی آن گلِ نورُسته دلِ ما یارب / خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش»

گم‌شدنِ دل عنصر مرکزی است؛ عاشق در پی معشوق، هویتِ خویش را از دست می‌دهد.

بیت ۷

«یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند / ببرد زود به جانداریِ خود پادشهش»

شکستنِ دل به ابزارِ سلطه بدل می‌شود؛ معشوق با ویرانی، فرمانروای جان همه  می‌گردد.

بیت ۸

«جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانهٔ در / صدف سینهٔ حافظ بود آرامگهش»

نهایتِ فداکاری عاشق برجسته است؛ دل عاشق به صدف و معشوق به گوهر تشبیه می‌شود.

👈 جمع‌بندی نگاه دوم

غزل بر سه محور می‌چرخد: زیباییِ بی‌وفا، ناپختگیِ معشوق، و خودآگاهیِ عاشق.

حافظ نه شیفتهٔ کور است و نه زاهد عقب‌نشینی کننده؛ هم زخم را می‌بیند، هم آگاهانه تن به عشق می‌دهد. همین تضادِ آگاهانه، غزل را محکم و بالغ کرده است.

⬅️ خلیل شفیعی (مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

خلیل شفیعی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

✅ نگاه اول: شرح بیت‌به‌بیت غزل ۲۸۹ حافظ

بیت ۱

🔹 مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش / لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش

چهرهٔ او مجموعهٔ همهٔ زیبایی‌ها و لطافت‌هاست، چون ماه می‌درخشد؛ اما از مهر و وفا بهره‌ای ندارد. خدایا به او ارزانی کن 

(پیام: جداییِ زیبایی ظاهری از کمال اخلاقی.)

بیت ۲

🔹 دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش

معشوقم کودکی بی‌تجربه و بازیگوش است؛ با بی‌توجهی و ناز، عاشق را می‌آزارد، اما از روی قصد نیست و و به دلیل نرسیدن به سن تکلیف گناهی بر او نیست.

(پیام: بی‌گناهی معشوق در آزارِ ناخواستهٔ عاشق.)

بیت ۳

🔹 من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل / که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نِگَهَش

بهتر آن است که با دقت دل خود را از او محافظت کنم، چون هنوز خوب و بد را نمی‌شناسد و رعایت نمی کند

(پیام: خودآگاهی عاشق در برابر ناپختگی معشوق.)

بیت ۴

🔹 بویِ شیر از لبِ همچون شِکَرَش می‌آید / گرچه خون می‌چکد از شیوهٔ چشمِ سیَهَش

سن و سالی ندارد ، اما عشوه گری نگاهش چنان نافذ و آزاردهنده است که دل عاشق را خونین می‌کند.

(پیام: هم‌زمانیِ معصومیت و ویرانگری در معشوق.)

بیت ۵

🔹 چارده ساله بُتی چابُکِ شیرین دارم / که به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردَهَش

معشوقی جوان، چابک و دلربا دارم که  ماهِ شب چهارده، از صمیم دل مطیع و فرمانبردار اوست

(پیام: اغراق شاعرانه در وصف جوانی، زیبایی و جذابیت معشوق.)

بیت ۶

🔹 از پِی آن گُلِ نورُستِه دلِ ما یارب / خود کجا شد که ندیدیم در این چند گَهَش؟

دلِ ما به دنبال آن گلِ تازه‌روییده رفت، اما  گم شد و دیگر در این مدت پیدایش نکردیم.

(پیام: گم‌شدنِ کامل عاشق در تجلی معشوق.)

بیت ۷

🔹 یارِ دلدارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَد / بِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشهَش

اگر معشوق دل مرا چنین بشکند، همین شکستن سبب می‌شود که پادشاهِ برای حفاظت از جان خود اورا انتخاب کند(دل پادشاه را هم برباید)

(پیام: سلطهٔ کامل معشوق از راهِ شکستن دل.)

بیت ۸

🔹 جان به شکرانه کنم صرف گَر آن دانهٔ دُر / صدفِ سینهٔ حافظ بُوَد آرامگَهَ

اگر آن گوهر گران‌بها در دلِ حافظ جای گیرد، جان خود را به شکرانه فدا می‌کند و سینه‌اش آرامگاه آن گوهر می‌شود.

(پیام: نهایتِ فداکاری و تسلیم عاشقانه.)

⬅️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی )

پیوند به وبگاه بیرونی

علی مغازه‌ای در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵:

در مصرع دوم بیت نهم

و‌ در مصرع دوم بیت دهم

توئی یا تویی، توی نوشته شده که امیدوارم اصلاح شوند.

چون نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

دانش راهَم تویی ای راه‌دان بی‌من مرو

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵
                
اصحاب صدق ، چون قدم اندر صفا زنند
رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند

خطِّ وجود را ، قلمِ قهر درکشند
بر روی هر دُو کون ، یکی پشت پا زنند

چون پا زنند ، دست گشایند ، از جهان
ترکِ فنا کنند و بقا را صلا زنند

دنیا و آخرت ، به یکی ذّره نشمرند
ایشان ، نفَس نفَس که زنند ، از خدا زنند

هرگه ، که‌شان ، به بحرِ معانی فرو برند
بیم است ، آن زمان ، که زمین بر سما زنند

دنیا و آخرت ، دو سرای است و عاشقان
قفلِ نَفور ، بر درِ هر دو سرا زنند

بکر است هر سخن ، که ز عطّار بشنوی
دانند آن کَسان ، که دم از ماجرا زنند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶
                 
آنها ، که در حقیقتِ اسرار می‌روند
سرگشته ، همچو نقطهٔ پرگار می‌روند

هم ، در کنارِ عرش ، سرافراز می‌شوند
هم ، در میانِ بحر ، نگونسار می‌روند

هم ، در سلوک ، گام به تدریج می‌نهند
هم در طریقِ عشق ، به هنجار می‌روند

راهی ، که آفتاب ، به صد قرن ، آن برفت
ایشان ، به حکمِ وقت ، به یکبار می‌روند

گر می‌رسند ، سخت سزاوار می‌رسند
ور می‌روند ، سخت سزاوار می‌روند

در جوش و در خروش ، از آن اند ، روز و شب
کز تنگنایِ پردهٔ پندار می‌روند

از زیرِ پرده ، فارغ و آزاد می‌شوند
گرچه ، به پرده ، باز گرفتار می‌روند

هرچند مطلق اند ، ز کُونِین و عالمِین
در مطلقی ، گرفتهٔ اسرار می‌روند

بارِ گرانِ عادت و رسم اوفکنده‌اند
وآزاد ، همچو سروِ  سبکبار می‌روند

چون نیست محرمی ، که بگویند ، سِرِّ خویش
سر در درون کشیده ، چو طومار می‌روند

چون ، سیر  بی نهایت و چون ، عمر اندک است
در اندکی ، هر آینه ، بسیار می‌روند

تا رویِ که بوَد ، که به بینند ، رویِ دوست
رویِ پر اشک و روی ، به دیوار می‌روند

بی وصف گشته‌اند ، ز هستیّ و نیستی
تا لاجرم ، نه مست و نه هشیار می‌روند

از ذات و از صفات ، چنان بی صفت شدند
کز خود ، نه گم شده ، نه پدیدار می‌روند

از مُشک ، این حدیث ، مگر بوی برده‌اند
بر بویِ آن ، به کلبه ی عطّار می‌روند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷
                 
دل ز جان برگیر ، تا راه ات دهند
مُلکِ دو عالم ، به یک آه ات دهند

چون تو برگیری ، دل از جان ، مردوار
آنچه می‌جویی ، هم آنگاه ات دهند

گر بسوزی تا سحر ، هر شب ، چو شمع
تحفه ، از نقدِ سحرگاه ات دهند

گر گدایِ آستانِ او شوی
هر زمانی ، مُلکِ صد شاه ات دهند

گر بوَد آگاه ، جان ات را ، جز او
گوش مالِ جان ، به ناگاه ات دهند

لذّتِ دنیی ، اگر زهر ات شود
شربتِ خاصانِ درگاه ات دهند

تا نگردی ، بی نشان ، از هر دو کُون
کِی ، نشانِ آن حرم گاه ات دهند

چون به تاریکی ، دَر است ، آبِ حیات
گنجِ وحدت ، در بنِ چاه ات دهند

چون سپیدی ، تفرقه است ، اندر ره اش
در سیاهی،  راهِ کوتاه ات دهند

بی‌سوادِ فقر ، تاریک است راه
گر هزاران ، رویِ چون ماه ات دهند

چون درونِ دل شد ، از فقر ات سیاه
ره برون ، زین سبز خرگاه ات دهند

در سوادِ اعظمِ فقر است ، آنک
نقطهٔ کلّی ، به اکراه ات دهند

ای فرید ، اینجا ، چو کوهی صبر کن
تا ازین خرمن ، یکی کاه ات دهند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸
                 
قومی که ، در فنا ، به دلِ یکدگر زیَند
روزی هزار بار ، بمیرند و بر زیَند

هر لحظه‌شان ، ز هجر ، به دردی دگر کشند
تا هر نفس ، ز وصل ، به جانی دگر زیند

در راه ، نه به بال و پرِ خویشتن پرَند
در عشق ، نه به جان و دلِ مختصر زیَند

مانندِ گوی ، در خَمِ چوگانِ حکمِ او
در خاکِ راه مانده و بی پا و سر زیَند

از زندگیِّ خویش ، بمیرند ، همچو شمع
پس همچو شمع ، زندهٔ بی خواب و خَور زیَند

عود و شکَر ، چگونه بسوزند ، وقتِ سوز
ایشان ، در این طریق ، چو عود و شکَر زیَند

چون ذرهٔ هوا ، سر و پا ، جمله گم کنند
گر ، در هوایِ او ، نفَسی بی خطر زیَند

فانی شوند و باقیِ مطلق شوند باز
وانگه ، ازین دو پرده برون ، پرده‌در زیَند

چون زندگی ، ز مردگیِ خویش یافتند
چون مرده‌تر شوند،  بسی زنده‌تر زیند

خورشیدِ وحدت اند ، ولی در مقامِ فقر
در پیشِ ذرّه‌ای ، همه دریوزه‌گر زیَند

چون آفتاب ، اگرچه بلند اند ، در صفت
چون سایهٔ فتاده ای ، از در بدر زیَند

چون با خبر شوند ، ز یک مویِ زلفِ دوست
چون موی ، از وجود و عدم ، بی خبر زیَند

ذرّاتِ جمله‌شان ، همه چشم است و گوش هم
ویشان ، بر آستانِ ادب ، کور و کر زیَند

عطّار ، چون ز سایهٔ ایشان ، بَرَد حیات
ایشان ، ز لطف ، بر سرِ او ، سایه‌ور زیَند

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۲:

1-بیت شماره 3 به شکل « که فَرغول برندارد آن روز/که بر تخته ترا سیاه شود فام »، با بیت شماره 2 سازگاری ندارد. به استناد لغتنامه دهخدا (صفحه 17089، چاپ دانشگاه تهران، سال 1377)، این بیت چنین است:

« که فرغول پدید آید آن روز/که بر تخته ترا تیره شود فام»

نکته درخور توجه این است که از واژه‌های دوبخشی «سیاه» و «تیره»، واژۀ «سیاه» از نظر آوایی، سنگین‌تر از «تیره» است. بنابراین، وزن مصراع دوم با وجود واژۀ «سیاه»، لنگ می‌زند. البته، مصراع نخست نیز به دلیلی مشابه، نثر به شمار می‌آید.

2-مراد از «تخته»، عبارت است از «تختۀ مرده‌شوی‌ خانه»

 

*در کار پژوهشی، به جای تکیه بر ذهن فریبکار، از روش‌های علمی–از جمله نگرش سیستمی–بهره بگیریم.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷
          
هر که درین درد ، گرفتار نیست
یک نفس اش ، در دو جهان کار نیست

هر که دل اش ، دیدهٔ بینا نیافت
دیدهٔ او ، محرمِ دیدار نیست

هر که ازین واقعه ، بویی نبُرد
جز ، به صفتِ صورتِ دیوار نیست

خوار شود در رهِ او ، همچو خاک
هرکه در این بادیه ، خونخوار نیست

ای دل ، اگر دم زنی ، از سِرِّ عشق
جایِ تو ، جز آتش و جز دار نیست

پردهٔ این راز ، که در قعرِ جانْست
جز قدحِ دُردیِ خمّار نیست

آنکه سزاوارِ دَرِ گلخن است
در حرمِ شاه ، سزاوار نیست

گلخنیِ مفلسِ ناشُسته روی
مردِ سراپردهٔ اسرار نیست

کعبهٔ جانان ، اگر ات آرزو ست
در گذر از خود ، رهِ بسیار نیست

گرچه حجابِ تو ، برون از حد است
هیچ حجابی ت ، چو پندار نیست

پردهٔ پندار بسوز و بدانک
در دو جهان ات ، بِه ازین کار نیست

چند کنی ، از سَرِ هستی ، خروش
نیست شُو ، اندر طلبِ یار ، نیست

از طمعِ خام ، در این واقعه
سوخته‌تر ، از دلِ عطّار نیست

رضا از کرمان در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۸ در پاسخ به شمعی در باد دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰۳:

شمعی در باد گرامی درود بر شما 

  منظور شما را درست متوجه نشدم ولیکن از اینکه فرمودید چقدر سخت بیان شده  احتمالا مقصود شما یا این است که ادبا ، چرا در ارایه  متن ادبی ویا  اشعار خود  از واژگان عامه پسند وبقول خودمان کوچه بازی استفاده نکرده اند ؟که پاسخ آن پر واضحه 

 ویا اینکه چرا مفاهیم عرفانی واخلاقی را در لفافه وراز گونه بیان کرده اند  ؟ که نیاز به بحث مفصلی است 

  در هر صورت  در خصوص موضوع دوم مطرح شده شما وآن هم رسالت ادبیات وشعر خدمت شما معروض میدارم که بنظر بنده برای شعر یا هنر چه رسالتی را میشه متصور شد  اگر هم  رسالتی هم باشه برای شاعر یا هنرمنده  

اینکه برای خود هنر ویا ادبیات وخصوصا شعر رسالت قایل بشیم اندیشه ای است نو که از تفکرات چپ گرایانه نشات میگیره  هنر را ابزاری برای اعتراض میدانند .  ایشان اعتقاد دارند که شاعر وهنرمند در مقابل مسایل اجتماعی مسیولیت دارند وباید صدای جامعه یا بقولی خلق قهرمان باشند و باید از این سلاح وابزار در جهت اهداف نهضت  بهره برداری کند  واگر به هر دلیلی در موضوعی اجتماعی هنرمند قادر به ارایه اثری  نبود ویا نباشد متهم به بی تفاوتی ومحکوم به انزوا و به حاشیه راندن میشدند واگر سروده ای داشتند چه بسا تا مقام یک قهرمان ستوده میشدند که نمونه های انان در ادبیات معاصر ما هم وجود دارد که ذکر نام ایشان جالب نیست  مثال دیگر حضرت مولانا  یا جناب عطار دقیقا در عصر وزمانه مغولان دارای آثار  فراوان معنوی وحکیمانه میباشند  ولی ایا در آثار ایشان نشانی از مهمترین مساله اجتماعی آن دوره یعنی کشتار وتوحش مغولان چیزی میبینید  آیا ایشان به رسالت خود عمل نکرده اند ، یا آیا ، اگر درباره موضوع روز گفته بودند این اثر جاودان میماند ، مشمول مرور زمان نمی گشت وتاریخ مصرف آن سپری نمیشد . الان این مولانا با مثنوی وعطار با منطق الطیر بهتره یا  ایشان  اگر شاعرانی  بودند که از مصایب مغول سروده  بودند . 

در هر صورت اگر مقصود سوال شما مشخص میشد  موضوع بهتر قابل بحث بود

 

 شاد باشی  وامیدوارم همچنان در باد روشن وتابناک بدرخشی عزیزم

 

محمد نبی‌زاده در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ نیر تبریزی » رباعیات » شمارهٔ ۹:

مصرع آخر وزن درستی نداره به نظرم.

نردشیر در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱:

بیت آخر بناکامی روی هم نوشته بشه

نردشیر در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:

به نیم جو نخرد خسروی ملکت پرویز

نردشیر در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲:

چقدر زیباست این شعر...
زه زه زهازه....

محمدعلی نجفی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

به نظر، «تشویش» باید باشد. نه تشویق.(فدای زلف مشوش او)

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶:

مصرع نخست بیت شماره 1 به شکل «زیرش عطارد، آن که نخوانیش جز دبیر» نامفهوم است و باید چنین باشد «زادوش، عطارد، آن که نخوانیش جز دبیر».

 

*به استناد لغتنامه دهخدا (صفحه 12525 و 15944، چاپ دانشگاه تهران، 1377):

1-واژۀ عربی «عطارد» به معنی «نافذ در امور» است؛ برای همین به آن «دبیر» می‌گفتند.

2-در یونانی، آن را «هرمیس» (به معنی «مفسر ارادۀ خدایان») می‌نامیدند.

3-نام‌های ایرانی «عطارد» عبارتند از «تیر»، «زادوش»، «زادوس» و «زاوْدُش».

علی احمدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

خواجه شیراز هر آنچه در باب خواص می در نظر داشته در این غزل آورده است .پیش از این دیدیم که دو نوع باده در اشعار حضرت حافظ مورد نظر است یکی می عشق که از معشوق می گیرد و دیگر آن می که در میخانه  نصیبش می شود تا او را به مستی امیدوار نگه دارد .این باده امید خواصی دارد که در این غزل به آن اشاره شده است

گر مِی‌فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

اگر می فروش نیاز رندان عاشق به می را رفع کند خداوند هم گناه می خوردن را می بخشاید و گرفتاری آنها را دفع می کند .یعنی خداوند هم به می یعنی امید عاشقان نظر مثبت دارد .امید به بخشش گناهان و رفع گرفتا ی ها اولین خاصیت می است .

ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاوَرَد، که جهان پُر‌بلا کند

ای ساقی میخانه می را بر اساس عدالت بین همه تقسیم کن تا گدا به علت ناامیدی از عدالت  خشمگین نشود و جهان را پر از بلا نکند .امیدواری اگر همگانی شود و همگان به برقراری عدالت امیدوار باشند و برایش تلاش کنند جهان بی بلا خواهد شد.

حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان

گر سالِکی به عهدِ امانت وفا کند

به راستی که از این غمها می توان مژده امنیت و خلاصی از غم را دریافت کرد .البته اگر پوینده راه عاشقی به عهد خود یعنی رعایت امانتی که بر عهده اوست عمل کند .بار امانتی که خداوند در ابتدای خلقت بر دوش انسان گذاشت چنانکه در غزل۱۸۴ دیدیم امید بود .اگر انسان امید خود را در هر شرایطی حفظ کند از دل غم نیز مژده رهایی می بیند.

گر رنج پیش‌آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مَکُن به غیر که این‌ها خدا کند

ای دانای خرد مند که رنج ها و راحتی ها را به این علت و آن علت نسبت می دهی و فلسفه می بافی ،رنج و راحتی در اختیار خداست .البته او خوشی و خوشدلی را برای انسان می خواهد ولی قانون او این است که اگر به دنبال خوشدلی نباشی به رنجهای دنیای او گرفتار خواهی شد .اشاره زیبای حافظ به دو آیه ۷۸ و ۷۹ سوره نساء در قرآن است که در بالا به آن اشاره کردم .باری خداوند هم می خواهد انسان با امید(می) به دنبال خوشی و خوشدلی خود باشد .

در کارخانه‌ای که رَهِ عقل و فضل نیست

فهمِ ضعیفْ رایْ فضولی چرا کند؟

اگر امیدوار باشی خواهی فهمید که در این کارخانه دنیا عقل و دانش جایی ندارند و سر از حکمت دنیا در نمی آورند چون بینش ضعیفی دارند و حق دخالت ندارند .این هم خاصیت امید است که عقل را همراهی و آگاه از حدود خویش می کند .

مطرب بساز پرده که کس بی‌اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سُراید خطا کند

ای مطرب که می نوازی این نغمه را بنواز که "هیچ کس بدون زمان از پیش مشخص شده نمی میرد" و هرکس غیر ازاین ترانه بسراید و بنوازد خطا کرده است .در اینجا نگرانی انسان از مرگ را بیان می کند و می گوید نگران نباش که چه موقع خواهی مرد زمان مرگ مشخص است و خواهد آمد تو سعی کن خوشدلی خود را با امید حفظ کنی و حتی به بعد از مرگ هم امیدوار باشی .

ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت

یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند

ببین که ما در راه عاشقی از بس درد عاشقی کشیده ایم و دردسر خماری را تحمل کرده ایم بارها مرگ را چشیده ایم .چاره و دوای آن هم یا وصال و دیدار دوست است که به راحتی میسر نمی شود و یا  با نوشیدن می خالص است یعنی همان امیدواری به مستی .  

جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت

عیسی‌دَمی کجاست که احیایِ ما کند؟

به هر حال جان ما در راه  معرفی می (امید)از دست رفت و حافظ به خاطر عشق ورزیدن سوخت .کجاست آن عیسا دم که با نفس خود ما را دوباره زنده کند .(اشاره به معجزه حضرت عیسی که مردگان را زنده می کرد )

تلویحا در ادامه مطالب بالا اشاره دارد که امید حتی می تواند مرده را زنده کند و فرد ناامیدی را که قصد از میان بردن خود را دارد دوباره به زندگی امیدوار نماید. 

احسان یزدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۵ - هشت شاعر در عرب و عجم:

در مصراع: درگه رامش «‌ظهیر» و «‌نابغه‌» هنگام خوف
نام درست اولین شاعر، زُهَیر است که مانند سه شاعر دیگر یادشده از اصحاب معلقات بوده است.
و لطفا بین «درگه» یک فاصله بگذارید: در گه.

همچنین امروزه صورت نوشتاری «توسی» به‌جای «طوسی» استفاده می‌شود.

۱
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۵۶۹۱