سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
ظلمتِ خطِّ تو ، پیرامنِ رخسار گرفت،
یا رب از آهِ که ، این آینه ، زنگار گرفتمِی بیاور ، که خبر می دهد ، از فصلِ بهار،
لطفِ آن سبزه ، که پیرامنِ گلزار گرفتتُرکِ یغما سپَه اش ، از نگَهی ، هوش ام برد،
بنگر این طرفه ، که مست آمد و هشیار گرفتتا تو را ، پادشهِ مصرِ ملاحت گفتند،
تهمتِ خوبیِ یوسف ، رهِ بازار گرفتبویِ خونِ دلِ خُود می شنوم ، بادِ صبا،
رَه ، مگر در خَمِ آن طرّهء طرّار گرفتفتنه ، از چشمِ تو ، ایمن نتوانست نشست،
جای ، در حلقه ی آن زلفِ زرِه سار گرفتدیده شد ، تا دلِ سنگ آرَد اش ، از گریه به راه،
باز این ابرِ بهاری ، رَهِ کهسار گرفتبا وجود ات ، نکند میل به هستی ، "یغما" ،
خویش اغیار گرفت ، آنکه تو را یار گرفت
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به ب دلارام دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:
کاملا صحیح می فرمایید اسباب آبروریزی است و غیر قابل استفاده.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳
صوفیان را ، دگر امروز ، نه های است و نه هویی،
آسمان ، باز همانا ، زده سنگی به سبوییگر به دستی ، زده ام چاک ، گریبانِ سلامت،
نه ملامت کِشم از کرده ، توان کرد رفوییبر سَر ام چون گذری ، دستهء گل ، بر سرِ خاری،
پا به چشم ام چُو نهی ، سروِ روان ، بر لبِ جوییمن که صد سلسله ، چون حلقه موئی بگسستم،
حلقهء سلسلهء زلفِ تو ام ، بست به موییزاهد اَر اهلِ بهشت است ، خدایا مفرستم،
جز به دوزخ چُو منی ، ظلم بوَد یارِ چُو اوییزین همه شنعَتِ بیهوده ات ، ای شیخ ، چه حاصل،
رُو بدست آر ، چُو مردانِ خدا ، سیرت و خوییای خُوش آن دل ، که ز تُرکانِ پری چهر ، چُو "یغما" ،
نشود شیفتهء رنگی و آشفتهء مویی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱
گرچه دانم ، رهِ عشقِ تو ، به سر مینرود،
میروم ، زان که دل ام ، راهِ دگر مینروددل ام ، از صبحِ شبِ هجر ، چنان شد نُومید،
کِش به غفلت ، به زبان ، نامِ سحر مینرودگفتهام از لبِ شیرینِ تو ، روزی سخنی،
همچنان از دهن ام ، طعمِ شکَر مینروددجله در عهدِ سرشک ام ، ورقِ نام بشُست،
بحر چون مُوج زند ، نام شَمِر مینرودگاهگاهی خُودی ای ناله به گوش اش برسان،
گرچه هرگز به تو ، امّیدِ اثر مینروددیده پُرآب ام از آن است ، که یک چشم زدن،
آفتابِ رخ اش ، از پیشِ نظر مینرودچشمِ میگون تو را ، فتنه نخسبد هرگز،
مستی از خانهء خمّار ، به در مینرودچه فسون کرد زلیخا ، که مَهِ کنعانی،
در ضمیر اش ، به غلط ، یادِ پدر مینرودیاری از سویِ کَسان خواهم و گوید یعقوب،
این گمانی است ، که در حقِّ پسر مینرودزاهد ، اَر پایهء "یغما"ت نه ، از جای مرُو ،
به مقامی که مسیحا شده ، خَر مینرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد
رضا مردانی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
پشت خمیده ی آسمان (آسمان هنگام نگاه کردن حالت خمیده دارد) راست شد وقتی روزگار فرزندی چون تو را به دنیا اورد .
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲
یک حاجتم ، ز وصل ، میسّر نمیشود
یک حجّتم ، ز عشق ، مقرّر نمیشودکارَم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین ، به پهلویِ لاغر نمیشودزین شیوه آتشی ، که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بوَد ، اگر اخگر نمیشودتا ، اشکِ گرمم ، از دمِ سردم ، فسرده شد
زانگاه خشک گشت ، عجب ، تر نمیشودپا و سرَم ز دست شد و خونِ دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمیشودنی نی ، که خونِ دل به سر آمد ، ز رویِ من
از سیلِ اشکِ سرخ ، مزعفر نمیشودچون بحر ، خوفِ موتِ نهنگِ فلک فتاد
بحری که ، سالکی ش شناور نمیشودتن در دهم به قهر ، چو دانم ، که با فلک
یک کارَم از هزار ، میّسر نمیشودصافی چه خواهم ، از کفِ ساقیِّ چرخ ، از آنک
صافی نمیدهد ، که مکدّر نمیشوداز جای میبَرَد ، همه کَس را ، فلک ، ولی
هرگز ز جایِ خویش ، فراتر نمیشودگر پی کند معاینه ، اختر ، هزار را
عطّار ، یکدم از پیِ اختر نمیشود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰
چون تو جانانِ منی ، جان بی تو ، خرّم کی شود
چون تو در کَس ننگری ، کَس با تو ، همدم کِی شودگر جمالِ جانفزایِ خویش ، بنمایی به ما
جانِ ما گر در فزاید ، حسنِ تو ، کم کِی شوددل ز من بردیّ و پرسیدی ؛ که دل گم کردهای
این چنین طرارّی ات ، با من ، مسلّم کی شودعهد کردی ، تا منِ دلخسته را ، مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی ، این عهد ، محکم کی شودچون مرا ، دلخستگی ، از آرزویِ رویِ تو ست
این چنین دلخستگی ، زایل به مرهم ، کِی شودغم از آن دارم ، که بی تو ، همچو حلقه بر در ام
تا تو از در ، در نیایی ، از دلم غم کِی شودخلوتی میباید ام ، با تو ، زهی کارِ کمال
ذرّهای ، همخلوتِ خورشیدِ عالم ، کِی شودنیستی عطّار مردِ او ، که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد ، رخشِ رستم کِی شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱
هر که ، صیدِ چون تو ، دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شودهر که ، خارِ مژهٔ تو بنگرد
هر گلی ، در چشمِ او ، خاری شودباز ، چون گلبرگِ رویِ تو بدید
بیشک اش ، هر خار ، گلزاری شودشیرِ دل ، پیشِ نمکدانِ لب ات
چون به جان آید ، جگرخواری شودگر ، لب ات در ابر خندد ، همچو برق
ابر تا محشر ، شکَرباری شوددر طوافِ نقطهٔ خال ات ، ز شوق
چرخِ سرگردان ، چو پرگاری شودمس ، اگرچه زر تواند شد ، ولیک
وصفِ خطِّ تو ، چو بسیاری شودپیشِ سرسبزیِّ خطّ ات، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شودسرفرازی کو ، سرِ زلفِِ تو دید
تا بجنبد ، سرنگونساری شودمِیلِ زلفِ تو ، به ترسایی ست ، از آنک
گه چلیپا ، گاه زنّاری شودگو بیا و مذهبِ زلفِ تو ، گیر
هر که میخواهد ، که دینداری شودگر فروشی ، بر منِ غمکِش ، جهان
هر سرِ موی ام ، خریداری شودهر که او ، دلزندهٔ عشقِ تو ، نیست
گر همه مُشک است ، مرداری شودنیست آسان هیچ ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شودپِی ، چو گم کردند ، کارِ عشق را
عاشقی کو ، کز پیِ کاری شود؟عشق را ، هرگز نمانَد رونقی
هر کَسی ، گر صاحباسراری شودصدهزاران قطره ، گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شودچون کَسی را بوی نبوَد ، زین حدیث
کِی شود ممکن ، که عطّاری شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
هر گدایی ، مردِ سلطان ، کِی شود
پشّهای ، آخر ، سلیمان ، کِی شودنی ، عجب آن است ، کین مردِ گدا
چون که سلطان نیست ، سلطان کِی شودبس عجب کاری است ، بس نادر رهی
این چو عینِ آن بوَد ، آن کی شودگر بدین ، برهان کنی ، از من طلب
این سخن ، روشن ، به برهان کی شودتا نگردی ، از وجودِ خود ، فنا
بر تو ، این دشوار ، آسان کی شودگفتم اش ؛ فانی شُو و باقی تویی
هر دو ، یکسان نیست ، یکسان کی شودگرچه هم دریایِ عمّان ، قطرهای است
قطرهای ، دریایِ عمّان کی شودگر کَسی را ، دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد ، مسلمان کی شودتا نگردد قطره و دریا یکی
سنگِ کفر ات ، لعلِ ایمان کی شودجمله ، یک خورشید میبینم ، ولیک
میندانم ، بر تو ، رخشان کی شودهر که ، خورشیدِجمالِ او ، ندید
جانفشان ، بر رویِ جانان کی شودصد هزاران مرد ، میبینم ، ز عشق
منتظر بنشسته ، تا جان کی شودچند اَندایی به گِل ، خورشید را
گِل ، بدین درگه ، نگهبان کی شوداز کفی گِل ، کان ، وجودِ آدم است
آن چنان خورشید ، پنهان کی شودگر به کلّی ، برنگیری گِل ، ز راه
پای در گِل ، ره به پایان ، کی شودنه چه میگویم ، تو مردِ این ، نهای
هر صبی ، رستم به دستان کی شودکی توانی شد ، تو ، مردِ این حدیث
هر مخنّث ، مردِ میدان کی شودتا نباشد ، همچو موسی ، عاشقی
هر عصا در دست ، ثعبان کی شودعمر ات ، ای عطّار ، تاوان کردهای
بر تو ، آن خورشید ، تابان کی شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
گر ، نسیمِ یوسف ام ، پیدا شود
هر که نابینا بوَد ، بینا شودبس که ، پیراهن بدرّم ، تا مگر
بویی ، از پیراهن اش پیدا شودگر برافتد برقع ، از پیشِ رخ اش
زاهدِ منکِر ، سرِ غوغا شودور برافشاند ، سرِ زلفِ دو تا
دل ز زلف اش ، کافری یکتا شودهر دلی ، کز زلفِ او ، زنّار ساخت
بیشک ، آن دل ، مؤمنی حقّا شودگر بیابد ، عقل ، بویِ زلفِ او
عقل ، از لایعقلی ، رسوا شوداز دو عالم ، فارغ آید ، تا ابد
هر که او ، مشغولِ این سودا شودگر کَسی پرسد ، که پیشِ رویِ او
دل ، چرا شوریده و شیدا شود؟تو جواب اش دِه ، که پیشِ آفتاب
ذرّه ، سرگردان و ناپروا شودای دل ، از دریا ، چرا تنها شدی
از چنین دریا ، کَسی تنها شود؟هر که ، دور افتد ، ز جایِ خویشتن
میدود ، تا زودتر آنجا شودماهی ، از دریا ، چو بر خاک اوفتد
میتپد ، تا چون سویِ دریا شودگر تو بنشینی ، به بیکاری ، مدام
کار ات ، ای غافل ، کجا زیبا شود؟گر دلِ عطّار ، با دریا رسد
گوهری ، بیمثل و بیهمتا شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷:
ز شاخ بهی کن کلوخ آمرود
چه معنایی دارد؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
سخنِ عشق ، جز اشارت نیست
عشق ، در بندِ استعارت نیستدل شناسد ، که چیست ، جوهرِ عشق
عقل را ، ذرّهای بصارت نیستدر عبارت ، همی نگنجد عشق
عشق ، از عالمِ عبارت نیستهر که را ، دل ز عشق ، گشت خراب
بعد از آن ، هرگز اش عمارت نیستعشق بِستان و خویشتن بفروش
که نکوتر از این ، تجارت نیستگر شود فُوت ، لحظهای ، بی عشق
هرگز ، آن لحظه را ، کفارت نیستدلِ خود را ، ز گورِ نفس برآر
که دل ات را ، جز این زیارت نیستتنِ خود را ، به خونِ دیده بشوی
که تن ات را ، جز این طهارت نیستپُر شد از دوست ، هر دو کُون ، ولیک
سوی او ، زَهرهٔ اشارت نیستدلِ شوریدگان ، چو غارت کرد
بانگ بر زد ، که جایِ غارت نیستتن ، در این کار در دِه ، ای عطّار
زانکه ، این کارِ ما ، حقارت نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴
طریقِ عشق ، جانا ، بی بلا نیست
زمانی بی بلا بودن ، روا نیستاگر صد تیر ، بر جانِ تو آید
چو تیر ، از شستِ او باشد ، خطا نیستاز آنجا ، هرچه آید ، راست آید
تو کژ منگر ، که کژ دیدن ، روا نیستسرِ مویی نمیدانی ، ازین سر
تو را ، گر در سرِ مویی ، رضا نیستبلا کِش، تا لقایِ دوست بینی
که مردِ بی بلا ، مردِ لقا نیستمیانِ صد بلا ، خوش باش ، با او
خود آنجا ، کو بوَد ، هرگز بلا نیستکَسی ، کو روز و شب ، خوش نیست ، با او
شب اش خوش باد ، کان کَس مردِ ما نیستکه باشی تو ، که او خونِ تو ریزد
وگر ریزد ، جز این ات ، خونبها نیستدوایِ جان مجوی و تن فرو دِه
که دردِ عشق را ، هرگز دوا نیستدرین دریایِ بی پایان ، کَسی را
سرِ مویی ، امیدِ آشنا نیستتو از دریا جداییّ و عجب این
که این دریا ، ز تو یک دم جدا نیستتو او را حاصلیّ و او تورا گم
تو او را هستی ، اما او تو را نیستخیالِ کژ مبَر اینجا و بشناس
که هر کو در خدا گم شد ، خدا نیستولی رویِ بقا ، هرگز نبینی
که تا زاوّل نگردی ، از فنا نیستچو تو ، در وی فنا گردی ، به کلّی
تو را دایم ، ورایِ این بقا نیستز حیرت ، چون دلِ عطّار ، امروز
در این گردابِ خون ، یک مبتلا نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳
در عشق ، قرار بیقراری است
بدنامیِ عشق ، نامداری استچون نیست ، شمارِ عشق پیدا
مشمر ، که شمارِ بیشماری استدر عشق ، ز اختیار بگذَر
عاشق بودن ، نه اختیاری استگر دل داری ، تو را سزد عشق
ورنه ، همه زهد و سوگواری استزاری میکن ، چو دل نداری
تا دل ندهند ، کار زاری استدل کیست ، شکارِ خاصِّ شاه است
شاه از پیِ او ، به دوستداری استشاهی که ، همه جهان ش مُلک است
در دشت ، ز بهرِ یک شکاری استجانا برِ تو ، قرار آن را ست
کز عشقِ تو ، عینِ بیقراری استآن را که ، گرفتِ عشقِ تو ، نیست
در معرضِ صد گرفتکاری استوآن است عزیز ، در دو عالم
کز عشقِ تو ، در هزار خواری استهر بیخبری ، که قدر عشقَت
مینشناسد ، ز خاکساری استوانکس که شناخت ، خردهٔ عشق
هر خردهٔ او ، بزرگواری استپروانهٔ تو ست ، جانِ عطّار
زان است ، که غرقِ جان سپاری است
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲
ای دلشده ، دلربایِ من کیست
از جای شدم ، به جایِ من کیستبیگانه شدم ، ز هر دو عالم
وآگه نه ، که آشنایِ من کیستره گم کردم ، در این بیابان
کو رهبر و رهنمایِ من کیستجان میکاهم ، درین رهِ دور
پیکِ رهِ جانفزایِ من کیستصد بار بریختند خونَم
در عهدهٔ خونبهایِ من ، کیستهر دم گِرِهی عظیم افتد
در پرده ، گِرهگشایِ من کیستصد کار فتاده ، هر کَسی را
غمخوارهٔ من ، برایِ من کیستمحروم ام ، ازین طلب ، که دارم
مطلوبِ حرمسرایِ من کیستگر من سجلی کنم ، در این کار
جز زردیِ رخ ، گوایِ من کیستبر گفت فرید ، ماجرایی
اِشنودهٔ ماجرایِ من کیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱
گر جمله تویی ، همه جهان چیست
ور هیچ نی ام من ، این فغان چیست
هم جمله توییّ و هم همه تو
وآن چیست که غیرِ تو ست ، آن چیست
چون هست یقین ، که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست
چون نیست ، غلط کننده پیدا
چندین غلطِ یکان یکان چیست
چون کارِ جهان ، فنایِ محض است
چندین تک و پوی ، در جهان چیست
بر ما ، چو وجود نیست ما را
چندین غم و دردِ بی کران چیست
چون زنده به جان نی ام ، به عشق ام
پس زحمتِ جان ، در این میان چیست
جان در تو ، ز خویشتن فنا شد
زان بی خبر است جان ، که جان چیست
عطّارِ ضعیف را ، از این سر
جز گفتِ میان تهی ، نشان چیست
مریم آهنکوب در ۱۸ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
سلام ١٨ دیماه اینترنت در ایران بسته شد. این حاشیه تلاشی است برای ارتباط من با مردم داخل ایران
مهران راد در ۱۷ روز قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱: