گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

بی ستون است ، خیمهٔ عالم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

ثابتان ، در زمین همی ریزند

محمود صبورنیا در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

محمود صبورنیا ،نوا

 

 

 

 

پیامبر اکرم(ص):
مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة؛ هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، بدون تردید به مرگ جاهلی مرده است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳۸ - در دانش زمین و بخشهای او از گفته پیشینیان:

با توجه به زیر نویس صفحه 746 دیوان ادیب‌المماک (نسخۀ وحید دستگردی، چاپ ارمغان، سال 1312):

1-«رزه‌پراگرد» یعنی «اقیانوس»

2-«رزه‌پراگرد خاوری» عبارت است از «اقیانوس آرام» و

3-«رزه‌پراگرد باختری» یعنی «اقیانوس آتلانتیک».

محمد سلماسی زاده در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵:

در این ابیات :

عزیزی و کریم و لطف داری

ولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیار

ز هشیاران نیاید هیچ یاری

مرا یکدم چو ساقی کم دهد می

بگیرم دامن او را به زاری

صراحی‌وار خون گریم به پیشش

بجوشم همچو می در بی‌قراری

که از اندیشه بیزارم، بده می

مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!


مولانا از سه مرتبه وجودی سالکان حقیقت و رهروان معنا گرایی سخن می گوید : 
اندیشه 
هشیاری
عشق ( مستی )
اندیشه در اینجا به معنای افکار ناخواسته است( اندیشه همچنین به معنای ترس است و افکار ناخواسته زائیده و تولید کننده ترس هستند ) هشیاری در اینجا به معنای محاسبات عقلانی است ( و معنای حضور آگاهانه ندارد ) و عشق همان حیرتی است که قطره را با بحر و آدمی را با هستی یکی می سازد.در جاهای بسیاری مولوی عشق را با حیرت برابر می داند.

رهائی تنها با گذر از افکار ناخواسته ، ترک محاسبات عقلانی ( دایر مدار سود وزیان شخصی ) و مستی برآمده از تحیر در یگانگی صور مختلف کائنات بدست می آید و چون تو این را بخواهی از آن دور شوی ! تنها جامی بستان ومست شو و به هیچ چیز دیگر نیاندیش !

علی میراحمدی در ‫۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

اسدی طوسی در ادامه بحث دین به ظهور امام عصر می‌پردازد و ظهور را ادامه راه پیامبران و تکامل برنامه دینی ایشان میداند:

ازین پس پیمبر نباشد دگر

به آخر زمان مهدی آید به در

بگیرد خط و نامهٔ کردگار

کند راز پیغمبران آشکار

ز کوچک جهان راز دین بزرگ

گشاید خورد آب با میش گرگ

بدارد جهان بر یکی دین پاک

برآرد ز دجال و خیلش هلاک

همان آب گویند کآید پدید

دَرِ توبه را گم بباشد کلید

رسد ز آسمان هر پیمبر فراز

شوند از پس مهدی اندر نماز

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۲۱ - نامهای بروج به پارسی:

«کوشک» در اینجا به معنی «بُرج» است. (فرهنگ نفیسی را نگاه کنید).

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

آن سفرکرده که صد قافله دل ...

ساقیا باده بیاور که شب میلاد است
مژدهٔ روز عدالت به شب بیداد است


مهدی آید و شود عدل به دوران حاکم
این حدیثی است که از پیر مغانم یاد است

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

دوست عزیز

اینگونه حاشیه گذاری که اشعار شاعر را پیوسته کپی و جای گذاری میکنید صحیح نیست و حاشیه های دیگر را زیر سایه برده و کار را برای خوانش آنها  نیز سخت میکند.

بهتر است فقط اگر مطلبی پیرامون شعر دارید بیان کنید

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴
         
هر که را ،  دانهٔ نار تو ، به دندان آید
هر دم ، از چشمهٔ خضر اش ، مددِ جان آید

کو سکندر ، که لبِ چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهدِ تو ، سویِ چشمهٔ حیوان آید

عقلِ سرکش ، چو ببیند ، لب و دندانِ تو را
پیشِ لعلِ لبِ تو ،  از بنِ دندان آید

هر که ، در حال شد ،  از زلفِ پریشان ت ، دمی
حالِ او ، چون سرِ زلفِ تو ، پریشان آید

وانکه ،  بر طرّهٔ زیر و زبر ات ، دست گشاد
از پس و پیش ، بر او ، ناوکِ مژگان آید

چون سرِ زلفِ تو ، از مُشک شود ، چوگان ساز
همچو گویی ، سرِ مردان ش ، به چوگان آید

سرِ مردانِ جهان ، در سرِ چوگانِ تو شد
مرد کو ، در رهِ عشق ات ، که به میدان آید

در رهِ عشقِ تو ، سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امّید ، که این راه به پایان آید

ماند عطّار کنون ، چشم به ره ، گوش به در
تا ز نزدیکِ تو ، ای ماه ، چه فرمان آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
                
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید

یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید

جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید

هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید

ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید

هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶
                
چو از جِیب اش ، مهِ تابان برآید
خروش ، از گنبدِ گردان برآید

بسی گل دیده‌ام ، امّا ز روی اش
به وقتِ شرم ، صد چندان برآید

اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او،
بگویم ، با تو صد دیوان برآید

بدو گفتم ؛ که ای گلچهره ، مگذار
که از گلنارِ تو ، ریحان برآید

مرا گفتا ؛ که خوش باشد که سبزه،
ز گردِ چشمهٔ حیوان برآید

خطِ سبز ام ، به چُستی سرخییی جست
سزد ، گر از گلِ خندان برآید

خط ام گر می‌نخواهی ، نیز مَگری
که بی شک ، سبزه از باران برآید

جهان‌سوزا ، ز پرده گر برآیی
دمار ، از خلقِ سرگردان برآید

فرو شد روزِ من ، یک شب بَر ام آی
که تا کارِ منِ حیران برآید

مرا با شیر شد ، مهر تو ، در دل
عجب نبوَد ، اگر با جان برآید

ز من جان خواستیّ و نیست دشوار
بدِه یک بوسه ، تا آسان برآید

زهی زلف ات گرفته گِردِ عالم
ز بیمِ زلف ، مه پنهان برآید

چو زلفِ کافر ات ، در کار آید
بسا مؤمن ، که از ایمان برآید

دلم در چاهِ زندانِ فراق است
ندانم ، تا کِی از زندان برآید

ز یک مویِ سرِ زلف ات ، رسن ساز
که تا زین چاهِ بی‌پایان برآید

اگر عطّار بویی یابد ، از تو
دل اش ، زین وادیِ هجران برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷                 

چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآید

همه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآید

ز دو لعلِ جان‌فزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآید

دل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآید

رهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآید

چه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآید

همه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآید

من ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید

چو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآید

ز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
                 
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا می‌آید
صبحدم مُشک‌فشان ، پس ز کجا می‌آید

ای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما می‌آید

گلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا می‌آید

به هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نه‌ای ، او هم ، ز هوا می‌آید

تا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوش‌دارو ، ز دمِ زهرگیا می‌آید

عمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب می‌گذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا می‌آید

بوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا می‌آید

بلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا می‌آید

بلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا می‌آید

گل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُله‌داریِ او ، بسته قبا می‌آید

از بنفشه به عجب مانده‌ام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا می‌آید

نسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر می‌داند
زان ، چنین بی سر و بن ،  بر سرِ پا می‌آید

بر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
                 
دلبرم  ، رخ گشاده می‌آید
تاب ، در زلف داده می‌آید

در دلِ سنگ ، لعل می‌بندد
کو ، چنین لب گشاده می‌آید

شهسوارِ سپهر ، از پیِ او
می‌رود ، کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده ، می‌گذرد
خلق ، برهم فتاده می‌آید

ای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده می‌آید

پیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده می‌آید

ماه ، سر درفکنده می‌گذرد
چرخ ، بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده می‌آید

در صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاک‌زاده می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
                 
صبح ، از پرده به در می‌آید
اثرِ آهِ سحر می‌آید

یا کَسی ، مُشکِ خُتن می‌بیزد
یا نسیمِ گلِ تر می‌آید

خیز ای ساقی و مِی‌دِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر می‌آید

پسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر می‌آید

ای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر می‌آید

عمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای
کز دگر دم ، چه خبر می‌آید

لیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در می‌آید

داد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر می‌آید

در جهانی ، که همه بی‌نمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
                 
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرساید

بس جان ،  که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که می‌باید

خورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
می‌گردد و پشتِ دست می‌خاید

امروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه می‌زاید

گویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن می‌بیاراید

آورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرماید

زین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشاید

الحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک می‌آید

زین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزاید

عطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
                 
آن ماه ، برایِ کَس نمی‌آید
کو با غمِ خویش ، بس نمی‌آید

در آینه ، رویِ خویش می‌بیند
در دامِ هوایِ کَس نمی‌آید

گر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمی‌آید

در وادیِ بی‌نهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمی‌آید 

هرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمی‌آید

خورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمی‌آید

در پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمی‌آید

عطّار ، که چینهٔ تو می‌چیند
مرغی است ، که در قفس نمی‌آید

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش ...

یکی از مشکلات انسانها که منجر به به قضاوتهای سطحی یا اشتباه ایشان میشود آنست که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند همه جوانب یک موضوع را بنگرند و مسائل را سیاه یا سفید مینگرند.
بیت هنرمندانه حافظ به ما می آموزاند که نگاه خود را وسعت ببخشیم تا بتوانیم به قضاوت بهتر و کاملتری از موضوعات برسیم.

عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

دین ،دین است عزیز من و منظور شاعر هم مشخص است .

راه راست را هم ادیان نشان داده اند.

لطفاً منظور سخنوران را به نفع غرایض خود تغییر ندهید و تحریف نکنید.

حداقل همان راستی را که از آن دم میزنید و جویای آن هستید در داوری خویشتن بکار ببرید

 

۱
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
۲۱
۵۷۱۰